راستش را بخواهيد نبايد به ذايقهي غذايي برادرم اعتماد ميکردم. کسي که باقالي قاتو و اشپله ماهي را با چنان اشتهاي زايدالوصفي ميخورد، معلوم است که تعريف و تمجيدهاي اغراق آميزي از بريان ارايه خواهد داد. کلمهي بريان تا حدودي غلط انداز هم است. آدم فکر ميکند با چيزي مثل مرغ يا بوقلمون بريان شده طرف است. ولي وقتي که به دورچه (ي اصفهان) رفتيم، وارد رستوران شديم و برادرم به همراه بريان، آبگوشتش را هم سفارش داد، تا حدودي شستم خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. چند دقيقهي بعد غذايي را جلوي رويم گذاشتند که صد و هشتاد درجه با آنچيزي که توي ذهنم تصورم ميکردم فرق داشت. آب گوشتي که نان را تويش تیليت کرده بودند و بايد آن را کاملن به هم ميزدم تا به صورت يک تکه خمير در بيايد. و بعد خود بريان، چيزي شبيه کتلت که معلوم نبود با کجاي گوسفند درستش کردهاند. به اضافهي مقداري گوشت چرخ کرده در کنار آن. وقتي برادرم گفت اين شش گوسفند است ديگر بهش لب نزدم.
با اين حال سعي کردم که از غذا لذت ببرم و به نحوي حداقل خود بريان را تا آخر بخورم. هر چند به خودم عهد بستم که ديگر در مورد غذا دست از ماجراجويي بردارم و به ذايقهي محافظه کارانهي غذايي خودم پايبند باشم.
خوبي وبلاگنويسي اين است که آدم به هر شهري که ميرود دوستي برايش کامنت ميگذارد و ازش دعوت ميکند تا ملاقاتي با همديگر داشته باشند. و من هم از اين قاعده مستثنا نبودم. با دعوت اونیکس (سلمان) عزيز به جلفا، محلهي ارامنهي اصفهان رفتيم. يک محله با معماري خاص خودش و کوچههايي سنگ فرش شده. محلهاي که ادوارد براون هنگام اقامتش در اصفهان در همين جا ساکن بوده است. بعد از يکي دو هفته گوشه نشيني و قلندربازي واقعن نياز داشتم که مقداري توي يک خيابان شلوغ و پر جمعيت با دوستي راه بروم، حرف بزنم و آدمها را ببينم. قيافهها، لباسها و بوتهايشان را. همين طور مغازههاي رنگوارنگ و فست فودها و پيتزافروشيها را. همينطور اينکه با اونيکس به کافهي دنجي برويم، قهوهاي بنوشيم، گپي بزنيم و نيمنگاهي به خانمهاي کنار دستي بياندازيم: کافه سيب.
و البته بعد از تجربهي نه چندان خوب ناهار واقعن نياز داشتم به اينکه يک غذاي متعارفتر بخورم. براي همين به رستوران شيک و مدرني به نام اروبا يا يک اسمی توي همين مايهها رفتيم و به پيشنهاد اونيکس پيتزاي سيسيلي باب دنداني خورديم.
راستي اونيکس (onyx) معناي جالب توجهي دارد: عقيق رنگارنگ.

چهار سالم بود. با برادرم که آن موقع ها حدود ده سالش بود, می رفتیم مغازه ی آقا جعفر. باهامان فامیل بود. می شد یک چیزی توی مایه های پسرخاله ی زن عمویم. همین که با آقا جعفر فامیل بودیم کلی موجب افتخار من و برادرم می شد. به خصوص وقتی که تا چشمش به ما می افتاد, تحویلمان می گرفت, خم می شد و لپم را گوگولی مگولی گویان می کند. بعد می نشستیم پشت یکی از آن میزهای پلاستیکی و طبق معمول دو لیوان آب هویج می گذاشت جلویمان. دستمال یزدی اش را می انداخت دور گردنش و می رفت پشت دخل. من در حالی که سعی می کردم تا وقتی که مزه ی قطره قطره ی آب هویج را نچشیده ام, قورتش ندهم, به شغل آب میوه فروشی فکر می کردم. اطمینان داشتم وقتی که بزرگ شدم یک آب میوه فروش حرفه ای خواهم شد. یکی از همان دستمال یزدی ها را دور گردنم می اندازم, پشت دخل می ایستم, از مشتری ها پول می گیرم و به کارگرم دستور می دهم هویج هایی را که توی تشت است بشورد.
یک روز, بعد از این که آب هویجمان را خوردیم, آمدیم دم در مغازه. آقا جعفر هم سرش خلوت بود و دم در ایستاده بود. با برادرم شروع کردند به حرف زدن. مثل آدم بزرگ ها. آن موقع برادر ده ساله ام برای من غولی به حساب می آمد. ابهت یک آدم سی چهل ساله را داشت. و در همان دسته ی آدم بزرگ هایی جا داشت که دنیایشان برای من در حکم یک آرمان شهر بود.
