تصویر بزرگ‌تر کارت پستال

ای هم‌قطاران سال نو مبارکتان باشد.
ای ارباب ، خانه‌ات پر از ذرت، روغن، زیتون و شراب بشود.
همسر تو ستونی باشد از مرمر که به سقف می‌رسد.
دخترت شوهر کند و نه پسر و یک دختر بزاید.
و باشد که پسرانت، ایران، شهر سلاطین ما را آزاد کنند.

+ قسمتی از یک ترانه‌ی کرتی (با اندکی تغییر جهت بومی سازی)، دزدیده شده از کتاب زوربای یونانی نوشته‌ی نیکوس کازانتزاکیس.
++ مرسی از تمام دوستانی که با کامنت و ایمیل و پی‌ام و اس‌ام‌اس و غیره ‌سال نو رو بهم تبریک گفتند. 
+++ امسال: سال وبلاگ نویسی مضاعف

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۹ |

شورای سیاست‌گذاری وبلاگ گوریل فهیم بالاخره به این نتیجه رسید که آخر هر سال چهره‌ای را به عنوان چهره‌ی برتر سال به خوانندگان و بازدیدکنندگان محترم این وبلاگ معرفی کند. از آنجا که گوریل‌ها کلا موجودات ترسو و محافظه‌کاری هستند، لذا از همان اول دور شخصیت‌ها و افراد داخل کشور را خط کشیدیم و پیش خودمان به این نتیجه رسیدیم که سال 88 سال کاملا آرام و بی‌حادثه‌ و خوبی بوده است. لذا ما به روی خودمان نیاورده‌ایم که در این سال چه‌ اتفاقاتی افتاده است و شما هم لطفا این موضوع را به روی خودتان و ما نیاورید.
بعد از اینکه قید شخصیت‌های ایرانی را زدیم، به پیشنهاد چند تا از دوستان، اول خواستیم چهره‌ی سال را از بین مایکل جکسون و باراک اوباما و جی‌دی سلینجر و نیکلاس سارکوزی و اینجور افراد انتخاب کنیم. ولی به این فکر کردیم که تمایلات همجنص‌گرایانه در ما بسیار ضعیف است و به همین خاطر این موجودات مذکر هیچ حس جالبی را در ما به وجود نمی‌آورند. مثلا تصورش را بکنید که من باراک اوباما را بغل کنم و یک بوسه‌ی فرانسوی از لب‌هایش بگیرم... یا لپ‌ چروکیده‌ی سلینجر را قبل از مرگش که احتمالا ته‌ریش هم داشته و یک هفته‌ای هم حمام نرفته بوده، بوس کنم. حالا باز مایکل جکسون قابل تحمل‌تر است، ولی کلا تداعی اینجور بوس‌ها حال آدم را به هم می‌زند، چه برسد به تداعی روابط صمیمانه‌تر با چهره‌ی برگزیده‌ی سال.
تا این‌همه جنیفر لوپز و پنه‌لوپه کروز و مونیکا بلوچی ریخته است توی دنیا آدم چرا برود چهره‌ی سال را از بین یک سری مرد یوغور و نره غول انتخاب کند؟ (یاد حرف برادرم افتادم که می‌گوید کلا از مردها بدش می‌آید و دوست دارد فقط با جنس لطیف ارتباط برقرار کند!)
نهایتا به این نتیجه رسیدیم که خانم یولیا تیموشنکو نخست‌وزیر سابق اوکراین را به عنوان چهره‌ی برتر سال معرفی نماییم. درست است که خانم تیموشنکو توی انتخابات قبلی گند زد و از راس قدرت کناره گرفت... ولی تا همین چند وقت پیش او نخست وزیر اوکراین بود و اتفاقا همین امسال هم در یک تحقیق زیبایی‌شناختی به عنوان خوشگل‌ترین و خوش‌تیپ‌ترین رهبر جهان شناخته شد. اینجانب بسیار از چهره‌ی بلوند و مدل‌ موهای اسپشیال ایشان خوشم می‌آید. همین‌طور باید اذعان کنم که به دلیل تمایلات مازوخیصتانه‌ام گاهی که او را در اخبار می‌دیدم به این فکر می‌کردم که مثلا یک روز ویزای مهاجرت به اوکراین بگیرم و بعد بروم به کیف، کاخ نخست‌وزیری و در کارگزینی آنجا بتوانم شغلی تحت سمت مستخدم ویژه‌ی خانم تیموشنکو پیدا کنم.
از طرف دیگر طبق نوشته‌ی منتسکیو در کتاب روح‌القوانین، خانم‌ها از توان خوبی در امر مملکت‌داری برخوردار هستند. ما نیز مانند منتسکیو به این حرف اعتقاد داریم (احتمالا مقداری از این اعتقاد از تمایلات مازوخیصتانه‌ام سرچشمه می‌گیرد). به هر حال به خاطر تمایلات مازوخیصتانه باشد یا به خاطر تمایلات زن‌دوستانه یا هر چیز دیگری، خانم یولیا تیموشنکو متولد 27 نوامبر 1960 صادره از دنیپروپتروفسک (زیاد سعی نکنید اسم این شهر را تلفظ کنید؛ بقیه‌ی مطلب را بخوانید)، نخست وزیر سابق اوکراین به عنوان چهره‌ی برتر سال 88 در وبلاگ گوریل فهیم انتخاب شده است.
 تازه شکوفه هم از یولیا خوشش آمد و گفت شبیه گوگوش خودمان است و کلی هم از مدل موهایش تعریف کرد. بعد هم گفت هر کسی که بلد است موهای او را مثل موهای خانم تیموشنکو ببافد به وبلاگش مراجعه و به او در این امر خطیر یاری رساند.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۹ |

