بچگی‌مون با تجربه جنگ گذشت
نوجوونیمون با دیدن فیلم جنگی
بزرگسالی‌مون با ترس از جنگ جدید


برچسب‌ها: دفتر شعر
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۲۵ |

من تو این چند ماه اخیر آدم جدیدی شده‌ام. خودم اینجوری حس می‌کنم. کارهایی را که انجام داده‌ام لیست کرده‌ام و دارم یک فلسفه و سبک زندگی منحصر به فرد خودم را درست می‌کنم. حدود ده کیلوگرم وزن کم کرده‌ام. شب‌ها زود می‌خوابم و صبح‌ها زود از خواب بیدار می‌شوم. هفته‌ای ۱۵ کیلومتر می‌دوم و هنگام دویدن به جلسه‌ی درس جامعه‌شناسی دانشگاه کالیفرنیای برکلی یا جلسه‌ی درس ادبیات انگلیسی دانشگاه ییل گوش می‌دهم. شام نمی‌خورم. به نظرم شام یکی از اختراعات اشتباه آدم‌ها بوده است. کوله‌پشتی می‌اندازم و با دست‌هایم هیچ چیزی حمل نمی‌کنم. وقتی که راه می‌روم می‌خواهم دست‌هایم آزاد باشد و تو هوا برای خودشان بالا و پایین برود. کمتر با گوشی تلفن همراهم کار می‌کنم. موقعی که مشغول کارم هستم گوشی تلفن همراه را می‌گذارم توی کشو و در را قفل می‌کنم و اینترنت کامپیوترم را هم خاموش می‌کنم. مثل تراکتور کار می‌کنم. هفته‌ای پنجاه تا شصت ساعت کار می‌کنم و احساس می‌کنم کار کردن حال آدم را خوب می‌کند. میز کارم را همیشه مرتب می‌کنم. مثل بچه مدرسه‌ای‌ها روان‌نویس‌های مختلف و رنگوارنگ استفاده می‌کنم. انواع مختلفی از لوازم‌التحریر دارم. خودکار و مدادهایم را تو جامدادی می‌گذارم و جامدادی‌ام را توی کوله‌پشتی. همیشه تی‌شرت می‌پوشم با شلوار کوتاه یا شلوار جین. به نظرم آن‌هایی که لباس رسمی می‌پوشند، مثلا برای مردها پیراهن مردانه یا شلوار پارچه‌ای، زندگی را زیادی جدی گرفته‌اند. همیشه کفش کتانی و اسپورت پایم می‌کنم. برای خودم کفش‌های جورواجور می‌خرم و به خریدن بی‌رویه‌ی کفش اعتقاد دارم. هر روز ریشم را می‌تراشم. هفته‌ای یک ساعت حرکات کششی انجام می‌دهم و موقع انجام دادن حرکات کششی به موسیقی کلاسیک گوش می‌دهم. روابط اجتماعی‌ام را محدود کرده‌ام. هیچ مهمانی یا پارتی یا دورهمی‌ای نمی‌روم. به نظرم ارتباط زیادی با آدم‌ها مضر است و باعث فرسایش ذهن آدم می‌شود. باعث می‌شود خودت را با دیگران بیشتر مقایسه کنی و باعث می‌شود به ارتباط بیشتر، دورهمی بیشتر، پارتی بیشتر اعتیاد پیدا کنی. به یک نتیجه‌ جالب رسیده‌ام. موقعی که زیادی با دوست‌هایم ارتباط داشتم بیشتر احساس تنهایی می‌کردم. یک چرخه‌ی باطل به وجود می‌آید: با دوست‌هایتان دورهمی و پارتی می‌گذارید تا کمتر حس تنهایی