امروز بالاخره بعد از گذشت پنج روز از خانه خارج شدم. وقتی که نسیم خنک و مطبوع بیرون پوست تنم را لمس کرد از شدت هیجان به نفس نفس افتادم. سوار ماشین شدم و صدای موزیک را زیاد کردم و بعد انداختم توی بزرگراه خلوت و بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشم برای حدود یک ساعت رانندگی کردم. حدود ساعت هفت عصر سر از محله سنترال وست در آوردم. محله پر بود از کوچه‌های باریک و خانه‌های قدیمی با سبک ویکتوریایی و چراغ‌های حبابی که در امتداد کوچه‌‌ها به صورت منظم نصب شده بودند و درختانی که شکوفه‌هایشان تازه در آمده بود. چند تا آدم را تک و توک می‌توانستی این طرف و آن طرف پیدا کنی که سگ‌هایشان را به گردش آورده بودند. من خودم را در امتداد کوچه پرشینگ پیدا کردم که داشتم تو پیاده‌رو راه می‌رفتم و به تعداد بی‌نهایت شکوفه‌ای که روی شاخه‌های درختان رشد کرده بودند نگاه می‌کردم. از دور دست مردی را دیدم که قلاده سگش را به دستش گرفته بود و داشت به من نزدیک می‌شد. روی صورتش ماسک زده بود. من هم تنها ماسکی را که در خانه داشتم با خودم آورده بودم و هنگام پیاده‌روی آن را روی صورتم زده بودم. با اینحال با نزدیک شدن مرد کذایی سریع راهم را کج کردم و از کوچه پرشینگ بیرون آمدم و وارد کوچه دیگری شدم که اسمش را نمی‌دانم. حدود صد متر جلوتر رفتم و ناگهان دیدم دو نفر دیگر دارند به سرعت به سمت من نزدیک می‌شوند. نمی‌توانستم به عقب برگردم چون دوباره با مرد کذایی مواجه می‌شدم. تصمیم گرفتم به پیاده‌روی آن طرف خیابان بروم تا از آدم‌های این طرف فاصله بگیرم. فکر کنید با چه صحنه ترسناکی مواجه شدم. سه تا نوجوان هفده یا هجده ساله آن طرف خیابان اتراق کرده بودند و داشتند با اسکیت بوردهایشان از روی جدول خیابان به داخل پیاده‌رو می‌پریدند. هیچ راه دیگری نبود که بتوانم فاصله‌ام را با همه آن‌ها حفظ کنم. مثل مهره شاه شطرنج شده بودم وقتی که تمام مهره‌های دیگر سوخته باشند و بعد یک عالمه مهره حریف از وزیر و رخ گرفته تا فیل و سرباز مرا کیش و مات کرده باشند. جوری که نتوانم حتی یک خانه هم روی صفحه شطرنج جم بخورم. کاملا ناامید شده بودم و منتظر بودم ویروس‌ها مثل اشباح سرگردان به سمت من هجوم بیاورند. 
تصمیم گرفتم با تمام قوا خودم را از این مخمصه نجات بدهم. ماسکم را روی صورتم تنظیم کردم تا مطمئن شوم به بهترین نحو ممکن صورتم را پوشانده است. بعد از پیاده‌رو به وسط خیابان آمدم و بعد با سرعت یک قهرمان دوی میدانی و به گونه چهار نعل به سمت ماشینم دویدم. احتمالا آن آدم‌ها فکر کرده بودند دیوانه شده‌ام. ولی برایم اهمیتی نداشت که چه چیزی توی فکرشان می‌گذرد. بالاخره به ماشین رسیدم. پریدم توی ماشین. استارت زدم. و بلافاصله محله سنترال وست را ترک کردم و به سمت خانه آمدم. 
تمام حس خوبی که از شکوفه‌ها و نسیم ملایم و خانه‌های ویکتوریایی در من جمع شده بود با جریانی که اتفاق افتاد از دماغم در آمد. به قول فرنگی‌ها پنیک کرده بودم. وقتی که به خانه آمدم چای آماده کردم و با کیک ساخته شده توسط خودم صرف کردم و صفحات باقی مانده از کتاب دوی موراکامی را خواندم. کتاب را بالاخره تمام کردم. من همیشه وقتی کتاب جدیدی می‌خرم در صفحه اول کتاب اسم و تاریخ و شهری که در آن کتاب را خریده‌ام می‌نویسم. این بار ولی با تمام کردن کتاب در صفحه آخر نوشتم سیاوش، پنجم آوریل 2020، در قرنطینه، شهر سینت‌لوییس. این چند کلمه را برای ده سال دیگر نوشتم. وقتی که کتاب کذایی را از تو قفسه بر می‌دارم و ورق می‌زنم و به صفحه آخر کتاب می‌رسم و این واژگان را می‌خوانم. 