ساعت یک شب است. چند دقیقه‌ی پیش آلبوم شب نیلوفری ابی را از سوراخ سنبه‌های پیچ در پیچ هارد لپ‌تاپم پیدا کرده و کلی سر این کشف کریستف کلمب‌وارم هیجان زده شده‌ام. یاد سه چهار سال پیش افتاده‌ام، موقعی که دانشجو بودم و هر روز عصرها را می‌رفتم خانه‌ی سامی این‌ها. سامی کشته‌ی مرده‌ی ابی بود. جوری که همه جا خودش را ابراهیم متولد 1328 صادره از تهران معرفی می‌کرد. بیچاره قیافه‌اش یک مقداری زیادی درب و داغان بود و برای همین رسیدن به دختری که دوستش داشت برایش تبدیل به یک حسرت و آرزوی دست نیافتنی شده بود. او عاشق یکی بود و من هم عاشق یکی دیگر. مثل دو تا دانشجوی اسگل و افسرده و غربت زده می‌نشستیم گوشه‌ی اتاق نمور و کثیف خانه دانشجویی سامی این‌ها و ابی گوش می‌کردیم: او آنقدر قلیان می‌کشید که لمس می‌شد و پس می‌افتاد روی زمین. باز هم می‌کشید و باز هم می‌کشید. و من از پشت یک لایه اشک و بغض به حباب‌های کوچکی که بلافاصله بعد از به وجود آمدن می‌ترکیدند و نابود می‌شدند نگاه می‌کردم. هم حس مزخرفی داشتم و هم حس خوبی. نمی‌دانم... حس خوب و بد با همدیگر قاطی شده بودند و مثل قاطی شدن مزه‌ی شیرن و ترش، طعم ملسی‌ِ خاصی می‌دادند.
هیچوقت آن عصرهای تاریک و نمناک را که همراه با موزیک ابی و نور مات مهتابی و حباب‌های قلیان بود، فراموش نمی‌کنم.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۲۸ |

در مورد من این دیگر تبدیل شده است به یک نوع سبک نوشتاری... اینکه توی مناسبت‌هایی مثل شب چله، چهارشنبه سوری، لحظه‌ی سال تحویل و غیره، از شدت بی‌حوصله‌گی به کامپیوتر پناه بیاورم و در مورد این بنویسم که این‌جور رسم و رسومات چیز خیلی بی‌مزه و مسخره‌ای شده است. و بعد هم در مورد پوچی و روزمرگی و یکنواختی این روزها حرف بزنم.
ـــ
صدای این انفجارها یک ساعتی می‌شود که شروع شده است. بوی سنگین باروت هم کم کم دارد از درز پنجره به اتاقم نفوذ می‌کند. احساس می‌کنم توی یک منطقه‌ی جنگی، داخل سنگری پناه گرفته‌ام و مشغول نوشتن وصیت‌نامه‌ام هستم. دارم به این فکر می‌کنم که شب چله و مراسم عید و سیزده به در صد برابر قابل تحمل‌تر از این چهارشنبه سوری لعنتی است... با این‌همه صدای ترق توروق و بوی تند باروت که دماغ و چشم‌های آدم را بدجوری می‌سوزاند.
ـــ
در حقیقت آخرین باری که یادم می‌آید به اینجور مراسم پایبند بودم عید 83 بود. مادرم و برادرم طرف‌های بیستم اسفند خانه‌ی پدری‌ را ترک کردند و دیگر هیچ‌وقت به آنجا برنگشتند. من و بابا کل عید را، تمام ده دوازده روز تعطیلی را با هم توی خانه تنها بودیم. با اینکه با هم و در کنار هم بودیم ولی دنیاهایمان چندین سال نوری از هم فاصله داشت. او از اینکه خانواده‌اش ترکش کرده‌اند بدجوری درب و داغان بود... صبح و شب می‌نشست پای رادیو و بدون اینکه با من یک کلمه حرف بزند تخم مرغ پخته می‌خورد با الکل طبی. توی عوالم خودش سیر می‌کرد.
من اما توی اتاق خواب مشغول چیدن هفت سین بودم. هر بار برای هر کدام از سین‌ها می‌رفتم آشپزخانه و سین کذایی را توی یک کاسه می‌گذاشتم و بر می‌گشتم به اتاق خواب. عملیات چیدن هفت سین را با پنهان‌کاری شدیدی انجام می‌دادم. نکند که پدرم چشمش به من بیافتد و بعد غرولندهای دیوانه‌کننده‌اش را شروع کند؛ که اینجور جنگولک بازی‌ها را در نیاورم و بنشینم توی اتاقم مثل آدم درس بخوانم.
موقعی که سال تحویل شد او همچنان نشسته بود پای رادیو. مثل کامپیوتری بود که از شدت هنگ کردن باید دکمه‌ی ری‌استارتش را فشار بدهید. من توی اتاقم پای سفره‌ی هفت سینم نشسته بودم و داشتم یک یادداشت به فارسی سره در مورد سال نو و سنت‌های آریایی و عید نوروز و احترام به بهار و اینجور چیزها می‌نوشتم. آن موقع‌ها احساسات ناسیونالیستی شدیدی داشتم و اعتقادم بر این بود که باید نوشته‌ها و حرف‌ زدن‌هایمان به زبان فارسی سره باشد. حتی جزوه‌های درسی‌ام را هم سره می‌نوشتم...
ـــ
مادرم رفته است پایین، دم در. زنگ آیفون را زد که بروم پایین و کاسه‌ی آش خانم رحمانی را که برای من ریخته است بیاورم بالا. در این لحظه احساس کردم که چهارشنبه‌سوری هم بالاخره به یک دردی خورده است. رفتم پایین و کاسه‌ی آشم را گرفتم و ده پانزده دقیقه‌ای به تماشای همسایه‌ها نشستم. به خصوص به تماشای یک آقای خیلی گنده در حد یک گوریل پشمالوی عظیم‌الجثه‌. طرف بدون آنکه از آن همه چربی انباشته در شکم و از تاب سبیل روغن زده و عینک ته استکانی‌اش خجالت بکشد، سیگارت‌هایش را آتش می‌زد و پرت می‌کرد وسط خیابان. بعد یک متری عقب نشینی می‌کرد و مثل منگل‌ها خیره می‌شد به چیزی که آتش زده است. تا صدای تق سیگارتش در می‌آمد چند سانتی متری از جا می‌پرید، در یک لحظه ترس و اضطراب شدیدش تبدیل به یک شادی مبتذل بچگانه می‌شد و بعد بنای خندیدن می‌گذاشت. با آن صدای نکره‌اش کرکر می‌خندید و عینک کت و کلفتش را روی چشم‌هایش تنظیم می‌کرد تا بتواند دقیق‌تر منظره‌ی سیگارت سوخته‌ را ببیند. فقط کم مانده بود سر قرض گرفتن سیگارت با بچه‌ی پنج ساله‌اش دعوایش بشود و آخر سر به زور تمام سیگارت‌های بچه‌ را بقاپد و بدون توجه به گریه زاری او آن‌ها را آتش بزند.
ـــ
دو سه ساعت بعد از اینکه سال تحویل شد پدرم آمد توی اتاقم تا ببیند دارم چه کار می‌کنم... من پشت میز نشسته بودم و داشتم کتاب می‌خواندم. کتابم را بلافاصله سراندم توی کشو و سرم را چرخاندم روی جزوه‌ی ریاضی‌ام. روی کاغذی هم که جلویم بود شروع کردم به کشیدن انتگرال و نوشتن ایکس و ایگرگ. که مثلا یعنی دارم درس می‌خوانم... چشمش به سفره‌ی هفت‌سینم افتاد. چند ثانیه‌‌ای سین‌ها را ورانداز کرد. بعد پوزخندی زد و گفت: "وقتتو با این چیزها تلف نکن، بشین درستو بخون بچه جون."
از اتاق بیرون رفت و در را بست. کتابم را دوباره درآوردم و شروع کردم به خواندن بقیه‌ی آن. در همین لحظه ناخودآگاه اشک از چشم‌هایم بیرون زد و روی صورتم جریان پیدا کرد.
ـــ
حالا می‌بینم که تمام آن تمایلات ناسیونالیستی و توجه به رسم و رسوم و نوشتن به فارسی سره دود شده و رفته است هوا. به قول دایی‌ام اینجور چیزها اقتضای سن است. همان دایی پیر و فوفویم را می‌گویم که چند وقت پیش هم در موردش نوشته بودم. که در جوانی عشق ویگن بوده است و قبل از انقلاب یک باند موزیک چند نفری هم داشته که توی عروسی‌ها و کاباره‌ها آواز می‌خوانده است و اسم هنری‌اش شهرام بوده. هنوز هم زنش وقتی که می‌خواهد خیلی لی‌لی به لالایش بگذارد دایی‌ام را به اسم شهرام صدا می‌کند...
دیشب دیدمش. با مامان رفته بودیم دم خانه‌شان که چیزی بهشان بدهیم. من ازش پرسیدم که مشغول خواندن چه کتاب‌هایی است. گفت بیشتر کتاب‌های مربوط به متافیزیک و هیپنوتیزم و اینجور چیزها را می‌خواند. بعد او از من پرسید که چه کتاب‌هایی می‌خوانم. گفتم که بیشتر رمان می‌خوانم، که کلا ادبیات داستانی را دوست دارم.
- خوب این چیزها مقتضای سنته. تو این سن آدم کلی کتاب می‌خونه. هنوز تو سرت شور جوونی هست. بعد که درگیر کار و زندگی شدی این‌ها رو می‌ذاری کنار. وقتی که "متنعم" شدی، وقتی که از غرایز و لذایذ جنس.ی و مادی بهره‌مند شدی، اون‌ موقع تموم این کتاب‌ها رو می‌ندازی دور... (کلا لفظ قلم حرف می‌زند. علاقه‌ی شدید و عجیبی به موعظه کردن برای مردم دارد.)
به همان اندازه‌ای که پدرم می‌گفت "وقتت رو تلف نکن" خورد توی ذوقم. تو دلم بهش گفتم خودت هم حالا که یک پایت لب گور است و نمی‌توانی حتی آب دماغت را هم بالا بکشی، می‌خواهی با تله پاتی و هیپنوتیزم جهان را تغییر بدهی، برای همین است که می‌روی و آن اراجیف را می‌خوانی و برای همین است که مغزت به کلی از این افکار زپرتی کپک زده و گندیده است.
ولی... خوب، راستش را بخواهید سر این حرفش مقداری فکری شدم. اینکه وقتی از غرایز و لذایذ جن.سی و مادی بهره‌مند شدم احتمال دارد به این فکر کنم که هرمان هسه و ریچارد براتیگان و نیکوس کازانتزاکیس خر کی باشند که آدم برود چرت و پرت‌های آن‌ها را بخواند. یاد برادرم افتاده‌ام که یک زمانی خوره‌ی فلسفه بود و هر کدام از کتاب‌‌های کت و کلفت فلسفی را مثل مار درسته قورت می‌داد و در عرض دو سه روز هضمش می‌کرد. ولی حالا کلا کتاب‌خواندن را یک چیز سرکاری تصور می‌کند و پشت سر هم بلغور می‌کند که "فقط باید پول درآورد و صکث کرد."
آن‌ همه سارتر و شوپنهاور و نیچه خواندن به اینجا رسیده است که فقط باید پول درآورد و صکث کرد...
ـــ
صداها همه خوابیده است. گاهی صدای انفجاری می‌آید و بعد توی سکوت گم می‌شود. بهترین سرگرمی امشب من نوشتن همین پست بود... همین‌طور یک ساعت پیش، وسط‌های نوشتن این مطلب بود که رفتم سریال ویکتوریا را نگاه کردم و آش خانم رحمانی را با نان سنگک داغ خوردم.
انریکه مندوزا امروز بدجوری قاطی کرده بود.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۵ |