کنید. ولی بعد از چند روز باز نیاز به دورهمی پیدا می‌کنید تا حس تنهایی که دوباره رشد کرده است را مغلوب کنید. قوانین مختلف را می‌خوانم. بزرگ‌ترین مشکلی که ما داریم این است که با قوانین آشنا نیستیم. کسی که قانون و دستورالعمل‌ها را بلد نباشد آخر کار یک جایی گند می‌زند. قوانین مرتبط با کارهایی که باید انجام بدهم را روی کاغذ پرینت می‌گیرم و در یک پوشه‌ی مخصوص آن‌ها را نگه می‌دارم. از قوانین دانشگاه بگیرید تا قانون کار کردن تا بیمه تا قوانین بانکی. هفته‌ای دو ساعت پوشه‌ی قوانینم را می‌خوانم. هر کسی باید اندازه‌ی یک وکیل از قوانین مرتبط با کار خودش آگاهی داشته باشد. موقع خواندن قوانین با وسواس خاصی معنای کلماتی را که بلد نیستم پیدا می‌کنم و کنارشان می‌نویسم. در رشته‌ی کاری خودم هم اگر بخواهم کاری یا تحقیقی انجام بدهم اول درست و حسابی کتاب‌ها و منابع موجود را مثل یک کرم می‌لولم و مطالعه می‌کنم. معنی کلمات ناآشنا را پیدا می‌کنم. نمی‌گذارم هیچ کلمه‌ی ناآشنایی باقی بماند. نافهمی یا کج‌فهمی آدم‌ها از وقتی شروع می‌شود که به کلمه‌ی ناآشنایی در متن بر می‌خورند و معنی آن را نمی‌کاوند. به طرز وسواس‌گونه‌ای ساعاتی را که در روز کار می‌کنم ثبت و ضبط می‌کنم و بعد آن‌ها را توی اکسل ذخیره می‌کنم. سرم توی کار خودم است و به کسی کاری ندارم. غذایم را اکثرا توی آرام‌پز درست می‌کنم تا در وقت صرفه‌جویی کنم. زیاد عکس می‌اندازم. زیاد نقاشی می‌کشم. موقع خوابیدن گوشی تلفن را کنار تختم نمی‌گذارم. ساعت مچی می‌بندم. موقع کار کردن به موسیقی گوش می‌دهم. تمام فایل‌های کامپیوترم را طبقه‌بندی کرده‌ام و از آن‌ها دو تا نسخه‌ی پشتیبان دارم. موقعی که با کامپیوتر کار ندارم کاری را که باید انجام بدهم می‌برم تو کافه یا کتابخانه و آنجا آن را انجام می‌دهم. آسانسور را تحریم کرده‌ام. دو ماه است که آسانسور سوار نشده‌ام و فقط از پله بالا و پایین می‌روم. از استیکر (کاغذ چسبان) زیاد استفاده می‌کنم. آخر هفته به دفترم می‌روم و مثل روزهای معمولی کار می‌کنم. تعطیلی آخر هفته مخصوص خدایان بوده است که بعد از آفرینش جهان استراحت کنند. بیشتر از اینکه تلویزیون ببینم رادیو گوش می‌دهم. بیشتر از اینکه یوتیوب ببینم ساوندکلاود گوش می‌دهم. هر شب به مادرم زنگ می‌زنم و حالش را می‌پرسم. و آخر اینکه شب‌ها یک ربع می‌روم بیرون خانه و به آسمان و درخت‌ها و ماشین‌های پارک شده و چراغ‌های سوسو کننده نگاه می‌کنم و به صدای جیرجیرک‌ها گوش می‌دهم.