موضوع حرف زدنشان ته کشیده بود شاید. آقا جعفر برگشت و به صورت غیر منتظره ای به من گفت: شرف داری؟
گفتم: شرف یعنی چی؟
گفت: شرف داری یا نه؟
یک کمی فکر کردم, ولی به نتیجه ای نرسیدم. تا حالا چیزی به اسم شرف نداشتم. تمام دارایی من از دنیا یک مشت اسباب بازی بود که توی سبد قرمزم جا داشت. اسم تمام آن ها را در همان لحظه از ذهنم گذراندم. ولی چیزی به اسم شرف تویشان نبود. برای همین گفتم: نه شرف ندارم.
برادرم داشت کرکر می خندید. جعفر آقا با تعجب نزدیک من شد و گفت: یعنی تو واقعن شرف نداری؟ یعنی آدم بی شرفی هستی؟
در یک لحظه جا خوردم. برای اینکه از شر اتهامی که به من زده شد, خلاص شوم گفتم: چرا, شرف دارم.
آقا جعفر دست بردار نبود. برگشت و به برادرم گفت: نگاهش کن, می گوید شرف دارد.
و دوباره به من گفت: پس یعنی بی شرف نیستی؟ باشرفی؟
من دوباره موضعم را عوض کردم و گفتم: پس نه, شرف ندارم. من بی شرفم.
این بار اطمینان داشتم جوابم باید درست باشد. من بی شرف بودم. ولی بر خلاف انتظارم آن ها شدت خنده شان بیشتر هم شده بود. چه طور می شد که من چه با شرف باشم چه بی شرف, باز جوابم تا این حد خنده دار باشد؟
از آقا جعفر خداحافظی کردیم, سعید دستم را گرفت و توی جمعیت راه افتادیم. من هنوز گیج و منگ بودم. برگشتم ازش پرسیدم که شرف یعنی چی. و او همان جواب نفرت انگیز همیشگی را داد: بزرگ شدی می فهمی.
***
چند وقت پیش بود. سر کارگاه ساختمانی عمویم رفتم. داشت یک آپارتمان سه چهارطبقه می ساخت. بهم گفت بیا یکی را بهت نشان دهم. بردم طبقه ی دوم. توی یکی از اتاق هایی که بوی سیمان, ماسه, گرد و خاک و رطوبت می داد. یکی داشت دیوار را گچکاری می کرد. برگشت و نگاهم کرد. دستمالی شبیه چفیه دور کله اش پیچیده و لباس ژولیده ای تنش کرده بود. با کاردک دستش را تمیز کرد و بهم دست داد. عمویم گفت: این آقا جعفر است. پسرخاله ی زن عمویت.
آقا جعفر. همان آقای نسبتن جوان و مهربانی که همه اش می خندید. دولا می شد و لپم را می کند. برایمان آب هویج می آورد. همانی که آن موقع, آن طور لجم را درآورده بود. حالا چیزی حدود بیست سال بعد, توی کارگاه عمویم می دیدمش. یک پیرمرد زهوار درفته. با کلی چروک صورت. با ته ریشی که ملات گچ بهش چسبیده بود.
انگار حالا آدم بزرگ شده بودم. این را از لحن مودبانه اش فهمیدم. همین طور از احوال پرسی خشک و تعارف آمیز. حالا دیگر نه من آب میوه فروشی ایده آلم را داشتم نه او آب میوه فروشی قدیمی اش را.
***
دیروز خبردار شدم که آقا جعفر یک هفته پیش مرده است.
و آنگاه مریخی بر شهر فرود آمد...
مردمانی را دید که از کودکی شان با شتاب فاصله می گیرند. و با شتاب از زیر یوغ والدینشان رهایی می یابند. با شتاب کاری می یابند و زنی می ستانند. و آنگاه با شتاب به پیری می گرایند و می میرند.
مریخی مردمانی را دید, در بند. از آن ها پرسید جرم شما چیست؟
زن زیباروی گفت زیبارویی.
کاتب گفت نوشتن.
رقاص گفت پای کوفتن.
گدا گفت گرسنه بودن.
مطرب گفت نواختن.
دلقک گفت خندیدن.
دون ژوان گفت معاشقه کردن.
آدمی گفت آدم بودن.
مریخی به گربه های شهر نگریست. که آزادانه در جوی ها و پای ماشین ها به عشق بازی می پردازند. به گنجشگکانی که به هر جای بخواهند پرواز می کنند. به بلبلانی که با خاطری آسوده آواز می خوانند. به درختانی که در برابر دیده ی عابران, جامه هایشان را از تن می کنند و "برهنه" در بستر زمستان, به خواب می روند.
مریخی به غیر آدمیان نگریست و گوهری گرانبها نزد آنان یافت: غریزه.
آنگاه مریخی به آدمیان نگریست و معجونی زهرآلود در پیاله هاشان دید: عقلی که راه افسانه زده ست.
