خیلی خوابم می‌آید. دوست دارم بروم تو تختم و بدون هیچ حالت تهوعی، سرم را روی بالش بگذارم چشم‌هایم را ببندم و تا صبح بخوابم. نیم ساعت پیش به خاطر تهوع از خواب بیدار شدم. دهانم خشک شده بود و صدای ضربان قلبم را می‌شنیدم که داشت گرومپ گرومپ می‌زد. رفتم توی آشپزخانه، شیر آب را باز کردم دهانم را چسباندم به شیر و مثل خرس آب خوردم. ولی حالم نه تنها بهتر نشد، بدتر هم شد.

الآن در توالت یک سوییت آپارتمانی اجاره‌ای روی سرامیک ولو شده‌ام و در آستانه‌ی بالا آوردن هستم. (این را گفتم که وضعیت نکبت‌بار جسمی و روحی‌ام را در حال حاضر تصور کنید و احیانا اگر مشغول خوردن چای‌ای، نسکافه‌ای چیزی هستید، قید خواندن بقیه‌ی این خطوط را بزنید.)
بدبختانه در یک برزخ لعنتی گیر کرده‌ام. نه حالت تهوع‌ام خوب می‌شود و نه بالا می‌آورم. دلم می‌خواهد بمیرم. واقعا دلم می‌خواهد با یک مگنوم 44 میلی مغزم را خالی کنم. از همان‌هایی که رابرت دنیرو تو فیلم راننده تاکسی یکی‌اش را خرید.

همین‌جوری ولو شده‌ بودم روی سرامیک‌ها و برای اینکه حالم خوب شود داشتم دعا می‌خوانم و از نیروهای ماورایی کمک می‌گرفتم. بعد به فکرم رسید که کاغذ و مداد بیاورم و توی توالت چیزکی بنویسم. الآن که مشغول نوشتن این خطوط هستم حس نوشتن یک وصیت‌نامه بهم دست داده است. احساس می‌کنم بعد از نوشتن این وصیت‌نامه زندگی‌ام با استفراغ محتویات داخل معده‌ام پایان خواهد یافت. انگار که نوشتن این کلمات با این حالت تاسف‌برانگیز و در این توالت دورافتاده از تمدن آدمی‌زاد و زیر صدای ممتد و بلند هواکشی که روشن است یک جورهایی رسالت و وظیفه‌ی زندگانی من است که باید آن را به بهترین وجه ممکن اجرا کنم.
زبانم و دهانم کاملا خشک است. به سوراخ توالت خیره شده‌ام و به سیستم بیولوژیک بدنم التماس می‌کنم که به حالت معمولی‌اش برگردد، محتویات معده‌ام را هر چه سریع‌تر هضم کند و من را از این برزخ لعنتی نجات دهد. حاضرم تمام زندگی‌ام را بدهم و در عوض حالم خوب شود. برزخ بدترین چیزی است که می‌تواند نصیب آدم بشود. از یک طرف دوست دارم بالا بیاورم. احتمالا یک ربع تا نیم ساعت بعد از آن حالم خوب می‌شد و بعد می‌توانم با خیال آسوده مثل تخم‌مرغ خام شکسته شده‌ای پخش شوم روی تخت و تا صبح بخوابم. از طرف دیگر از بالا آوردن می‌ترسم. به نظرم بالا آوردن وحشتناک‌ترین چیزی است که برای یک بدن زنده می‌تواند اتفاق بیافتد. ایجاد یک فشار منفی و حرکت محتویات داخل معده در جهت عکس دستگاه گوارشی. پهن شدن روی سرامیک، فرو کردن سر داخل سوراخ توالت و عق زدن. به آدم حس بدبختی دست می‌دهد.
...
بالاخره بالا آوردم. کاغذ و مداد را پرت کردم آن‌ طرف، سرم را کردم توی سورخ توالت، خودم را به شیر توالت آویزان کردن و عق زدم. در آن لحظه احساس عمیقی نسبت به شیر توالت پیدا کردم. یک نوع پیوند روحی عمیق ناشی از وابستگی شدید جسمی‌ام به آن. شیر توالت خیلی خوب توانسته بود جای همسرم را پر کند که در آن وضعیت باید دستم را می‌گرفت و عرق پیشانی‌ام را خشک می‌کرد (در حال حاضر نگاه شدیدا مردسالارانه‌ای به زن دارم).
در تمام طول عق زدن به خانم الف فکر می‌کردم. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر روزی که با هم رفتیم پیتزا داوود و اندازه‌ی خرس از آن کالباس‌های مزخرف و بی‌کیفیت خوردیم. آخر شب او مجبور شد دستش را بیاندازد ته  گلویش تا عق بزند و همه‌ی کالباس‌ها را که هضم کردنش کار حضرت فیل بود بالا بیاورد. شاید به همین خاطر به یاد خانم الف افتادم.