خیلی وحشتناک است که از شدت تنهایی و گرفتگی و اضطراب به کافه‌ای پناه ببری و بعد در حال خوردن چای و بیسکویت و خواندن یک رمان نسبتا خوب، صدای عادل فردوسی پور و جواد خیابانی و گزارشگرانی از این دست، مثل یک بوق گوشخراش و ممتد از بلندگوی رادیو توی گوش آدم فرو برود.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۴ |

تازگی‌ها مثل ناپلئون بناپارت روزی دو بار حمام می‌روم... داداشم می‌گوید این موضوع نه تنها نشانه‌ی بورژوازی نیست، بلکه نشانه‌ی کـ.س‌خلی هم هست.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۲ |

هميشه آرزويم بوده است كه بنيانگذار يك چيزي باشم و آن‌چيز تا يك عالمه سال بعد هم ادامه داشته باشد يا توليد شود. مثلا دوست داشتم يك مهندس شيمي در سال‌هاي ۱۸۵۰ مي‌بودم و مي‌رفتم توي جنوب فرانسه و آنجا يك كارگاه مشروب سازي راه مي‌انداختم.
به درك كه تا حالا هفت تا كفن هم پوسانده بودم. عوضش اگر شما الآن يك سر به بارهاي نوستالژيك پاريس مي‌زديد، بطري‌هاي مشروبي را مي‌ديد كه عكس من را روي آن‌ها چاپ كرده بودند. كه مثلا يك دستمال گردن قرمز بسته بودم دور گردنم و موهايم مثل موهاي آرتور شوپنهاور سفيد بود و مثل دو تا شاخ گاو از سرم به بيرون جهیده بود و خط ريشم شبيه این چكمه‌هاي سربازي بود. بعد زير عكسم مي‌نوشتند: Since 1875
نوادگانم هم احتمالا كارخانه‌ي شراب سازي گوريل فهیم را تبديل به بزرگ‌ترين و مشهورترين كارخانه‌ي شراب سازي دنيا كرده بودند و دندشان نرم، تا حالا كلي ثروت و پول به جيب زده بودند.

