آن روز كفش‌هاي تازه‌ي سرمه‌اي رنگم مرا سوار خودش كرد و بعد برد به خانه‌ي آقاي ف الف. آنجا با هم تار زديم و آبجو نوشيديم و حرف زديم و او از خاطرات فرانسه‌اش گفت و از آشنايي‌اش با رضا قاسمي نویسنده‌ی رمان همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها. و من فضاي خانه‌اش را با چشم‌هايم اسكن كردم و در حافظه‌ی تصویری ذهنم بایگانی کردم. فضاي خانه‌ي يك نوازنده‌ي حرفه‌ای تار و گيتار كه تنها زندگي مي‌كند طوری است که از هر گوشه‌ی آن مي‌شود يك رمان نوشت.
بعد كفش‌هايم مرا به خيابان منچستر هدايت كرد. به يك رستوران افغان رفتم و يك غذای پلویی خوردم که اسمش یادم نمی‌آید و با صاحب افغان آن نيم ساعت گپ زدم. يك پسر سفيدپوست آمريكايي با يك دختر سياه‌پوست كه حدس مي‌زنم آفريقايي بود و نه آفريقايي-آمريكايي جلويم نشسته بودند. به نظرم ديت اولشان بود. تو رستوران آهنگ آي يارم بيا را گذاشته بودند. "آي يارم بيا، دلدارم بيا، دل ميل تو داره، سزاوارم بيا. از بداخشانمه، آرام جانمه، به پيش من بيا بيا". دلم مي‌خواست به صاحب رستوران بگويم چقدر از قطعه‌هاي موزيك افغاني خوشم مي‌آيد. اما نگفتم، شاید به اين خاطر كه نود و نه درصد فكرهايي كه تو ذهنم مي‌گذرد همانجا گوشه‌ی مغزم مي‌ميرد بدون آنكه هیچوقت بر زبان بيايد يا جايي نوشته شود. 
از رستوران صميم بيرون آمدم. كفش‌هايم ناخودآگاه مرا در خيابان منچستر به حركت درآورد و همين‌طور از كنار ساختمان‌هاي قديمي و مغازه‌هايي كه بوي نم و كافور و دود پيپ و پوسيدگي مي‌داد عبور داد. بعد دوربين موبايلم شروع كرد به انداختن عكس از در و ديوار و ساختمان‌هاي زهوار در رفته كه چند تا از عكس‌هاي گرفته شده متعاقبا تقديم حضور شما خواهد شد.
كفش‌هاي كلارك سرمه‌اي نونوار من طاقت نياورد... مرا به سمت لوييس (اسم ماشينم است) هدايت كرد و بعد، از آنجا من و کلارک و لوییس همگی با هم به يك نمايشگاه نقاشي رفتيم در خیابان زیتون (اولیو استریت) كه ف الف قرار بود آنجا براي افتتاحيه نمايشگاه گيتار بزند و مرا هم دعوت كرده بود. نمي‌دانم اين را مي‌دانيد يا نه. ولي در افتتاحيه‌ي نمايشگاه‌هاي نقاشي شما هميشه با يك سري آدم هيجان‌انگيز و خاص مواجه مي‌شويد. انگار يقه‌ي شخصيت‌هاي داستان‌هاي تولستوي و چخوف را گرفته باشند و از لاي كاغذها پرت كرده باشند بين بوم‌هاي نقاشي. و بعد شما مي‌توانيد يك گيلاس شراب براي خودتان بريزيد و به سمت كشف كردن اين شخصيت‌هاي داستاني برويد. بعدا در مورد آقا و خانم پاول كه دو تا از همین شخصيت‌ها بودند حرف مي‌زنم. 
فعلا استرس انجام يك كار عقب‌افتاده همین الآن بيخ خرم را گرفت. من بروم. تا بعد.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۵ |