در این وضعیت جسمی دلِ تمام سلول‌های بدنم خواست که الآن اینجا می‌بود. یک‌هو بدجوری هوسش را کردم. هوس شنیدن صدایش. با یک نوع کرختی خاصی حرف می‌زد. طوری که آخر کلمات را تا یک مدت طولانی کش می‌داد. احساس کردم زمان به عقب برگشته است، او توی ماشین کنارم نشسته، اخم کرده و دارد سیگار می‌کشد. احساس کردم زمان به عقب برگشته و ما توی هایپر استار مشغول پیدا کردن قاشق پلاستیکی برای بستنی نسکافه‌ای‌مان هستیم. احساس کردم زمان به عقب برگشته، من دارم بهش سازدهنی یاد می‌دهم و او هیچ استعدادی در این زمینه از خودش نشان نمی‌دهد.
...
ساعت چهار و دوازده دقیقه‌ی شب (صبح؟) است. جلوی این بخاری گازی نشسته‌ام و پشتم را کرده‌ام بهش. لامپ‌های اتاق خاموش است و نور چراغ‌های کمربندی خلوت و سوت و کوری که آن‌طرف شهرک است روی دیوار روبرویم سایه انداخته. دارم با موبایل آلبوم ریرای سهیل نفیسی را گوش می‌دهم. «می‌ترواد مهتاب/ می‌درخشد شبتاب/ نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک/ غم این خفته‌ی چند/ خواب در چشم ترم می‌شکند»

دوست دارم با یکی حرف بزنم.
سردم است.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۲۷ |

زمان: 33 دقیقه                حجم: 4.7 مگابایت
15 لینک دانلود:            4shared.com  box.net

گاهی می‌گویند هر چه بیشتر به یک چیز گند زده شود، آخرسر نتیجه آوانگاردتر از آب در می‌آید. برنامه‌ی امروز رادیو گوریل هم یک جورهایی به شدت آوانگارد شده است (یا از آن طرف  اگر بخواهیم بررسی کنیم به شدت به آن گند زده شده است.)
اجازه بدهید دقیقا توضیح بدهم که چی شد. چون‌که مطمئنا از توضیح من  در طول برنامه نخواهید فهمید چه بلایی بر سر آن افتاده است. فرض کنید ما برنامه را در دو قسمت الف و ب ضبط کرده باشیم. بعد نگون‌بختانه قسمت الف کلا از روی حافظه‌ی کامپیوتر پرید و ما مجبور شدیم  آخر سر یک قسمت الف‌پریم جدید ضبط کنیم   و نهایتا قسمت الف‌پریم را به اول قسمت قسمت ب بچسپانیم.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۹/۰۸/۲۱ |

