- نویسنده بودن را کی تعیین میکند؟ شما یا مخاطبهایی که داشتی؟
- یک جواب این است که من تعیین میکنم که نویسنده باشم. این یعنی هر کسی که دست به قلم یا دست به کیبورد میشود میتواند خودش را نویسنده بنامد. هر کسی که مینویسد نویسنده است. و خب از لحاظ گرامری هم اگر بخواهیم بهش فکر کنیم، گزاره درستی هست. نویسنده یعنی کسی که مینویسد. همانطوری که خواننده یعنی کسی که میخواند (کتاب یا آواز). یا بیننده یعنی کسی که میبیند. به نظرم این جامعترین و کلیترین و قابل قبولترین تعریف نویسنده بودن هست. حالا بعدش میتوانیم صفت خاصی به موصوف نویسنده اضافه کنیم. نویسنده مشهور یا پرخواننده: این صفت را تعداد خواننده یا طرفداران زیاد نویسنده تعیین میکنند. یا نویسنده عامهپسند و زرد: این صفت را احتمالا منتقدان ادبی.
- نویسنده معروف بودن مهم است؟
- بستگی به زاویه دیدمان دارد. اگه یک آدم فضایی باشیم که تو کهکشان آندرومدا با فاصله سه میلیون سال نوری از کره زمین زندگی میکنیم برایمان مهم نیست که گوریل فهیم یا فهیمه رحیمی یا داستایوفسکی روی کره زمین نویسندههای معروفی هستند یا نه. ولی اگر از زاویه دید خودمان باشد، معروف بودن میتواند برایمان مهم باشد. یک خوبی معروف بودن این است که شبکه آدمهایی که میشناسی گستردهتر میشود. و خب این شبکه گسترده تو خیلی جاها ممکن است به درد آدم بخورد. تو دوست پیدا کردن، کار پیدا کردن، مسافرت کردن و... معروف بودن و اینکه مورد توجه باشی لذتبخش هم هست. لذتبخش است چون توی مغز دوپامین ترشح میکند. و خب این ترشح دوپامین حس خوبی بهت میدهد. همانطوری که یک نفر از افزایش تعداد لایک اینستاگرام حس خوب میگیرد. این علاوه بر لذتبخش بودن خطرناک هم هست. چون دوپامین باعث ایجاد اعتیاد میشود. هر روز سعی میکنی معروفتر شوی. و تلاش میکنی آدمهای بیشتری بهت توجه کنند. و این افزایش معروفیت و توجه باعث افزایش دوپامین در مغزت میشود. این موضوع وقتی خطرناکتر میشود که یک روزی دیگر آدمها نوشتههایت را نخوانند و کتابهایت را نخرند. و کمکم تو را به فراموشی بسپارند. آن وقت روی ترسناک اعتیاد خودش را نشان میدهد. حالا مغز به ترشح دوپامینی نیاز دارد که دیگر در جریان خون یافت نمیشود. تو این حالت دو راه پیش پای نویسنده قرار میگیرد. یا به خاطر درد اعتیاد در یک مسیر مارپیچ سقوط قرار بگیرد و هم از لحاظ روحی و حتی جسمی سقوط کند یا اینکه یک جور کلینیک ترک اعتیاد شخصی برای خودش درست کند و خودش را از این مرداب اعتیاد به شهرت بیرون بکشاند. و برایش بیاهمیت باشد که دیگر کسی نوشتههایش را نمیخواند یا نوشتهاش که در روزنامهای چاپ شده حالا روی زمین یک خانه مسکونی پهن شده و چند کیلو سبزی جعفری و شنبلیله روی آن در حال پاک شدن توسط ساکنین خانه هستند. (یک روز یکی از دوستهای دوره دبیرستانم برایم یک عکس فرستاد و گفت مقالهات را تو روزنامه هنرمند دیدم. عکس تکهای از روزنامه هنرمند بود که روش داشتند سبزی پاک میکردند و اتفاقی اسم من را آنجا دیده بود).
- واقعا دوست داشتی نویسنده باشی و معروف هم باشی؟
- احتمالا مغز من هم برای جستجوی دوپامین در زمانهای مختلف دوست داشته که معروف شود. ولی خب جریانها و نیازهای دیگر زندگی گاهی در تضاد با این قضیه بوده و من را مثل یک پر کاه در یک گردباد بلندمدت به این ور و آن ور برده. این اواخر دغدغه درس خواندن و پیدا کردن کار و مهاجرت و داشتن یک حلقه از دوستان صمیمی که غم غربت را بشورد و ببرد داشتهام و به همینخاطر معروف بودن دیگر جایی در لیست چیزهایی که میخواستم بهشان برسم نداشته است. احساس میکنم در ده سال اخیر بیشتر به این سمت حرکت کردهام.