 

در هر صورت توي ايران و توي تهران قرن بيست و يكم اينجور جنگولك بازي‌ها چیزی بیشتر از تخیلات و هذیانات یک بچه‌ی ده ساله نیست. کارخانه‌ي شراب‌سازي كه هيچ، حتي نمي‌توانم مثل "غلامحسين خان نايب" بروم چلوكبابي‌اي چيزي راه بياندازم.
لذا تنها چيزي كه مي‌توانم به آن دل ببندم كه بنيان‌گذارش هستم و مثلا تا هفتاد هشتاد سال بعد هم به همين روال به حضورش ادامه خواهد داد همين وبلاگ فخيمه‌ي گوريل فهيم است. البته اگر اين دنياي مجازي ظرف سال‌هاي آينده يك‌هو سر هیچ و پوچ نيست و ناپديد نشود. حالا اگر آقاي شيرازي و سرويس بلاگفايش خداي نكرده از صحنه‌ي روزگار محو شوند يا آن‌ها بخواهند بنده را از صفحه‌ي وبشان محو كنند، باز مي‌شود رفت و در يك سوراخ‌سنبه‌ي بهتر و با امكانات بيشتري به وب‌نويسي با امضاي گ ف ادامه داد.
تنها كاري كه بايد اين روزها بكنم پيدا كردن دوستي است كه يك جورهايي وليعهد بنده باشد كه اگر في‌المثل كاميوني زيرم كرد، توي خواب سكته كردم يا از هجران عشق يك خانم سانتي‌مانتال با ناخن‌های لاك‌ زده‌ی به رنگ قرمز پس افتادم و از غصه دق كردم، دوست وليعهدمان بيايد و به نوشتن در اينجا ادامه دهد... اگر هم شرايط به گونه‌ي نرمالش پيش برود و نهايتا ازدواج كنم و بچه دار شوم، به بچه‌ام گير مي‌دهم كه از همان شش هفت سالگي بنشيند حافظ و سعدي و فردوسي بخواند. در پانزده شانزده سالگي هم به زور ترکه‌ی درخت آلبالو مجبورش می‌کنم بنشيند تمام ادبيات ایران و روسیه و فرانسه و انگليسی و اسپانيايي زبان را مطالعه كند تا بعد از مرگم، آبرو و حيثيت پدرش را حفظ كند و مثل من همينجوري نيايد تو وبلاگ شعر و وعر بنويسد و حداقل با عمق ادبي بيشتري اينجا را آپ‌ديت كند. از ما كه گذشت: تو پانزده سالگي، پدرم مي‌آمد تو اتاقم مچم را بگیرد که به جای درس خواندن یواشكي مشغول خواندن "تاريخ تمدن" هستم، كه بعد بيايد يك عالمه جار و جنجال راه بياندازد و با ترکه‌ی درخت گردو حالی‌ام کند که با نوشته‌هاي آقاي ويل دورانت هزار تومان هم نمي‌توانم توي كل زندگي‌ام دربياورم و قرار نيست که او تا ابدالدهر خرج غذا و لباسم را بدهد (همان موقع هم البته مادرم خرج غذا و لباسم را می‌داد).
ش
پ ن: اين عبارت "Since 2006" هم به نظر من يك مقداري آبروريزي است. مثلا كاش حداقل مي‌شد بالاي وبلاگ نوشت: "Since 1999". در حال حاضر کلی لحظه شماری می‌کنم که مثلا سال ۲۰۲۰ زودتر برسد که این "Since 2006" کلاسش مقداری بیشتر باشد.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۲۱ |

توی اتاق سرد و تاریک، سفت بغلت کرده‌ام و کف دستم را روی صورتت گذاشته‌ام تا صورتت سردش نشود. مثل یک زوج کاملا خوشبخت کیپِ کیپ شده‌ایم. تو توی یک خواب عمیق فرو رفته‌ای و من یک ذره هم تکان نمی‌خورم که نکند از خواب بیدار شوی.
بدنت داغِ داغ است و وقتی نفس می‌کشی مثل یک بادکنک باد می‌کنی و دوباره از باد خالی می‌شوی. یک موتوری از خیابان رد می‌شود و صدایش بدجوری توی گوشم می‌پیجد... احساس می‌کنم رسالتم توی این جهان این است که مثل پلنگی که با دندان گردن جوجه پلنگش را گرفته و آن را با خودش می‌برد، از تو مواظبت و مراقبت کنم.
ش
سوال خیلی مهم: آیا یک سرویس آپلود عکس که به آن رحم نموده و مسد.دوش نکرده باشند سراغ دارید؟