چهارشنبه
من با یک خواب‌زدگی مفرط پشت میزی در گوشه‌ای از سالن نسبتا بزرگ کتابخانه‌ی ملی نشسته‌ام. تنها چیزی که دلم می‌خواهد این است که بساطم را سر بدهم یک طرف و سرم را روی میز ولو کنم. یک خواب نیم ساعته مهم‌ترین چیزی است که در حال حاضر بهش احتیاج دارم.
آقای کنار دستی‌ام یک مرد میانسال‌ است که دارد یک چیزهایی تو مایه‌های آمار و حسابداری و این‌ها می‌خواند. الآن اگرچه سرم مستقیم توی مانیتور است ولی سعی می‌کنم با چرخش ماکزیمم مردمک چشم‌هایم به سمت راست بتوانم اطلاعات بیشتری در مورد او رصد کنم و در اینجا بنویسم.
الآن در حال خاراندن ته ریش سیاه و سفیدش است. صدای خاراندش هم می‌آید. عینکی با فریم مشکی به صورتش زده و دارد با یک مداد معمولی گوشه‌ی کتابش حاشیه‌نویسی می‌کند. صمیمانه اعتقاد دارم حدود هفتاد درصد از افراد بالای چهل سال از مداد معمولی در کنار تراش استفاده می‌کنند و نوشتن با مداد نوکی (اتود) را چیزی در حد و اندازه‌ی جنگولک‌بازی جوان‌های خام امروزی می‌دانند.
یک ماشین حساب به شدت بزرگ هم روی میزش قرار گرفته است. و مثل بقیه‌ی کسانی که رشته‌شان حسابداری است، فکر می‌کند هر چه محکمتر تو سر کلید‌های آن بکوبد و ترق توروق راه بیاندازد محاسباتش دقیق‌تر انجام می‌گیرد...
اینکه هر روز به کتابخانه بیایم و کارهایم را در اینجا انجام بدهم من را یاد شخصیت اصلی رمان تهوع سارتر می‌اندازد. همان یارو که تاریخ‌نگار نسبتا تنهایی بود و کارش صرفا این بود که صبح تا شب به کتابخانه برود و در مورد یک بابای بی‌خاصیت در قرن پنجم میلادی تحقیق کند. حالا کار ما هم شده است این که بیاییم اینجا و در مورد معیارهای مختلف شکست مطلب بخوانیم. که مثلا گریفیت گفته شکست یک ماده از بزرگ‌تر شدن ترک‌های ریز آن نشات می‌گیرد و کولمب هم یک شعر و وعر دیگر تحویل جامعه‌ی علمی داده...

پنج‌شنبه
الآن ساعت پنج و سی‌ دقیقه است. امروز هم آمدم کتابخانه‌ی ملی. ولی نگون‌بختانه (این کلمه را بیشتر از کلمه‌ی شوربختانه و بدبختانه دوست دارم) دو سه ساعت بیشتر نتوانستم درس بخوانم. به جاهای سخت نظریه‌ی شکست هوک و براون و بررسی‌هایی که توسط ووتوکوری و فاروق حسینی روی آن انجام گرفته است که رسیدم قید مکانیک سنگ را زدم. (این آقای آخری یکی از دوستان پدرم است). الآن دو سه ساعتی می‌شود که قید مکانیک سنگ را زده‌ام. استحضار دارید و اگر ندارید داشته باشید که اینجا عسل –لپ‌تاپم- به اینترنت وایرلس وصل هست. ولی نمی‌شود با وایرلس اینجا مثلا وارد یاهومسنجر یا فیس‌بوک شد. برای همین برای اولین بار حدود دو- سه ساعت به صورت کاملا جدی داشتم وبلاگ‌خوانی می‌کردم. تا حالا اینقدر از خواندن وبلاگ‌های فارسی لذت نبرده بودم. هر کدام از این وبلاگ‌نویس‌ها دنیای خودشان را دارند و آدم می‌تواند با خواندن وبلاگشان وارد آن بشود. از خواندن بعضی‌ها هم بدجوری اعصابم ریخت به هم. مثلا در یک مورد تمایل عجیبی پیدا کردم که فک یارو را بیاورم پایین با این احساسات و طرز فکری که دارد.
خلاصه دو ساعت وبلاگ‌خوانی. البته با مثانه‌ی پر. هنوز هم مثانه‌ام پر است و اصلا حوصله‌اش را ندارم بروم دبلیو سی. فکر کنید برای یک دبلیو‌سی رفتن باید چیزی حدود سی تا پله را بالا بروی، بعد یک عالمه پیاده‌روی کنی و دوباره همان تعداد پله را بالا و پایین کنی. تازه از کجا معلوم که آن‎‌جا برای شاشیدن صف عریض و طویلی دایر نباشد...
راستش را می‌خواهید با این کتابخانه آمدنم، از کله‌ی سحر تا بوق سگ، کم‌کم داشتم شبیه شخصیت چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید می‌شدم. صمیمانه اعتقاد دارم خیلی از آدم‌هایی که صرفا توی رشته‌ی خودشان یک پخی هستند و خبر از دو متر آن‌ورترشان هم ندارند یک چیزی تو مایه‌های همین چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید هستند. نمونه‌اش یکی از استادان ما. فکر کنید، طرف دکترای حفاری زیرزمینی از دانشگاه‌ خارجه دارد؛ بعد وقتی که یکی از همکلاسی‌ها در مورد ریزش معدن شیلی ازش پرسید انگار اصلا توی باغ (بهتر است بگوییم باق) نبود. مجبور شدیم خودمان برایش تعریف کنیم که توی شیلی 33 نفر آدم تو عمق هفتصد متری گرفتار شده‌اند.
چقدر بعدا بهش خندیدیم.
خلاصه‌تر اینکه با یکی دو ساعت وبلاگ‌خوانی مقداری به حال و هوای آدم‌های وبلاگ‌نویس و جریانات اتفاق افتاده در سطح جامعه آگاه شدم. برای نمونه:
یک آقایی به دختر سه ماهه‌اش تجاو.ز کرده است.
گیلاس خانمی بچه گربه‌ای به اسم قشنگ را به یک آدم گربه فرندلی واگذار کرد.
خانم نیکا لوازم آرایش CLINIQUE خریده است.
موسیو گلابی دنبال زوجه‌ی خارجی می‌گردد تا بتواند ویزای آمریکا بگیرد.
سروش روحبخش یک توصیه برای کسانی دارد که نمی‌خواهند مطالبشان را مثل آدم بنویسند.
خانم دلا به آتلیه رفته تا چند تا عکس آنچنانی بگیرد.
آقای صفر و نیم فردا در پارک پردیسان مسابقه‌ی هفت‌سنگ گذاشته است که قرار است من هم بروم و در آن مسابقه شرکت کنم.
و این هم یک وبلاگ و یک وبلاگ جالب که کشف کردم و یک مطلب خواندنی از بهناز میم.

