+ دو - سه روزي رفته بودم به يك تور مسافرتي.خارج از اين محيط مصنوعي : اين شهر كه البته خودمان هم ساختيمش... حالا هم شده است آينه ي دقمان.وقتي كه به طبيعت بر مي گردي / كوير مي خواهد باشد يا كوه يا دريا يا جنگل / انگار در كالبد ديگري حلول كرده اي.يك كالبد متفاوت.
+ اين خشكسالي را كه در خبر ها و تفسير خبر ها مي شنويم خارج از شهر - توي دل طبيعت - به وضوح مي شود ديد.با ديدن آن گاو هايي كه استخوان هاي بدنشان زده است بيرون.شده اند يك تكه پوست و استخوان. داخل خاك و خل ،علف هاي هرزه اي را كه كنار آت و آشغال و پلاستيك ها رشد كرده اند مزمز مي كنند. و بعد مي بيني كه اسهال سبز رنگشان مي ريزد روي راه خاكي اي كه داري از آن بالا مي روي. با ديدن اين گاو ها خيلي راحت مي شود به خشكسالي امسال پي برد. و همين طور با خشك شدن مسيل رودخانه ها - يا كم آب شدن آن ها.
+ زنده گي همچنان در حال گذشتن است. و من هنوز در حال پلكيدن بين ايده آل هاي مختلف خودم هستم.مثل همان گاو مريضي كه توي علف هاي هرزه و گله به گله به دنبال چند تكه علف سبز و خوشمزه مي گردد.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۲۲ |
 ر
با دوستم "ر" دارم کات می کنم. شاید هم برعکس.او دارد کات می کند.
نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۱۶ |

این چنین است که گاهی اسیر این خاک و این خانه می‌شوی. و بعد فکر می‌کنی که زندگی در هر جای دیگر غیر از ایران برایت غیر ممکن است. می‌بینی که چه قدر با این خیابان‌ها یکی هستی. با این پیکان‌های قراضه که سوارش می‌شوی و کرایه‌ای می‌دهی: چند دقیقه از زندگی یک راننده تاکسی را تجربه می‌کنی. وابسته سوپرمارکت کنار خانه که هراز گاهی می‌روی یک شکلات هیس می‌خری با یک کارت اینترنت. و بعد با هیجانی به اندازه هیجان بچگی‌هایت وقتی که کارتون فوتبالیست‌ها شروع می‌شد، به خانه بر می‌گردی و شکلات هیس را با چای تازه دم سرو می‌کنی. در حالی که مودم رایانه دارد وصل می‌شود به اینترنت. و بعد یک دنیا وبلاگ و سیصد و شصت و کلوب و یاهو مسنجر و ویکیپدیا. عمدا هم صدای مودم را اینیبل می‌کنی تا به جیغ جیغ و خرخر آن گوش دهی. بعد با چه هیجانی می‌آیی و وبلاگت را به روز می‌کنی. و با چه هیجانی نظرات پست قبل را کلمه به کلمه می‌بلعی. و اسم‌هایی را که آن نظرات را نوشته‌اند. و احساسی که به تو دست می‌دهد. که اینکه افرادی می‌آیند و چیزهایی را که نوشته‌ای می‌خوانند و نظر می‌دهند. احساس مهم بودن. ارزشمند بود. برای پنج نفر، ده نفر، شاید هم بیشتر.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۷/۰۲/۰۷ |
ظهر خواب ديدم دهانم باز مانده و فك هايم در همديگر قفل شده ،در حالي كه بيش از حد به آن فشار وارد مي شود ولي هيچ كاري نمي توانم بكنم. دقيقا فراخي دهانم به همان اندازه اي شده بود كه هنگام يك خميازه اتفاق مي افتد. و بعد در همان حالت مانده بود و تكان نمي خورد.خيلي وحشتناك قفل شده بود. قبلا هم دو سه بار واقعا اين اتفاق برايم افتاده است. و تصور اينكه فكم در همانجا قفل شده باقي بماند و ديگر تكان نخورد خود نوعي كابوس است.به هر حال نمي دانم تاثير اين قيلوله ي طولاني است يا كم خوابي ديشب.ولي عضله هاي شانه ام فوق العاده كرخت است. حاضرم يكي از اين گرمابه هاي قديمي را گير بياورم ،بروم آن تو و ده هزار تومان به يك دلاك حرفه اي بدهم تا حسابي اين عضله هاي شانه و بالاي شانه و غيره را بچلاند.
يا توي يكي از اين خيابان هاي لندن و پاريس موسسه ي ماساژي گير مي آوردم و پنجاه يورويي مي دادم و خودم را مي سپاردم به دستان معجزه گر يك ماساژور.
نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۰۴ |