یک جورهایی هدفم از نوشتن این خاطرات در روزهای قرنطینه هم به همین دلیل است. اینکه ده سال دیگر، بیست سال دیگر، یا سی سال دیگر چیزهایی که نوشته‌ام را بتوانم بخوانم و شرح حال اکنونم را به یاد بیاورم. تمام این نوشته‌ها و کلمه‌ها نقش طنابی را بازی می‌کنند که نسخه‌های مختلفی از من را در طول زمان به هم وصل می‌کنند. 
راستش را بخواهید خواندن کتاب دوی موراکامی ده سال طول کشید. البته کتاب قطوری نیست. حدود صد و هفتاد صفحه. صد صفحه اول کتاب را در سال 1387 خواندم. تاریخ دقیق را برای این یادم می‌آید که در آن زمان داشتم برای کنکور کارشناسی ارشد درس می‌خواندم و به همراه هستی (یک دوست فراموش شده) شب‌ها به مجتمع آپادانای تهران می‌رفتیم و در خیابان محیط بر مجتمع با همدیگر می‌دویدیم. خواندن کتاب دو به من برای دویدن انگیزه می‌داد. آن شب‌ها حس خیلی خوبی داشتند. خیابان دور محله آپادانا را دوست داشتم. ساختمان‌های بلند آپادانا را که از بالای ساختمان تا پایین پله پله به مساحتشان اضافه می‌شد را دوست داشتم. همین‌طور پنجره ساختمان‌ها که از پشت آن می‌شد لامپ‌های روشن را دید و یک جور آرامش را در قلب آدم‌های ساکن آنجا احساس کرد. 
چند ماه بعد در فصل زمستان هوای تهران خیلی آلوده شد. هستی به من گفت که به خاطر آلودگی هوا دیگر برای دویدن به فضای باز نمی‌آید. برای اینکه موقع ورزش ریه‌ها پر از ذرات آلوده معلق در هوا می‌شود. من نمی‌خواستم آیین دویدن شبانه در مجتمع آپادانا را متوقف کنم. برای همین در همان هوای آلوده برای چند شب دیگر تنهایی به آنجا رفتم و دویدم. ولی حس نوستالژیک قبلی دیگر وجود نداشت. احساس تنهایی عظیمی در شب‌های سرد و آلوده تهران بهم دست داد. محوطه مجتمع خیلی تاریک شده بود. صدای ماشین‌ها و کامیون‌ها که در اتوبان تهران-کرج با سرعت سرسام‌آور عبور می‌کردند گوشم را آزار می‌داد. بعد از یک شب که حتی نتوانستم یک دور کامل هم دور مجتمع بدوم، دیگر برای دویدن به آنجا نرفتم. همه چیز خیلی ناگهانی تمام شد. دویدن شبانه، دیدن هستی، و خواندن کتاب موراکامی. 
کتاب کذایی در قفسه کتابخانه آپارتمان تهرانمان به فراموشی سپرده شد. دیگر سراغش نرفتم تا سه ماه پیش که برای یک سفر یک ماهه به ایران رفتم. کتاب را از تو قفسه پیدا کردم. چند صفحه‌اش را ورق زدم و جمله‌هایی را که زیرش را خط کشیده بودم مرور کردم. آن را تو چمدانم گذاشتم و به همراه چند کتاب دیگر با خودم به آمریکا آوردم. 
در این روزهای قرنطینه توانستم بقیه هفتاد صفحه کتاب را بخوانم. یک جورهایی بهم انگیزه ورزش کردن می‌داد. برای اینکه بتوانم در طول روز سطح انرژی خوبی داشته باشم مجبورم ورزش کنم. تا یک هفته پیش به بیرون می‌رفتم و دور دریاچه کریو کوئر می‌دویدم. خواندن کتاب بهم برای دویدن انگیزه می‌داد. مسافت یک دور کامل دریاچه شش کیلومتر است. شاید یکی از بهترین جاهایی باشد که برای دویدن سراغ دارم. در طول راه و موقع دویدن می‌توانید از دیدن منظره دریاچه، یک پل بتنی بزرگ، یک عالمه درخت تو در تو، و یک راه آهن با ریل‌های قطور و ریگ‌های درشت به هیجان بیایید.