ولی خب نویسنده بودن یک خوبی دیگر هم دارد که آن را همیشه دوست داشتهام و دوست خواهم داشت. نویسنده بودن یعنی اینکه جریان ذهنیات را روی کاغذ بیاوری و ثبت کنی. برای همیشه آن را در جایی نگه داری و ازش محافظت کنی. یک جورهایی شبیه فرآیند آپلود کردن ذهن است که الآن یک عالمه نوروساینتیست و حضرت ایلان ماسک دارند روی آن کار میکنند. یک ورژن سنتی و کلاسیک از آپلود کردن ذهن که فنیقیهای دوستداشتنی با اختراع الفبا آن را به ما هدیه دادند. ثبت و ماندگار کردن جریان فکریات در گوشه دفتر خاطرات یا تو یک فایل کامپیوتری. و همینطور ایجاد کردن چیزی که قبل از این وجود نداشته است. آیا این ثبت یا ماندگار کردن ذهن برای سکنه کهکشان آندرومدا اهمیتی دارد؟ احتمالا نه. ولی حداقل برای خود من این فرآیند خلق کردن لذتبخش است. و خوبیاش این است که یک لذت دائمی دارد. لذتی فراتر از افزایش ناگهانی یا به قول فرنگیها spike در میزان دوپامین مغز.
به آپارتمان جدید منتقل شدم. آپارتمان قبلیام تعداد واحدهای کمتری داشت. و همسایهها را میشناختم و صبحها بهشان صبحبخیر میگفتم. از کاترین، خانم شصت سالهای که در بالکن کنار سگش مینشست و یک چیزی شبیه گوبلن میبافت تا مایکل، پیرمرد بازنشستهای که هر روز صبح تو استخر شنا میکرد و بعد روی تخت کنار استخر دراز میکشید، آفتاب میگرفت و کتاب جنگ و صلح تولستوی میخواند. تا مأوا دختر اماراتی که هر روز صبح توی باشگاه آپارتمان میدیدمش و وقتی سلام میکرد لبخند زیبایی میزد که انگاری یک جور حس آرامش را به آدم منتقل میکرد. و با اینکه هرنی دیسک کمر داشت باز هر روز با وزنه دویست پوندی ددلیفت رومانیایی میزد.
*
حالا من در آپارتمان جدید در عمق تنهایی فرو رفته بودم. هیچ کدام از این آدمها را نمیشناختم. در ساختمان غولپیکری که هر طبقهاش مملو از راهروهای هزارتو بود گم شده بودم. شاید پانصد تا یا حتی هزار تا واحد آپارتمانی شبیه به هم. و من و آپارتمان کوچک من در انبوهی از بتن و سیمان و واحدهای تکثیر شده و همسایههای ناشناس گم شده بودیم. اگر اینجا روی تخت قلبم از حرکت میایستاد و میمُردم، تمام تیرها و ستونهای بتنی و کارمندان مسئول اجاره واحدها و همسایههای معتنابهی که هر روز ماشینهایشان را از گاراژ خارج میکردند، بیتفاوت به زندگیشان ادامه میدادند، انگاری که من هیچوقت به آن ساختمان غولپیکر جابجا نشده و در آن واحد کوچک در کنج طبقه سوم ساکن نشده بودم.
*
بالاخره تمام جعبهها، وسایل، کاناپه، صندلیها، تابلوهای نقاشی و کارتنهای کتابهایم را به آپارتمان جدید آوردم. همه چیز وسط سالن پذیرایی پخش و پلا شده بود. جایی برای راه رفتن نبود. انگار بخواهم از وسط جنگل آمازون راهم را پیدا کنم. در همان وضعیت ناگهان یک مریضی به بدنم هجوم آورد. روی تخت افتادم و توان تکان خوردن نداشتم. سردرد، سرگیجه، و تهوع. گذر از هر ثانیه اندازه یک قرن طول میکشید. دو روز با همان حال وسط خانه روی تخت ولو شده بودم. دو روز هیچی نخورده بودم. به زور خودم را به یخچال رساندم. تنها چیز قابل خوردن سه تا تخممرغ باقی مانده در شانه تخممرغ بود. بین تمام کارتنها در حال پیدا کردن ماهیتابه بودم. بالاخره ماهیتابه را از داخل یکی از کارتنها پیدا کردم. مشکل بعدی پیدا کردن روغن بود. تمام کارتنها را بالا و پایین کردم تا بتوانم روغن پیدا کنم و داخل ماهیتابه نیمرو درست کنم.
روغن پیدا نشد. دیگر توانایی ایستادن نداشتم. تخممرغها را داخل یخچال برگرداندم و دوباره در حالی که گشنگی مشغول بلعیدن خودم بود روی تخت ولو شدم و دوازده ساعت دیگر را با سردرد و سرگیجه و تهوع سپری کردم.
*
دلیل اینکه ما آدمها (هموساپینسها) در طول چهار میلیون سال گذشته مثل نئوئاندرتالها منقرض نشدهایم توانایی ما برای وفق دادن خودمان به محیط پیرامون است. من هم در نهایت مشغول پیدا کردن خودم و واحدم در راهروهای هزارتوی ساختمان جدید شدم. روز بعد حالم بهتر شد. وسایل را از تو کارتن درآوردم و مرتب کردم. بطری روغن دوستداشتنیام را پیدا کردم. داخل ماهیتابه با سه تخممرغ کذایی نیمرو درست کردم. با روشن کردن تلویزیون گذاشتم صدای کمانچه کیهان کلهر بین دیوارهای خانه جدید بپیچد و بعد از چهل و هشت ساعت برای صبحانه نیمرو محبوبم را قورت دادم.