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۲۱ |

ساعت سه‌ی شب از فرط درد و بی‌خوابی و تنهایی و بی‌حوصله‌گی تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که پیراهن، شلوارک و شرتم را در بیاورم و بروم حمام و آب داغ (منتهی الیه داغی) را باز کنم روی خودم. به درک که دیوار جداکننده‌ی خانه‌ی ما با واحد بغلی‌مان به ضخامت کاغذ کاهی است و به درک که صدای شرشر دوش حمام باعث مزاحمت آقا و خانم همسایه می‌شود که احتمالا الآن توی بغل همدیگر کیپ شده‌اند (تصورم از یک زوج خوشبخت چنین چیزی است). بدترین حالتش این است که خانم همسایه بلند شود و توی گوش شوهرش نجواکنان بگوید این پسره هم ساعت سه‌ی شب حمام گرفتنش گرفته. و آقای همسایه یک بوس کوچولوی کوچولوی کوچولو (این سه کلمه‌ی اخیر مخاطب خاص دارد) بگذارد روی لب‌های خانم همسایه و بگوید: اشکالی نداره عزیزم، بخواب خوشگلم...
به درک همه‌ی این‌ها. مهم این است که من از فرط درد و بی‌خوابی و تنهایی و بی‌حوصله‌گی در ساعت سه‌ی شب کاری جز دوش گرفتن ندارم و تازه باید راهکار موثری پیدا می‌کردم که بتوانم مقداری از سلول‌های سرطانی فکر را که با چه شدت و حدتی در مغزم تکثیر می‌شوند، تخلیه کنم. می‌دانید... مغز من یک همچین ساختاری دارد. همین‌طور برای خودش بدون اینکه کوچکترین توجهی به من و دستورات من بکند فکر تولید می‌کند. و بعد تعداد این سلول‌های فکری با تصاعد هندسی زیاد و زیادتر می‌شود. به طوری که جمجمه‌ی سرم تبدیل می‌شود به یک کپسول تحت فشارِ بیش از حد مجاز که هر آن امکان دارد بر روی غشای آن ترک‌های غیر قابل ترمیمی بردارد و به قهقرایی کشانده شود که دیگر راه بازگشتی از آن وجود نخواهد داشت...
وقتی حمام رفتم و وقتی که آب داغ (منتهی الیه داغی) روی سرم جریان پیدا کرد، مقداری از این سلول‌های سرطانی فکرم سوخته و ناپدید شد. بعد شامپو را که ریختم روی موهایم، با شدت خیلی زیاد و دیوانه‌واری شروع کردم به چنگ زدن موهایم. سرم در گلوله‌ی بزرگی از کفِ شامپو غرق شده بود. آنقدر بزرگ که می‌توانستم سنگینی، لزجی و اینرسی آن توده‌ی عظیم کف را با تکان دادن سرم احساس کنم. برای اینکه بتوانم علاوه بر موهایم، افکارم را هم با استفاده از شامپو بشورم این چنگ زدن وحشیانه و تولید این همه کف اجتناب ناپذیر بود.
بعد سرم را گرفتم زیر دوشی که آب با منتهی الیه داغی و فشار از آن به بیرون می‌جهید. تنها چند ثانیه کافی بود تا سرم از کف، آلودگی و فکر به طور کامل تخلیه شود...

حالا که یک ساعتی از دوش گرفتنم می‌گذرد دوباره مغزم شروع کرده به تولید سلول‌های سرطانی فکر. و من این‌بار تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که دست به کیبرد ببرم و چیزی بنویسم.
الآن از درد کمر به مثابه‌ی یک چوب خشک هستم. به یک حالت خاصی که کلا کلمه‌ای در فارسی برای آن وجود ندارد روی زمین نشسته‌ام و لپ‌تاپ را گذاشته‌ام روی سینه‌ام.
 همچنان دارم از تنهایی مثل همان بچه‌ی شش ساله روی زمین غلط می‌زنم و عرعرکنان گریه می‌کنم. هر روز کارم شده است اینکه موبایلم را بگیرم دستم و لیست شماره تلفن‌های ذخیره شده را از اول تا آخر نگاه بیاندازم تا ببینم با کی در آن لحظه می‌توانم برای نیم ساعتی حرف بزنم. تقریبا سیصد چهارصد نفر توی لیست دفترچه تلفن موبایلم ثبت شده است. از چهار پنج سال پیش همین‌طور به تعداد این لیست اضافه شده، در حالی که هیچوقت هیچ شماره‌ای را از توی گوشی‌ام پاک نکرده‌ام. به جز شماره‌ی اولین دوست مونثم، که دوازده سال از من بزرگ‌تر بود و همیشه با هم خیابان ستارخان را گز می‌کردیم، او داستان‌هایم را که بهش داده بودم بلند بلند می‌خواند و من کالسکه‌ی آوا، دخترش را می‌راندم... بعدها ازدواج کرد و من به همین خاطر و به چند دلیل دیگر شماره‌اش را از توی گوشی‌ام پاک کردم.
بله... داشتم می‌گفتم. به غیر از شماره تلفن خانم میم، شماره‌ی تمام آدمهایی را که تو این چهار پنج سال باهاشان به نحوی از انحا مراوده داشتم یا دوست بوده‌ام در گوشی‌ام تلنبار کرده‌ام. هر روز این لیست بلند بالا را از حرفA  تا حرف Z زیر و رو می‌کنم و آخر سر هم هیچ کسی را پیدا نمی‌کنم که بتوانم، یعنی وسوسه بشوم که باهاش مقداری حرف بزنم. تنها لطف این کار آن است که با خواندن لیست دفترچه‌ی تلفن موبایلم، خاطره‌ی تمام آدم‌هایی را که توی زندگی‌ام بوده‌اند و یا از کنار زندگی‌ام رد شده‌اند و بوقی زده‌اند یا نوربالایی داده‌اند در ذهنم زنده می‌شود. به ترتیب حروف الفبا آن‌ها را به ذهنم می‌کشانم و مقداری، برای دو یا سه ثانیه‌، رویشان مطالعه می‌کنم. همین‌طور روی رابطه‌ام با آن‌ها.
گاهی هم توی لیست شماره‌ تلفن‌ها اسم‌هایی می‌بینم که به هیچ وجه یادم نمی‌آید آن شخص کی بوده و کجا همدیگر را دیده‌ایم و چرا شماره‌اش تو موبایل من ذخیره شده است. بیشتر از همه وسوسه می‌شوم که به اینجور اشخاص زنگ بزنم، خودم را معرفی کنم و ازشان بپرسم که ما همدیگر را کجا دیده‌ایم و چه ارتباطی با هم داشته‌ایم... بعد منصرف می‌شوم و به احمقانه بودن این کار فکر می‌کنم.
کلا التفات دارید که این خیلی وحشتناک است (یک جورهایی گروتسک‌وار است) که حتی یک نفر هم توی این لیست پیدا نمی‌شود که من بتوانم، یا وسوسه شوم خودم را برای چند دقیقه از مایع لزج و حال به هم زن تنهایی که چسبیده است به بدنم جدا کنم.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۱۲ |

