من همیشه دفتر یا کتابهای جدیدی که میخرم را ورق میزنم و صورتم را لای کاغذها فرو میکنم و بوی نویی آنها را نفس میکشم. یکجورهایی بهترین حس دنیا را بهم میدهد. دیروز که هنر مینیمالیسم (اسم دفتر یادداشت جدیدم است) را باز کردم و ورق زدم و کاغذهایش را بو کشیدم مثل یک گلوله توپ شلیک شدم به سال ۱۳۷۴، کلاس چهارم دبستان وقتی که برای درس ریاضی صاحب یک دفتر دویست برگ با جلد قرمز شدم! کلا دفتر مشق به همراه جامدادی، پاککن میلان، خودکار استدلر، مداد نوکی و تراش مکانیکی از مهمترین وسایل شوآف در کلاس محسوب میشد و میزان لاگژری بودن و طبقه اجتماعی فرد مورد نظر را مشخص میکرد. من همیشه از منظر طبقه اجتماعی آن وسطهای هرم قرار داشتم. همه خودکارهایم بیک بود ولی یک خودکار استدلر قرمز تو جامدادیام هم داشتم و تنها در مناسبتهای خاص ازش استفاده میکردم. دفترهای مشقم هم جینگولکبازی و زرق و برق قشر مرفه و بورژوای کلاس را نداشت. اکثر آنها همان دفتر مشقهای تعاونی بودند با جلد مقوایی که پشت جلدش تصویر سیلوئت یک معلم مدرسه با رزولوشن درب و داغان کشیده شده بود که پای تخته مینوشت "تعلیم و تربیت عبادتست"! ولی مادر و پدرم برای درس ریاضی سنگ تمام میگذاشتند و برایم دفتر دویست برگ با جلد گالینگور و رنگ قرمز میخریدند که کیفیت کاغذهایش فوقالعاده بودند و من همیشه مشغول بو کشیدن آنها بودم و همیشه دلم میخواست توی کاغذهای خطکشیشدهاش شیرجه بزنم و شنا کنم.
خلاصه اینکه من از بچگی کراش لوازمالتحریر داشتهام و این کراش همچنان در اعماق ضمیر ناخودآگاهم نهفته است. احتمالا یکی از دلایلی که الآن دفتر و رواننویسهای هیجانانگیز میخرم مرتبط به یک عقده فرویدی است نسبت به انبوه خودکارهای استدلر و دفترهای فانتزی قشر بورژوای دانشآموزان مدرسه.