شدیدا به دبلیوسی احتیاج دارم و دیگر نمی‌توانم بیشتر از این مقاومت کنم.
***
خوب. برگشتم. هوای بیرون عالی بود. از این شب‌های زودرس پاییزی که یک ذره زیادی سرد است و باید حتما کاپشن نازکی تنت باشد وگرنه از سرما بدجوری احساس بی‌هویتی به آدم دست می‌دهد. بعد از دبلیوسی به بوفه‌ رفتم و آنجا برای خودم از همین کیک‌هایی سفارش دادم که در عکس می‌بینید. با کافی‌میکس. کیک‌های خوشمزه‌ای است. هرچند که سه چهار ساعت پیش هم دو تا از آن‌ها را خوردم باز هم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. هر چه باشد امشب با آرش قرار است برویم شهرک آپادانا و دو سه کیلومتری بدویم.  بی‌خیال حرف‌های چند روز پیش آن سرهنگ بازنشسته که دوست دایی‌ام بود شدم؛ که می‌گفت مادرش به خاطر مرض قند از چشم‌هایش خون می‌آید بیرون و به همین دلیل ده روزی در بیمارستان بستری است.
کافی‌میکس داغ هم خیلی گزینه‌ی شایان توجهی بود. به خصوص در این هوای نسبتا سرد. یاد تنها اس‌ام‌اس funای افتادم که پدرم در طول مدت موبایل‌دار شدنش برایم فرستاده است. حدود دو سال پیش:
"یه دوست خوب توی دنیای بد شبیه یه فنجون چای داغ توی یه هوای برفیه1، درسته که هوا رو گرم نمی‌کنه، ولی آدمو دلگرم می‌کنه"
پ ن 1: شما فکر کنید یک لیوان یک بار مصرف کافی‌میکس داغ در هوای سرد پاییزی
پ ن 2: فکر نکنم فردا برنامه‌ی رادیویی داشته باشم
بعدالتحریر: ضبط می‌کنم :)

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۲۰ |

هفته‌ی پیش یک بند از ساعت هشت صبح تا نه شب می‌رفتم کتابخانه‌ی ملی و روی موضوعی که دیروز می‌خواستم توی کلاس کنفرانس بدهم کار می‌کردم. آخر سر یک فایل پاورپوینت درست و حسابی از کار در آمد و دیروز بعد از ظهر آن را توی کلاس توضیح دادم. کنفرانس خیلی خوبی از آب درآمد. استادمان که به این آسانی از کار کسی تعریف نمی‌کند کلی به به و چه چه کرد.

