امروز صبح ساعت هشت از خواب بیدار شدم. بعد از دوش گرفتن در یخچال را باز کردم و فهمیدم هیچ چیزی برای صبحانه ندارم. ذخیره تخممرغم تمام شده بود و از نیمروی صبحگاهی خبری نبود. و نیز ذخیره وافلهایم تمام شده بود و از ترکیب وافل و گردو و عسل هم خبری نبود. برای همین بدون صبحانه راهی شرکت شدم و بلافاصله به سمت آشپزخانه هجوم بردم و وافلهای باقی مانده در فریزر شرکت را در آوردم و تست کردم و ماگم را پر از قهوه کردم و به اتاقم برگشتم. پشت میزم نشستم و شروع کردم به کار کردن و قهوه و وافل خوردن. البته یادم رفت این را هم بگویم. تو آشپزخانه یکی از همکارها را دیدم که برای صبحانه از این پودرهای آماده قاطی آب جوش کرده بود و داشت سق میزد. ازش پرسیدم کدام یک از طعمها را انتخاب کردهای. آخر پودرهای شرکت ما طعمهای متنوعی دارند. از دارچینی بگیرید تا فلفلی تا طعم سیب! هر چند من از پودرهای شرکت متنفرم ولی گاهی از سر ناچاری و تخلیه ذخایر صبحانه مجبورم به خوردنشان تن بدهم. و شما حتما الآن دارید به این فکر میکنید که این پودرها اسم خاصی دارد و من چه قدر خیار هستم که اسم پودرها را نمیدانم.
از همکار شرکت پرسیدم که کدام طعم را انتخاب کردهای. گفت: "نمیدانم؛ یکی از بستهها را از داخل جعبه برداشتم و ریختم توی آب جوش." بعد گفت وقت ندارد که بگردد و طعم مورد علاقهاش را پیدا کند. من حساب کردم و دیدم برای انتخاب طعم مورد علاقه بیست ثائیه زمان لازم است و بعد داشتم به این فکر میکردم که چطور یک آدم نمیتواند بیست ثانیه در زندگیاش برای انتخاب پودر مورد علاقهاش اختصاص دهد.
ساعت شش عصر از شرکت زدم بیرون و به سمت باشگاه بوکس رفتم و با دو تا از دوستها توی کلاس گروهی شرکت کردیم. کیسه بوکس جلویم را به مثابه چیزهایی در نظر گرفتم که ازشان متنفرم و برای یک ساعت بهش آپرکات و جب و هوک و کراس زدم. بعد به خانه آمدم و دوش گرفتم و روی کاناپه ولو شدم و به صدای جیرجیرک و خرخر بادی که از دریچه کولر وارد آپارتمانم میشود گوش دادم. یاد این افتادم که از کلاس پنجم دبستان تا تقریبا اول یا دوم دبیرستان جزئیات کارهای روزمرهام را توی دفتر خاطراتم مینوشتم. هوس کردم لپتاپم را باز کنم و یک دفترچه خاطرات الکترونیکی ایجاد کنم و ماجرای امروزم را اینجا بنویسم. و شاید روزهای بعدی را نیز. مشکلم اینجاست که روزهای بعدی با همین آهنگ تکرار خواهد شد. زندگی من مثل سوزن چرخ خیاطی بالا و پایین میرود بدون اینکه حتی یک میلیمتر از مسیر اصلیاش کج شود. این موضوع شاید هم خوب باشد و هم بد. ولی به هر حال باعث میشود که دفترچه خاطراتم دچار بیحوصلگی مفرط شود. با اینحال میتوانم مقداری از فکرهای خرچنگیام را قاطی روزمرگیهایم کنم. اینجوری شاید یک مقدار تنوع جزئیات روزانه بیشتر شود.
میروم که همچنان به صدای جیرجیرک گوش دهم و کم کم خودم را به خواب پاییزی بسپارم.
شب بخیر.
پانوشت: نوشته و عکسهای مرا در اینستاگرام نیز دنبال فرمایید. آیدی: siavasho