با اینحال شوربختانه (این کلمه را از کلمه بدبختانه بیشتر دوست دارم) این آخرها مسیر دور دریاچه از بازار تهران هم شلوغ‌تر شده بود. همه آدم‌هایی که در قرنطینه از شدت افسردگی متورم شده بودند به آنجا می‌آمدند و دور دریاچه می‌دویدند یا راه می‌رفتند. برای همین من هم دیگر از خر شیطان پایین آمدم و در خانه ماندگار شدم و کیک پختم و چای خوردم و کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم آقای موراکامی را به اتمام رساندم و در انتهایش نوشتم: سیاوش، پنجم آوریل 2020، در قرنطینه، شهر سینت‌لوییس. 
 

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۹/۰۱/۱۷ |

حدود سه روز است که از خانه بیرون نرفته‌ام. روزهای قبل حداقل برای پیاده‌روی یا دویدن یا دور شهر با ماشین چرخ زدن بیرون می‌رفتم. ولی انگاری تحقیقات جدید نشان می‌دهد که ویروس بیشتر از آنچیزی که قبلا فکرش را می‌کردیم در هوا می‌ماند و از طریق نفس کشیدن بین آدم‌ها جریان پیدا می‌کند. وقتی که از در آپارتمان خارج می‌شوم مجبورم حدود بیست تا سی متر در راهروی باریک راه بروم تا به پله‌ها برسم و بعد از طریق راه‌پله به طبقه همکف برسم و از آپارتمان خارج شوم. حس می‌کنم که تمام طول راهرو و راه‌پله ویروس‌های کرونا مثل ارواح سرگردان در جریان هستند و منتظرند که من از در آپارتمانم خارج شوم تا دنبالم کنند و بعد به صورت دسته جمعی به سیستم تنفسی بدنم حمله‌ور شوند. برای همین است که دیگر جرات نمی‌کنم از در آپارتمانم خارج شوم.
ذخایر غذایی رو به تمام شدن است. با توجه به جزئیاتی که در بالا تشریح کردم نمی‌توانم پایم را به فروشگاه‌های مواد غذایی هم بگذارم. با اینحال از طریق یک اپلیکیشن جدید که با آن آشنا شده‌ام یک سری خرید از فروشگاه اشنوکس محله‌مان کردم. باری، هشت روز طول می‌کشد تا نوبت من بشود و آدم‌هایی که برای اپلیکیشن خرید آنلاین کار می‌کنند بتوانند لیست خرید مرا تهیه کرده و به آدرس خانه‌ام پست کنند. برای همین هشت روز دیگر باید با چیزهایی که در خانه پیدا می‌شود خودم را زنده نگه دارم. البته در اینجا من دارم یک جورهایی اغراق می‌کنم و شما به مثابه خواننده این سطور نباید جمله قبل را خیلی جدی بگیرید. چون در حال حاضر یک عالمه بسته پاستا دارم. و همین‌طور رب گوجه فرنگی، تخم مرغ، نان، پنیر، مرغ یخ زده، پیاز، لوبیا، و برنج. چند تا پرتقال و سیب هم ته یخچال جا خوش کرده‌اند. قرص‌های ویتامین دی هم حداقل برای دو تا سه ماه دیگر می‌توانند به مثابه آفتاب مصنوعی ویتامین دی بدنم را تامین کنند. خریدهایی که امروز به صورت آنلاین از اشنوکس کردم بیشتر شامل خوراکی‌های سانتی‌مانتال می‌شود. از شکلات بگیرید تا اوت‌میل تا وافل تا یکسری چیزهای دیگر که الآن یادم نمی‌آید (اینجا ساعت یک و نیم شب است و من دارم با نصف مغزم این جمله‌ها را می‌نویسم در حالی که بقیه مغزم بازدهی چندانی ندارد). 
البته به نظر من خوراکی‌های سانتی‌مانتال برای ادامه دادن روزهای قرنطینه یک جورهایی ضروری و استراتژیک است. چون باعث افزایش امید به زندگی آدم در این وضعیت تنهایی مزمن می‌شود. به خصوص وقتی که برای چند روز از خانه بیرون نرفته باشید.