و خلاصه اینکه امروز، یکشنبه با خیال راحت توی اتاقم نشسته‌ام و یک مقداری دارم استراحت می‌کنم. شوربختانه مدتی می‌شود از کتاب خواندن فاصله گرفته‌ام و برای همین به فکر این هستم که یک ذره بیشتر کتاب بخوانم. فکر درست کردن یک برنامه‌ی کتاب‌خوانی و حتی داستان‌نویسی هفتگی یا دوهفتگی هم جالب به نظر می‌رسد. می‌شود اسم برنامه را هم بگذاریم کتاب‌لیس‌ها. برای ایجاد رقابت با برنامه‌ای که چند تا خانه‌ی مجازی آن‌طرف‌تر توی وبلاگ شراگیم و رفقا درست شده‌ است: کتاب‌خورها.

اتفاقا چند وقت پیش هم به دعوت یکی از  دوست‌هایم رفتم کارگاه داستان‌نویسی جمال میرصادقی. زیاد با خود کارگاه و داستان‌خوانی و اینجور چیزها حال نکردم. ولی اینکه مثلا توی بالکن حیاط آقای میرصادقی برای استراحت جمع شدیم و چای با شیرینی صرف کردیم و در مورد ادبیات گپ زدیم به نظرم خیلی عالی، نوستالژیک و خاطره‌انگیز بود. به خصوص در کنار باغچه‌ی حیاط آقای میرصادقی که پر بود از گل‌های اطلسی. (البته من حتی نمی‌دانم گل اطلسی چه شکلی است، ولی فرض می‌کنیم گل‌های آن باغچه از نوع اطلسی بود).
دو ساعت دیگر دارم می‌روم دفتر مجله. آنجا هم جلسه است و احتمال چای و شیرینی و بالکن‌نشینی. از نوع بدون باغچه البته.

از این به بعد می‌خواهم هر روز پشت میزم بنشینم، تمرکز کنم و یک مقداری برای وبلاگم بنوسم. حالا شعر و وعر هم از آب درآمد اشکالی ندارد. این نقل قول از ریموند چندلر که تو کتاب دوی موراکامی آمده است خیلی به درد بخور است: «هر روز حتی اگر یک خط هم ننویسم پشت میز تحریم می‌نشینم و بر موضوعی تمرکز می‌کنم.»

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۸ |

زمان: ۲۴ دقیقه                حجم: ۴.۱ مگابایت

۱۴

لینک دانلود:            4shared.com  box.net

این برنامه‌ی رادیویی را امروز ساعت هشت صبح در راه خانه به کتابخانه‌ی ملی توی ماشین ضبط کرده‌ام و حال و هوای آن با حال و هوای برنامه‌های قبلی یک مقداری فرق دارد.
البته بر سر نان باگد و شکلات صبحانه‌ای که از خیابان گاندی خریدم (در برنامه‌ی رادیویی  درباره‌اش حرف زدم) اتفاق ناگواری افتاد. موقعی که به کتابخانه رسیدم کیف و نایلون خوراکی را توی میز چرخانی گذاشتم که وسایل را می‌برد داخل محفظه‌ تا به آن‌ها اشعه بزند که ببیند مثلا بمب یا عکس مستهجن توی بار و بندیلم نباشد. بعد که وسایلم از میز لرزان بیرون آمد، آقای نگهبان گفت: «خوراکی‌ها رو نذارید اون تو... الآن دیگه باید نون کاملا برشته شده بخوری»... بعد به سمت همکارش برگشت و بهش گفت «باید یه نوشته‌ای بنویسیم و بذاریم جلوی در که مراجعه‌کنندگان مواد خوراکی‌شون رو داخل این نذارن»
از طرف دیگر موقعی که در شکلات صبحانه‌ام را باز کردم شوربختانه به جای خامه شکلاتی، با کرم نسکافه مواجه شدم... نهایتا مجبور شدم کرم نسکافه‌ و نان باگتی که مواد آلی‌اش با اشعه‌جات ایکس و گاما و... کلی جهش و این‌ها پیدا کرده بود را به عنوان صبحانه صرف کنم.
پ ن: گوینده‌ی برنامه‌ی رادیویی از دریافت نظرات صوتی استقبال می‌نماید. شما می‌توانید نظرات صوتی خود را آپلود کرده و آدرس آن را در اینجا بگذارید تا در برنامه‌ی بعدی پخش شود. دو نقطه پرانتز بسته.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۹/۰۸/۰۷ |