شب خوبی است. هیچ صدایی از هیچ جایی نمی‌آید.
درد (کمردرد) جوری که نفس آدم هم بالا نیاید، جوری که مثل جسد بیفتی زمین و لمس شوی، باعث می‌شود مغز آدم به کلی از افکار متعددی که همین‌طور سیال‌وار می‌آیند و می‌روند تخلیه شود. یک تخلیه‌ی فکری-اطلاعاتی کامل. درد (کمردرد) جوری که نفس آدم هم بالا نیاید، باعث می‌شود مطلقا به هیچ چیز فکر نکنی. فقط درد را تحمل کنی؛ همین و تمام.
همین‌طور دراز کشیده‌ام وسط اتاقم، روی زمین و به نقطه‌ی زندگی‌ام و روزمره‌جاتم بر روی دیوار سفید خیره شده‌ام. فقط خیره شده‌ام. بدون اینکه بهش فکر کنم. نگاه بی‌تفاوت، یکنواخت، ممتد. گوریلی هستم که به درختی تکیه داده و برای ساعت‌ها زل زده‌ به لنز دوربین فیلم‌برداری چهار تا مستندساز خل‌وضع.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۱۱ |

یادداشتی به مناسبت چهلم سلینجر / مجله چلچراغ/ یکم اسفند

خبر مرگ سلينجر مثل يك جور شوك بود. كسي انتظار نداشت پيرمرد گوشه‌گير ساكن ايالت نيوهمپشاير كه كلا با دنياي بيرون قطع ارتباط كرده بود و توي تنهايي خودش زندگي مي‌كرد به اين زودي‌ها خيال مردن داشته باشد... بعد از اينكه خبر مرگش را شنيدم رفتم از قفسه‌ي كتابخانه و كتاب ناطوردشت را كشيدم بيرون و شروع كردم به خواندن جمله‌ي اول آن: " اگر واقعا مي‌خواهيد در اين مورد چيزي بشنويد لابد اولين چيزي كه مي‌خواهيد بدانيد اين است كه من كجا به دنيا آمدم و بچگي نكبت‌بارم چطور گذشت و پدرم و مادرم پيش از من چه كار مي‌كردند و از اين مهملاتي كه آدم را به ياد داويد كاپرفيلد مي‌اندازد." معلوم شد حتي بعد از مرگ سلينجر هنوز هم هولدن كالفيلد 17 ساله زنده است و به همان تعداد دفعاتي كه اين كتاب خوانده مي‌شود او از دبيرستان پنسي اخراج مي‌شود و به سمت نيويورك سفر مي‌كند... سلينجر هم كه بميرد باز شخصيت هولدن كالفيلد در سراسر جهان سالي دويست و پنجاه هزار بار بازتوليد مي‌شود و براي مدت‌ها گوشه‌ي ذهن تمام آن‌هايي كه او را خوانده‌اند جا خوش مي‌كند؛ به عنوان بخشي از شخصيت همه‌ي ما كه در نوجواني و جواني هر لحظه مي‌خواهيم در برابر ديسيپلين مزخرف مدرسه، درس، مشق و زندگي منطقي طغيان و به سمت يك زندگي ايده‌آل حركت كنيم.
هر چند هولدن به خاطر خواهرش فيبي هم كه شده آخر سر تصميم گرفت بي‌خيال ايده‌آل‌هايش بشود و دوباره برود كز كند داخل چارچوب‌ها و قواعد تهوع‌آور جامعه‌اش. ولي فكر مي‌كنم خود سلينجر عكس اين كار را كرد. او از آن همه شهرت و محبوبيتي كه به دست آورد فرار كرد؛ از اينكه توي مصاحبه‌ها جلوي دوربين ژست يك نويسنده‌ي مشهور و خوشتيپ را بگيرد و در مورد اين حرف بزند كه كجا به دنيا آمده، بچگي نكبت‌بارش چطور گذشته است و پدر و مادرش پيش از او چه كار مي‌كرده‌اند. او آخرين داستانش را چهل و پنج سال پيش چاپ كرد و بعد از آن ترجيح داد ديگر هيچ چيزي چاپ نكند. ترجيح داد از آن به بعد صرفا براي خودش بنويسد و رمان‌هاي جديدش را توي كتابخانه‌ي شخصي‌اش نگه دارد. (مثل دو تا رمان دست‌نويس از خانواده‌ي «گلس» كه «جويس مينارد» يكي از دوست‌هاي سلينجر آن‌ها را در خانه‌ي او ديده بود.) حالا كه سلينجر مرده، احتمال دارد چيزهايي كه او توي اين چهل و پنج سال اخير نوشته است چاپ شود و جهان را دوباره تكان بدهد. احتمال هم دارد مثلا طبق وصيتش هيچ كدامشان تا هيچ وقت چاپ نشوند...

(مي‌خواستم در مورد دو ترجمه‌ي Catcher in the Rye يعني «ناطوردشت» و «ناتوردشت» هم يك چيزي بنويسم. ولي هر چي فكر كردم نتوانستم پاراگراف بالا را به اين موضوع ربط بدهم. براي همين بعد از اينكه اين پرانتز بسته شد در مورد اين موضوع بحث مي‌كنيم.)
اختلاف دو ترجمه‌ي ناطوردشت (از احمد كريمي) و ناتوردشت (از محمد نجفي) از همين عنوان آن شروع مي‌شود. ناطور طبق آنچه كه در لغت‌نامه‌ي دهخدا و همين‌طور فرهنگ سخن آمده است معني نگهبان مي‌دهد؛ "به ويژه نگهبان باغ يا دشت". سعدي هم بيتي دارد كه از عبارت «ناطوردشت» استفاده كرده است. ولي كلمه‌ي ناتور را هيچ كجاي دنيا نمي‌توانيد پيدا كنيد. آنطور كه عليرضا شريفي (نشريه‌ي خراسان، 5/2/1385) مي‌گويد ممكن است منظور مترجم از آن، كلمه‌ي مترسك باشد. به استناد اينكه عكس يك مترسك روي جلد كتاب «ناتوردشت» چاپ شده است.
به هر حال دليل اينكه اسم كتاب، ناطوردشت است را مي‌شود از آنجا فهميد كه وقتي هولدن با خواهرش در مورد اين حرف مي‌زند كه دوست دارد چه كاره باشد مي‌گويد كه مي‌خواهد نگهبان دشت باشد و بچه‌ها را از خطر سقوط از پرتگاه نجات دهد. (هر چند اين عبارت معناي سمبليك هم دارد.)
از عنوان كه بگذريم ترجمه‌ي ناطوردشت احمد كريمي با ناتوردشت محمد نجفي زمين تا آسمان تفاوت دارد. اصلا شخصيت هولدن كالفيلد تو هر كدام از اين دو ترجمه با هم كلي فرق مي‌كنند. هولدن كالفيلدي كه احمد كريمي ترجمه كرده است خيلي مودب‌تر و مظلوم‌تر از هولد كالفيلد محمد نجفي است. هولدن كالفيلد احمد كريمي يك پسر ساكت و افسرده است. وقتي كه با آدم حرف مي‌زند صميمي‌تر و مهربان‌تر است. باهوش‌تر هم هست. اما هولدن كالفيدي محمد نجفي بيشتر شبيه اين پسربچه‌هاي تخسي است كه دنيا را به هيچ كجايشان حساب نمي‌كنند؛ بي‌ادب هستند و حرف‌هايشان گاهي توي ذوق آدم مي‌زند... با اينكه ما نمي‌خواهيم بازار يكي را داغ كنيم و مال ديگري را كساد ولي به هر حال ناطوردشت احمد كريمي نسبت به ناتوردشت محمد نجفي با ظرافت بيشتري ترجمه شده است. البته اين را هم بايد در نظر بگيريم كه آدم كلا روي ترجمه‌اي كه براي اولين بار از يك كتاب مي‌خواند بيشتر تعصب پيدا مي‌كند تا روي ترجمه‌هاي ديگر آن كتاب. براي همين ممكن است شما از ترجمه‌ي محمد نجفي بيشتر خوشتان آمده باشد.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۹ |