با توجه به اینکه هشت روز باید صبر کنم تا شکلات‌ها برسند، امروز مجبور شدم خودم دست به کار شوم و یک کیک سانتی‌مانتال بپزم تا بتوانم حداقل آن را عصرها با قهوه و در حالی که کتابی چیزی می‌خوانم صرف کنم. یک بسته پودر کیک در سوراخ سنبه‌های آشپزخانه پیدا کردم. پودر کذایی از این پودرهای آماده بود و برای همین فقط کافی بود که آن را با تخم مرغ و روغن و آب مخلوط کنم و آنقدر هم بزنم که خمیر یکدست و یکنواختی شکل بگیرد. داخل خمیر دارچین و تکه‌های گردو هم ریختم. بعد قالب را کمی چرب کردم و رویش مقداری از همان پودر کیک پاشیدم تا یک لایه نازک و سفید پودر کف قالب را بپوشاند. اینجوری خمیر کیک به قالب نمی‌چسبد. (این روشی است که چند سال پیش وقتی دانشجوی دکترا بودم و در ادواردزویل زندگی می‌کردم یاد گرفتم.) بعد خمیر کیک را داخل قالب ریختم و آن را تو فر گذاشتم تا آرام آرام بپزد و کل آپارتمان را بوی کیک پر کند. پروسه درست کردن و پختن کیک خیلی هیجان‌انگیز بود. شاید حتی هیجان‌انگیزتر از صرف کردن کیک با قهوه. 
شب بخیر. 

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۹۹/۰۱/۱۶ |

چند وقتی پیش یکی نوشته بود که زندگی‌مان از قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ عبور کرده و وارد رمان‌های کوری و طاعون شده. این حرف کم‌کم دار‌د از طنز به واقعیت تبدیل می‌شود. انگار امیدی به دولت‌ها هم نیست. دکتر فاوچی (آخرین روزنه امید من در این روزها) می‌گوید زمان پایان را ما تعیین نمی‌کنیم، بلکه ویروس تعیین می‌کند.
فرماندار ایالت ما هم تنها کارش این است که هر روز با قیافه پوکر‌ فیس بیاید جلوی دوربین و تعداد جدید مبتلایان و مرگ‌ها و تعداد کیت‌های آزمایش باقی مانده در ایالت را اعلام کند. من دارم خاطرات فضانورد ناسا را می‌خوانم که چطور یک سال از زندگی‌اش را به تنهایی در ایستگاه فضایی گذرانده. و همین‌طور دوباره دارم کتاب دوی هاروکی موراکامی را می‌خوانم تا به من انگیزه دهد که عصرها از خانه بیرون بزنم و در کوچه پس کوچه‌ها بدوم.
امروز شش کیلومتر دویدم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۹۹/۰۱/۱۶ |

من همیشه موافق ایده زندگی در یک آپارتمان کوچک و گذراندن تمام روزهایم در کافه و پارک و شرکت و خیابان و رستوران بودم. ولی الآن در این قرنطینه واقعا دلم می‌خواهد به جای زندگی در این جعبه کبریت کنونی، در یک خانه ویلایی بزرگ زندگی می‌کردم. به همراه کتابخانه و اتاق مخصوص نوشتن و اتاق فیلم و سونا و استخر و یک سالن ورزش که توش کیسه بوکس هم باشد و یک اتاق برای یوگا و مدیتیشن و یک اتاق با میز بیلیارد و یک آتلیه نقاشی و‌ یک اتاق با کلی وسایل نجاری و یک حیاط بزرگ.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۹۹/۰۱/۰۹ |

خفاش‌ها زمین را نجات دادند.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۱/۰۷ |

امروز شنبه بود. بعد از گذشت یک هفته هوای ابری و بارانی بالاخره آسمان صاف شده بود و آفتاب از پشت پنجره به داخل خانه می‌بارید. دیشب داشتم به یک ویدیوی آموزشی نگاه می‌کردم که چطور در عصر کرونا سعی کنیم همچنان روزمرگی‌های خوبی را دنبال کنیم. وقتی که صبح از خواب بیدار شدم داشتم حرف‌های داخل ویدیو را مرور می‌کردم. 