برچسب‌ها: مانیفست
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱۸ |

یادتان می‌آید وقتی بچه بودیم همیشه آرزو می‌کردیم که اگر بزرگ شویم فلان کار را می‌کنیم و فلان چیز را می‌خریم؟ من همچنان با همان هیجان برای خودم خیالبافی می‌کنم که وقتی بزرگتر شدم صاحب چه چیزهایی خواهم شد. انگار هنوز به اندازه‌ی کافی بزرگ نشده‌ام یا انگار هنوز توی انبوهی از خیال و رویا غلت می‌خورم. 
خواستم برایتان اعتراف کنم که وقتی "بزرگتر" شدم صاحب یکی از این جت‌های شخصی خواهم شد. امشب با اعتماد به نفس فراوان داشتم در یک وبسایت فروش جت بین مدل‌هایی که برای فروش گذاشته بودند می‌گشتم تا گزینه‌ی مورد نظرم را که قیمت معقولی هم برای وقتی که بزرگتر شدم داشته باشد انتخاب می‌کردم. 
به یک فالکون مدل ۲۰۰۲ رسیدم که به نظرم برای شروع گزینه‌ی خوبی است و حدود شش و نیم میلیون دلار برایم آب می‌خورد. 
بعد داشتم می‌اندیشیدم که چطور هنوز با آن شور و حال بچگی به این فکر می‌کنم که وقتی بزرگ شوم صاحب چه چیزهایی خواهم شد. بعد به این نتیجه رسیدم که این فکرها تا وقتی تو مغز آدم وول می‌خورد که در استاتوس دانشجویی گیر کرده باشید. وقتی همچنان مثل من در استاتوس دانشجویی باشید دچار رویاپردازی دن‌کیشوت‌واری در باب آینده‌ی شغلی‌تان خواهید شد. بعد که فارغ‌التحصیل شوید به دو آدم متفاوت تقسیم خواهید شد:
در حالت اول ممکن است برای خودتان بیزینس یا استارت‌آپ دلخواهتان را بزنید که بعدش ممکن است یا با سر به زمین بخورید و ضربه مغزی کنید و یا اینکه واقعا به رویاهای بچگی‌تان برسید و صاحب جت و جزیره و هلکوپتر شخصی‌تان شوید.
حالت دوم این است که در یک شرکت شروع به کار کنید و دچار نوعی زندگی کارمندی شوید که خودتان را تا آخر عمر بین فشار چرخ دنده‌هایی که رئیستان آن را می‌چرخاند احساس کنید. و تمام عمر ببینید چطور شیره‌ی وجودی‌تان لای چرخ‌دنده‌ها چلانده می‌شود و یک آب باریکه برای گذران زندگی برایتان باقی می‌ماند. (البته این که گفتم حالت‌های حدی قضیه است و شما ممکن است زندگی معمولی و خوبی را بین همان چرخ دنده‌ها داشته باشید. ولی من همیشه به حالت‌های حدی قضیه فکر می‌کنم.) (سناریوی اول)
*
از طرف دیگر که بخواهیم به موضوع نگاه کنیم باید بگویم که من هنوز هم مطمئن نیستم که آیا باید بالاخره این جت شش و نیم میلیون دلاری را بخرم یا نه. اصلا آیا نیاز هست که آدم تا این حد ثروت کسب کند و به نوبه‌ی خودش باعث بر هم زدن تعادل ثروت بین مردم دنیا شود؟ و همان سوال کذایی که آخرش که چه؟ آیا زندگی ساده‌تر و مینیمال‌تر باعث خوشحالی بیشتر نخواهد شد؟ وقتی که بیشتر فکر می‌کنم نظرم به این سمت برمی‌گردد و احساس می‌کنم برای اینکه زندگی بهتری داشته باشید باید سه چیز را ساده‌سازی و مینیمال کنید (به معنای دیگر مقادیر اضافی آن را دور بریزید):
یک: جریانات آشفته‌ی مغزی
دو: دارایی‌های منقول و غیر منقول اضافی
سه: آدم‌های اضافی زندگی‌تان که به صورت فرسایشی روح شما را به قول صادق هدایت در انزوا می‌خورند و می‌تراشند
اگر این سه تا گزینه را دور بیاندازید ناگهان احساس می‌کنید که چقدر زندگی مثل یک قطعه هایکوی ژاپنی ساده و در عین حال زیبا و هیجان‌انگیز خواهد شد. بعد می‌بینید که چقدر وقت خواهید داشت برای اینکه تمام کتاب‌هایی که دوست دارید را بخوانید و فیلم‌هایی که عاشقشان هستید را ببینید و با دوستان خوبتان بروید کافه قهوه و کیک بخورید و درباره‌ی شوپنهاور حرف بزنید و هر روز یک عالمه بنویسید و فیلم بسازید و ساز بنوازید و عکس بیاندازید. (سناریوی دوم)
*
حالا اگر از من بپرسید که کدام سناریو را بالاخره ترجیح می‌دهی احتمالا بگویم سناریوی دوم. با اینحال سناریوی اول و خریدن جت شخصی هم خیلی وسوسه کننده است. به نظرم من باید حدود ۳۰۰ سال تو این دنیا زندگی کنم و هر دو تای این سناریوها و البته چند تای دیگر را تا آخرش بروم. بعد بهتان خواهم گفت که کدام یکی بهتر است. اما در واقع من در خوشبینانه‌ترین حالت ۴۰ سال دیگر بیشتر برای زندگی وقت ندارم و هنوز هم به این قطعیت نرسیده‌ام که بالاخره کدام راه را باید انتخاب کنم؟


برچسب‌ها: روزمره
نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۰۳ |