امروز رفتم یک سری از مطالب گذشته‌ي وبلاگم را سرسري خواندم.
از دو يا سه سال پيش تا الآن.
به اين نتيجه‌ رسيده‌ام كه وبلاگم شده است مرثيه‌نامه‌اي براي دخترهايي كه باهاشان قهر کرده‌ام. و اين در حقيقت نشان مي‌دهد زندگي‌ام به موازات نوشته‌هاي اين وبلاگ تبديل شده است به تلاشي پايان ناپذير براي دوستي با دخترها، بودن در كنار آن‌ها و بعد از مدتي قهر و جدايي. و بعد بازه‌اي زماني كه در يك خلسه‌ي تنهايي فرو رفته‌ام. در چنين بازه‌اي از تنهايي و جدايي است كه راه به راه مي‌آمدم اينجا و مرثيه‌نامه‌هاي بلندبالايي مي‌نوشتم. وقتي كه مطالب قبلي را مي‌خوانم مي‌بينم كه چطور هميشه از تنهايي زار مي‌زنم و تبديل مي‌شوم به يك بچه‌ي شش ساله‌ كه روي زمين غلط مي‌زند و عرعركنان گريه مي‎كند.  
حالا هم يك همچين شرايطي دارم. در همان خلسه‌ي كذايي فرو رفته‌ام. فكر كنم تا سي چهل سال آينده هم همين شرايط را داشته باشم. و مدام روي دايره‌ي تنهايي، آشنايي و دوستي با يك دختر و بعد به هم زدن با او و دوباره تنهايي دور بزنم.
چهار روز ديگر به خودم مي‌آيم و مي‌بينم تمام دور و وري‌هايم آدم‌هاي درست و حسابي‌اي شده‌اند و آن وقت من همچنان مثل يك دون‌ژوان بي‌استعداد و كله پوك دنبال اين و آن مي‌دوم و عطرشان را از پشت بو مي‌كشم و ح.ش.ري مي‎شوم. احتمالا وقتي پيرمرد فوفويي هم بشوم كارم اين مي‎شود كه بروم كنار مدرسه‌هاي دخترانه بنشينم و با چشم به دخترهاي پانزده شانزده ساله تجاوز كنم.
اصلا بدم آمده است از خودم. كنكور سراسري‌ام را هم سر رابطه‌ام با خانم ويلسون گند زدم. تا بيست سي روز قبل از كنكور داشتم مثل بولدوزر درس مي‌خواندم و بعد سر فاجعه‌ي كتابخانه ملي گند زده شد به همه چيز.
به قول دلا (دوستم است) وقتي يك رابطه به گند كشيده شد ديگر نمي‌شود آن را جمع و جور كرد. يك ليتر چسب رازي را هم بياوري ديگر نمي‌شود ماگي را كه شكانده‌اي به هم وصل كني و آن را تبديل كني به يك ماگ سالم و درست و حسابي. قضيه‌ي من هم با خانم ويلسون به همين حالت درآمده. ديگر ايشان خانم ويلسون آذر ماه نيست. بايد روزي ده بار به موبايلش زنگ بزني و بر ندارد تا بالاخره يك بار تلفن تو را بگيرد و تازه بيشتر از پنج دقيقه هم نتواند با آدم حرف بزند.  خيال مي‎‌كنيد تو اين ده دوازده روز هميشه دست تو دست هم خيابان‌هاي تهران را گز مي‌كرديم؟ اصلا. هر روز مي‌گفت كه فردا مي‌توانيم همديگر را ببنيم. و بعد وقتي فردا مي‌رسيد گوشي‌اش را تا ساعت دوازده شب جواب نمي‌داد. كلا احساس كردم زالويي، انگلي چيزي هستم. تا سه چهار روز پيش اين حس زالو بودن به اوج خودش رسيده بود. احساس مي‌كردم زنبور كارگري هستم كه هر يك هفته يك بار مي‌تواند براي دو ثانيه ملكه‌ي كندو را ملاقات كند. همين. 
براي همين است كه الآن سعيد جراح هم بياد با انبردستي ناخن‌هايم را بكشد ديگر به اين رابطه بر نخواهم نگشت. واضح‌تر بگويم: اينكه همه چيز تمام شده است. اينبار خودم اين تصميم را گرفته‌ام.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۰۷ |