صبح به همراه زویی خیابان‌های خلوت اطراف خانه را دویدیم. بعد به خانه آمدم و داخل حمام رفتم تا ریش‌هایم را بتراشم و دوش بگیرم. هر روز قبل از تراشیدن ریش به این فکر می‌کنم که آیا امروز هم باید ریش‌هایم را بتراشم یا نه. آخر قرار نیست تا آخر شب کسی را ببینم یا جایی بروم. ساعت‌ها یکی پس از دیگری در خانه سپری خواهد شد. بعد یاد ویدیوی آموزشی افتادم که می‌گفت در زندگی قرنطینه‌ای باید تمام کارهایی را که در زندگی روزمره انجام می‌دهیم را تکرار کنیم. من از سکون می‌ترسم. باید سعی کنم به خودم نشان بدهم که حالم خوب است و تنهایی نمی‌تواند مرا از پا در بیاورد. برای همین بالاخره ریش‌هایم را تراشیدم. بعد دوش گرفتم. به آشپزخانه آمدم و برای صبحانه فرنچ‌تست درست کردم. کسی که در ویدیوی آموزشی صحبت می‌کرد می‌گفت که فرآیند درست کردن صبحانه یکی از چیزهایی است که هر روز باید آن را انجام بدهد تا احساس خوشحالی در روزش جریان پیدا کند. اینکه برای درست کردن فرنچ‌تست مایع تخم‌مرغ و شیر و دارچین درست می‌کنی. و بعد نان تست را داخل مایع قرار می‌دهی تا کامل داخل منافذ نان نفوذ کند. بعد نان تست آغشته به مایع تخم مرغ را داخل ماهیتابه‌ای می‌گذاری که کره دارد داخل آن جلز و ولز می‌کند. 
تمام مراحل درست کردن فرنچ‌تست حس خوب صبح را به من منتقل کرد. همین‌طور درست کردن قهوه صبحگانی. همه این‌ها برای من مثل به جای آوردن یک جور مناسک آیینی یا مذهبی است...
اینجا ساعت دوازده شب است و خواب چشمان مرا گرفته است. دیگر نمی‌توانم به نوشتن ادامه بدهم. باید هر چه زودتر داخل تخت فرو بروم. فقط دارم به این فکر می‌کنم که فردا یعنی یکشنبه را چطور بگذرانم. اینکه هر طور شده فردا صبح باید آیین صبحگاهی‌ام را تکرار کنم. از دویدن و گرداندن زویی، تا تراشیدن ریش و دوش گرفتن، تا درست کردن صبحانه. شاید املت. و نیز قهوه. ولی بعد از اینکه مناسک صبحگاهی‌ام را به جا آوردم باید چکار کنم؟ می‌خواهم یک مقدار روی درس جلسه آینده کار کنم. دیگر قرار نیست به دانشگاه بروم و جلوی یک مشت دانشجوی زهوار در رفته و با لب و لوچه آویزان که نقش مجسمه در کلاس را بازی می‌کنم درس بدهم. تنها کار این است که محتویات جلسه بعد را به صورت آنلاین ضبط کنم و در اختیار دانشجو قرار بدهم. 
و من همچنان اخبار کرونا را دنبال می‌کنم. می‌گویند در ایران در هر دقیقه یک نفر می‌میرد. و در نیویورک در هر یک ساعت یک نفر می‌میرد. یک جمله از آنگلا مرکل در توییتر خواندم که مرا به فکر واداشت. اینکه این‌هایی که از کرونا می‌میرند عدد نیستند، این‌ها آدم هستند. 
در تمام طول روز داشتم به ایده اوتانازی فکر می‌کردم. به نظرم دولت‌ها باید گزینه اوتانازی یا مرگ‌دوستی را آزاد بگذارند. برای آن‌هایی که به خاطر کرونا دارند با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند و امیدی به بازگشتشان نیست. من هیچ وقت دوست ندارم ریه‌هایم پر از عفونت شوند و به خاطر تنگی نفس از این دنیا رخت بر کنم. ترجیح من این است که قبل از اینکه کار به اینجا بکشد با یک قرص خیلی راحت و رمانتیک کلک کار را بکنم. 
و نیز تمام روز را به این فکر می‌کردم که آخرش چه خواهد شد. تا کی در قرنطینه خواهیم ماند؟ اگر منابع غذایی تمام شود باید چه کار کنم؟ اگر مغازه‌ها دیگر هیچوقت از پاستا و برنج و میوه و پروتئین پر نشود باید چه خاکی به سرمان بریزیم؟ اگر نامه اخراجی‌ام را برایم ایمیل کنند باید چه کار کنم؟ همه این‌ پرسش‌ها بدون جواب در سرم جریان پیدا می‌کنند و بالا و پایین می‌پرد. یکی از دوست‌هایم می‌گفت جنگ ایران و عراق برای مایی که الآن از آن یادآوری می‌کنیم هشت سال طول کشیده است. ولی برای کسانی که تو زمان جنگ زندگی می‌کردند هیچ سرانجامی را نمی‌شد برایش تصور کرد. آیا جنگ قرار است یک سال دیگر طول بکشد؟ یا ده سال دیگر؟ یا پنجاه سال دیگر. 
شب بخیر. 

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۹/۰۱/۰۳ |