 
                                                                                       طرح: فاطمه صداقت

پاییز امسال انگار بدجوری بی‌بخار شده است. غیر از یکی دو قطره باران نصفه و نیمه و دو سه تا برگ چنار خشک شده توی پیاده‌رو هیچ خبری از پاییز نیست. دلم را خوش کرده بودم، آلبوم «ری را» و «به تماشای آب‌های سپید» را توی حافظه‌ی گوشی‌ام ریخته‌ام تا وسط باران‌‌ و ترافیک ساعت شش و هفت عصر، خیابان‌های شلوغ پلوغ تهران را بالا و پایین کنم و با هدست به قطعات آن گوش بدهم. (صمیمانه اعتقاد دارم این دو تا آلبوم موسیقی که شاید زیاد هم به هم ربطی نداشته باشند، شدیدا پاییزی هستند.) اما فعلا که نه بارانی هست و نه پاییزی و نه باد پاییزی سرد و خیسی که بزند توی صورت آدم و لپ‌ و دماغ آدم را مثل لبو سرخ کند و بعد تو کنار یک لبوفروشی زیر باران بایستی، زیپ کاپشنت را بدهی بالا و لبوی قرمزت را قاچ قاچ کنی و بخار گرمی که از آن بلند می‌شود را جلوی صورتت بگیری و همه‌اش را نفس بکشی.

توی این بعد از ظهرهای مهر و آبان، به گونه‌ی تاثرباری هنوز کولر روشن می‌کنم و در تنهایی و در حالی که نور آفتاب زور می‌زند خودش را از پرده‌ی پنجره فرو کند توی اتاق، به خر خر جریان هوای شبیه سازی شده‌ی پاییزی از داخل دریچه‌ی کولر گوش می‌دهم. صدای کسی را می‌دهد که حنجره‌اش را تازه عمل کرده باشد و بعد بخواهد یک دهن لوچیانو پاواروتی بخواند. کنار قفسه‌ی کتاب‌ها روی یک مبل سناتوری سبز رنگ لم می‌دهم، به طرز وحشتناک و دیوانه‌واری شکلات می‌خورم و عنوان کتاب‌های داخل قفسه را مرور می‌کنم...

چند وقت پیش داشتم زندگی‌نامه‌ی یک نویسنده‌ی مشهور فرانسوی را که الآن یادم نمی‌آید اسمش چیست می‌خواندم. طرف تو پرورشگاه بزرگ شده بود و موقع نوجوانی و جوانی تقریبا هیچ دوستی نداشت. او می‌گفت به خاطر تنهایی و انزوای شدیدش در آن موقع، از صبح تا شب تو کتابخانه‌ی پرورشگاه می‌نشسته و روزی پانزده ساعت کتاب می‌خوانده است. او یکی از دلایل اینکه بعدا حرفه‌ی نویسندگی پیشه کرده است را هم همان دوران می‌دانست. (خیلی ضایع است که الآن اسم این نویسنده را یادم نمی‌آید. راستش را بخواهید حتی نمی‌دانم زندگی‌نامه‌ی طرف را تو کدام مجله یا سایت خوانده‌ام. ولی مطمئن باشید ایشان یک نویسنده‌ی واقعی هستند و من همچین کاراکتر نویسنده‌ای را از تو مخیله‌ی خودم استخراج نکرده‌ام.)

یادم می‌آید روزی را که آخرین امتحان ترم شش دوره‌ی لیسانس را دادم. بعد مثل برق رفتم از کتابفروشی کنار دانشگاهمان چیزی حدود بیست - سی هزار تومان کتاب خریدم. خیلی در خریدن کتاب ولخرجی کردم. بعد از تمام شدن امتحانات بیست واحد درس در طول یک ترم، این فکر که آدم باید برای محصولات فرهنگی خوب پول خرج کند زیاد توی کله‌‌ام وول می‌خورد. برنامه‌ام این بود که یک بسته شکلات و یک عالمه کیک و کافی میکس بخرم و بعد یکی دو هفته‌ای توی سوییت آپارتمانی‌ام کز کنم، کتاب بخوانم و صبحانه، ناهار و شام از اینجور هله‌هوله‌ها بخورم.