به مانند شهدی که با زهر در آمیخته باشد. مریخی نیک نگریست که آدمیان چه ساده لوحانه پیاله را سر می کشند. به این خیال واهی که پیاله شان لبریز است از شهد.
آوخ! آیا آن ها نمی دانند معجونی که در آن شهد و زهر در هم آمیخته باشد, زهر است, و نه شهد؟
مریخی در گوشه ای نشست, سر در گریبان فرو برد و به حال زار آدمیان سخت گریست.
"مرد روی برانکارد مرده است.
بیرونش می برند.
دیگر نه امیدی, نه اندوهی
نه نان, نه آب
نه آزادای, نه زندان
نه تمنای زن, نه نگهبان, نه ساس,
و نه گربه ای که بنشیند و در تو خیره شود.
همه چیز تمام شد"
اما من همچنان زنده ام. به همان دلیلی که شش میلیارد هوموساپینس دیگر زنده اند. و بیش از آن, گونه های دیگر. با یک خروار امید و آرزو. یک دنیا ایده آل. و اندوهی که در هر صورت رخ نمایی می کند. ناهار, ساندویچ سوسیس خوردم. به همراه کلی مخلفات. کاهو. کرفس. فلفل سبز.
و آزادی. یک آزادی نسبی. به آن اندازه ای که می توانم همین الآن شال و کلاه کنم. با دو کورس تاکسی خودم را برسانم توچال. تایمر را بزنم. و برای رسیدن به ایستگاه دو رکورد جدیدی ثبت کنم.
و اگر زندان*آزادی=یک, آنگاه به اندازه ی یک بخش بر آزادی زندانی ام. محصور. در خط قرمزهای مضحک و ابلهانه. در قوانین مسخره. زندانی در موقعیت جغرافیایی, زمانی, فرهنگی, فکری. زندانی در اتاقی سه در چهار متری. با تمنای زن. تمنای یک بدن تازه و اغواکننده که باسنش را روی میز بگذارد. دستش را بیاندازد دور گردنم. و لب های شیطانی اش را بگذارد روی لب هایم. مثل شیطانی که بخواهد قربانی اش را گمراه کند.
با این حال هنوز که کلید را می اندازم توی سوراخ در ورودی ساختمان, می توانم به گربه ای خیره شوم که توی آشغال ها دنبال غذا می گردد. و برای همین است که هنوز ادامه دارم.
کاغذی را که دارم رویش می نویسم, می گذارم لای پوشه ی سبز رنگ. جزوه ی خرچنگ قورباغه را جلو می کشم و اجازه می دهم تا همچنان ادامه داشته باشم.
اينجانب به دليل توجه بيشتر به بچه گوريل درون (مشابه کاراکتر کودک درون آدميزاد) مبادرت به خريد يک عدد مداد رنگي دوازده رنگ استدلر با جعبهي مقوايي به قيمت 1800 تومان نمودم.
ماجرا از آنجا شروع شد که چند روزي بچه گوريل درون، پاچهام را سخت گرفته بود و با کلي گريه و زاري، خواهش و تمنا ميکرد که برايش مداد رنگي بخرم.
امروز صبح در حالي که از بازار ميوه و ترهبار با کلي نايلون خريد به دست و يک عدد روزنامهي همشهري زير بغل، داشتم به مثابهي يک گوريل متعهد و خانواده دوست، به خانه بر ميگشتم، از کنار تعاوني فرهنگيان گذشتم. جلوي در تعاوني روي پلاکارد نوشته شده بود که انواع لوازمالتحرير به قيمت دولتي موجود ميباشد. در اين لحظه بود که بچه گوريل درون دوباره شروع کرد به جفتکپرانيهاي هميشهگي که الا و بلا من يک جعبه مداد رنگي ميخواهم.
بنده که گوريل فهيم و با رقت قلب فراوان ميباشم، مجبور شدم وارد تعاوني شده و به قسمت نوشتابزار فروشي مراجعه کنم. خانم محترمي که فروشندهي نوشتافزار بودند انواع و اقسام مداد رنگي فانتزي و جنگولکي را جلويم رديف کردند. با اينکه بچه گوريل درون پايش را کرده بود توي يک کفش که مداد رنگي خارجکي با جعبهي فلزي استوانهاي که قيمتش 3700 بود را ميخواهد، بنده به دليل ملاحظات اقتصادي و مقداري خساست گوريلانه ارزانترين مدل آن را انتخاب نموده و خريداري کردم. در اين حين بچه گوريل درون دوباره زد زير گريه که چرا مداد رنگي جنگولکي را برايش نخريدم.
باري... الآن که در اتاق، پشت ميز نشستهايم و کاغذ سفيد آ-چهار و يک جعبه مداد رنگي نونوار وسوسه انگيز بالاي ميز است، بچه گوريل درون دارد ثانيه شماري ميکند که نوشتن اين مطلب به پايان برسد تا شروع کند به نقاشي کشيدن.