  توي مترو، كنار دري كه آن‌ور سكو است و براي همين هميشه بسته است ايستاده‌ بودم و داشتم نم‌نمك، "زورباي يوناني" را از صفحه‌ي 207 به صفحه‌ي 208 به پيش مي‌كشاندم.
يك خانم چادري به طرفم آمد. داشت از امام علي تا امام زمان را قسم مي‌داد و پايشان را وسط مي‌كشيد تا بهش كمكي كنيم و صدقه‌اي بدهيم.
يك بيچاره‌ي ابدي بود. بچه‌ي گنده‌ و سنگيني را بغل كرده، يك هكتار چادر دور خودش پيچيده و ماسك مملو از كثافتي بسته بود به دهانش...
آخرين باري كه پولي را صدقه دادم موقع زلزله‌ي بم بود. نبش ميدان كرج چهار هزار تومان از جيبم درآوردم و دادم به متصدي جمع‌آوري كمك‌هاي مردمي. از هيجان بغضم گرفته بود، قلبم گرومپ گرومپ مي‌زد و خونم دچار پديده‌ي كاويتاسيون شده بود. احساس کردم نیکلاس قدیس یا یک همچون کسی هستم...  
تصديق مي‌فرماييد كه در چنين وضعيتي بايد چه انگيزه‌ي فوق‌العاده‌اي در من به وجود بيايد تا بتوانم اسكروچ‌وار يك عدد اسكناس هزار توماني از كيف پولم در بياورم و به آن خانم مسن اهدا كنم. انگيزه‌ي فوق‌العاده‌ در من به خاطر اين به وجود آمده بود كه فكر كردم پيرزن بيچاره بايد چقدر كالري صرف بغل كردن و حمل كردن آن بچه‌ي‌ غول‌پيكر از اين سر تا آن سر مترو نمايد.
هزار توماني كذايي را از كيف پولم در آوردم و به آن خانم اهدا كردم.
در همين اثنا سرم را چهل درجه ‌چرخاندم آن‌ور و يكهو شيطان را ديدم كه در جلد يك مرد سي و اندي ساله فرو رفته بود. قيافه‌‌ي يارو به شدت شبيه يكي از راننده تاكسي‌هاي خط ونك-آرياشهر بود. نهنگي با شكم ورقلمبيده، كچل، چشم‌هاي غرق در خون و صورت به شدت چرب، آنقدر كه انگار دو ليتر روغن ترمز رويش خالي كرده باشند. 
داشت نگاهم مي‌كرد و با صداي تهوع‌آوري بهم كركر مي‌خنديد. به خاطر كشمكش مسخره‌اي كه در آن لحظه در درونم اتفاق افتاده بود: اينكه چطور سعي كردم ركورد صدقه ندادن از زلزله‌ي بم تا حالا را بشكانم.
زياد به خنده‌هايش توجهي نكردم (هر چند يك مقداري از خجالت سرخ شده بودم). مطمئن بودم خدا برايم يك ويلاي تريبلكس تو اوشون فشم بهشت اجاره كرده است.
رسيده بودم به صفحه‌ي ۲۰۸ زورباي يوناني...

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۴ |

کسی که در موردش می‌خواهم حرف بزنم الآن دو متر آن‌طرف‌تر روبه‌روي من نشسته و دارد تو اينترنت چرخ مي‌زند. مثل هميشه اخم‌هايش تو هم است و لب‌هايش را مثل اين پيرزن‌هاي بي‌دندان مچاله كرده روي دهانش. چهل و خورده‌اي سالش است. هميشه شلوار لي مي‌پوشد. روي تي‌شرتش هم هميشه يك كاموايي مشكي يا خاكستري تن مي‌كند. دست‌هايش به گونه‌ي دختركشانه‌اي (به ضمه‌ي كاف) پر از مو است. پوستش زيادي سرخ است...    
كلا آدم بامزه‌اي است.
دو سال پيش هم كه مي‌آمدم كتاب‌خانه‌ي ملي مي‌ديدمش. اگر براي آدم‌هايي كه سر و كله‌شان به اينجا مي‌افتد بر حسب زمان معادله‌اي بنويسم، به اين يارو حتما يك ضريب ثابت اختصاص مي‌دهم (مثلا  C). حسابش با تمام ايكس و ايگرگ‌هايي كه تو يك بازه‌ي زماني خاص مي‌آيند اينجا تا براي كنكوري، امتحاني، چيزي درس بخوانند و بعد از آن مي‌روند و ديگر كلاه كه چه عرض كنم، تراول صد هزار توماني‌شان هم بيافتد اينجا نمي‌آيند برش دارند، جداست. 
يكي دو ساعت پيش نشسته بود كنار يك پسره‌ي بيست و هفت هشت ساله و داشتند با هم نظريات فلسفي اين و آن را بلغور مي‌كردند. از اصالت تجربه‌ي هيوم و ديالكتيك هگل بگيريد تا ابرمرد نيچه و اگزيستانسياليسم سارتر. 
از آن مدل‌هايي است كه گاهي دوست دارم سبك و سياق زندگي‌ام را شبيهش كنم. البته فقط گاهي...
يكي از مثال‌هاي نقض اين حس دوست داشتن وقتي بود كه چند روز پيش براي اولين بار رفتم تو نمازخانه‌ي اينجا تا بتوانم قيلوله‌ي نيم ساعته‌ام را به صورتي اجرا كنم كه روي زمين دراز كشيده باشم (روزهاي ديگر به نحو فضاحت باري روي صندلي مي‌نشينم و سرم را مي‌گذارم روي ميز)... خلاصه، چشمتان روز بد نبيند. ديدم مدل ايده‌آل زندگي بنده يك گوشه ولو شده است روي زمين سفت و سرد نمازخانه‌. كاپشنش را پتو كرده و دستش را بالش. جوراب‌هايش را مثل زنجير طلاي يك ساعت جيبي سويسي از جيب شلوارش آويزان كرده. و به گونه‌ي به شدت چاله‌ ميداني‌اي خوابيده است و دارد خر و پف مي‌كند...
با ديدن اين صحنه (به خصوص با ديدن جوراب‌هاي آويزان) وجهه‌ي نوستالژيكي كه از ايشان در تصوراتم ساخته بودم خيلي رقيق شد. به اين فكر كردم كه آيا خواندن كتاب‌هاي چهار تا فيلسوف ريقو مي‌ارزد به اينكه آدم قيلوله‌ي بعد از ظهري‌اش را روي آن زمين سرد و سفت به جا آورد يا نه. 
خودم به شخصه ترجيح مي‌دهم تو يكي از پنت‌هاوس‌هاي برج بين‌الملل تهران دراز بكشم و كتاب‌هاي فهيمه رحيمي و زويا پيرزاد را بخوانم تا اينكه بيايم اينجا و به خاطر خواندن چنين گفت زرتشت اين مشقت‌ها را تحمل كنم.
پ ن: از اينكه اسم زويا پيرزاد را در كنار اسم فهيمه رحيمي قرار دادم حس مطبوعي دارم. مي‌شود به سر كشيدن يك راني آلبالوي خنك وسط تابستان و توي ميدان آزادي تشبيهش كرد (يك زماني با احسان سر اينكه بالاخره زويا پيرزاد يك نويسنده‌ي آشپزخانه‌اي است يا يك نويسنده‌ي درست و حسابي خيلي كل كل مي‌كرديم).

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۲ |