برنامه‌ام را هم تقریبا عملی کردم ولی شوربختانه (این کلمه را از کلمه‌ی بدبختانه بیشتر دوست دارم) تنهایی شدیدی بیخ خرم را گرفته بود و ولم نمی‌کرد. از شدت تنهایی انگار یک چیز سنگین و ثقیل توی قفسه‌ی سینه‌ام گیر کرده بود. غمباد گرفته بودم (کلمه‌ی غمباد را برای مریضی گواتر به کار می‌برند ولی به نظرم خیلی خوب است که برای یک همچین حالتی هم از این کلمه استفاده کنیم). بعد تازه وحشتناک‌تر از همه تصور آدم‌هایی بود که در همان روز لارژ بودن در خرید محصولات فرهنگی، توی پیاده‌رو راه می‌رفتند. آن روز آدم‌ها بدجور توجهم را به خودشان جلب کرده بودند. آن‌ها با دوست‌هایشان تو خیابان راه می‌رفتند، حرف می‌زدند و به بی‌مزه‌ترین چیزها هرهر می‌خندیدند. نایلون‌های خرید دستشان بود و برای صرف ناهار کنار ساندویچ فروشی‌ها می‌ایستادند و دو سه تا دونر کباب دوبله یا همان کباب ترکی خودمان را سفارش می‌دادند. بعد دم در مغازه کنار سیخ گردانی که یک عالمه گوشت  کبابی بهش چسبیده بود می‌ایستادند و به بریدن ماهرانه‌ی  غشای خارجی و برشته‌ی آن توسط آقای ساندویچی نگاه می‌کردند.

آدم احساس می‌کند داشتن یک همچین زندگی‌ای بهتر از این است که صبح تا شب بنشیند شکلات ببلعد و کتاب بخواند. ولی وقتی تو تنهایی گیر کرده باشی، کسی برای پرسیدن ساعت هم بهت زنگ نزند و به همین‌ خاطر گوشی موبایلت سال به سال ویبره‌اش نگیرد و انگار در یک کمای دیجیتالی فرو رفته باشد، آن وقت چاره‌ای نیست که دست به یک همچین استراتژی‌ای بزنی تا تنهایی‌ات را مدیریت کنی. صمیمانه اعتقاد دارم برای مدیریت استراتژیک تنهایی و شاید هم دپرشن سه تا راه حل خیلی موثر وجود دارد:
1- خوردن دیوانه‌وار شکلات با چای – و نیز کیک پیچ‌مبلا با کافی‌میکس -
2- نشستن کنار قفسه‌ی کتابخانه و خواندن کتاب‌ها به ترتیب از سمت چپ قفسه تا سمت راست قفسه و سپس تعمیم روند مطالعاتی به سایر طبقات قفسه بدون توجه به اینکه آن کتاب‌ها را قبلا خوانده‌اید یا نه، دوستشان دارید یا نه.
3- دیدن برنامه‌های تلویزیونی از برفک و بوق ساعت سه نصفه شب گرفته تا برنامه‌ی آموزش علوم دوم دبستان
یادآوری: نباید فراموش کنید که این فرآیند مثل مصرف قرص‌های ضد افسردگی چنانچه در دراز مدت اجرا شود، شما را بیشتر در قعر افسردگی فرو خواهد برد.
---
خلاصه (کسره‌ی حرف صاد را برای چند ثانیه بیشتر کش بدهید)، در این بعد از ظهر  پاییزی بی‌بخار که آسمان زورش می‌آید حتی دو سه قطره باران بیاندازد پایین و هنوز به گونه‌ی تاثربار کولر به خرخر کردن ادامه می‌دهد و در حالی که مردم آن بیرون، تو خیابان‌ها لول می‌خورند، می‌آیند و می‌روند و زندگی‌شان مقداری جنب و جوش و تحرک امیدوارکننده دارد، من گوشه‌ی اتاق سه در چهار متری‌ روی یک مبل سناتوری سبز رنگ کز کرده‌ام و دارم اعترافات نسبتا بی‌مزه‌ی ژان‌ژاک روسو را برای تجدید خاطرات همان سال‌های دانشجویی مزه می‌کنم و به بلعیدن شکلات ادامه می‌دهم. صرفا برای اینکه بتوانم مقداری با سبکی و بی‌کاری تحمل‌ناپذیر هستی و زندگی کنار بیایم. 

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۰۳ |