من اینجا در ساعت یازده و یازده دقیقه شب چهارم ژوئن 2018 در حال تقلای بسیار هستم که از صف مردگان به بیرون بجهم. بیرون جهیدن از صف مردگان کار ساده‌ای نیست. به خصوص وقتی که به مردن عادت کرده باشی و زندگی و زنده بودن از یادت رفته باشد. به مردن در روزمرگی‌ها، آدم‌های معمولی، خیابان‌های تکراری، کارهای یکنواخت، و کافه‌هایی با فنجان‌های قهوه سرد. امشب چهارم ژوئن 2018 تصمیم گرفتم که برای بیرون آمدن از صف مردگان غسل شده به روزمرگی دوباره به نوشتن پناه بیاورم. شب‌ها پشت میز تحریرم در گوشه آپارتمان قدیمی و نم گرفته‌ام بنشینم و در کنار نور ملایم و زرد رنگ آباژور شروع به تایپ کنم. سعی کنم کلمات فارسی را از اعماق ذهنم بکاوم و روی کاغذ سفید داخل کامپیوترم بیاوردم. کلماتی که با گذشت زمان با آن‌ها بیگانه و بیگانه‌تر می‌شوم...
مهاجرت طاعونی است که نویسنده‌ها به آن مبتلا می‌شوند. از روز نخست که هواپیما در سرزمین غریب و دوردست فرود می‌آید و ناگهان خود را در دنیای جدید و زبان جدید کشف می‌کنید ابتلای به طاعون آغاز می‌شود و تا زمان مرگ گریبانتان را می‌گیرد. تبعید می‌شوید به دنیایی دورافتاده، به سیاره‌ای دیگر، و زندگی در میان آدم‌فضایی‌هایی که با زبانی گنگ و ناشناخته حرف می‌زنند. ناگهان درک می‌کنید که دچار طاعون شده‌اید. سرگردان در شهر جدید راه می‌روید و به نوشتن فکر می‌کنید. نوشتن به زبانی که برای آدم‌های شهر غریب و حتی ترسناک است. بعد احساس می‌کنید که یک نویسنده ورشکسته هستید.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۹۷/۰۴/۲۳ |

من همیشه دفتر یا کتاب‌های جدیدی که می‌خرم را ورق می‌زنم و صورتم را لای کاغذ‌ها فرو می‌کنم و بوی نویی آن‌ها را نفس می‌کشم. یک‌جورهایی بهترین حس دنیا را بهم می‌دهد. دیروز که هنر مینیمالیسم (اسم دفتر یادداشت جدیدم است) را باز کردم و ورق زدم و کاغذهایش را بو کشیدم مثل یک گلوله توپ شلیک شدم به سال ۱۳۷۴، کلاس چهارم دبستان وقتی که برای درس ریاضی صاحب یک دفتر دویست برگ با جلد قرمز شدم! کلا دفتر مشق به همراه جامدادی، پاک‌کن میلان، خودکار استدلر، مداد نوکی و تراش مکانیکی از مهمترین وسایل شوآف در کلاس محسوب می‌شد و میزان لاگژری بودن و طبقه اجتماعی فرد مورد نظر را مشخص می‌کرد. من همیشه از منظر طبقه اجتماعی آن وسط‌های هرم قرار داشتم. همه خودکارهایم بیک بود ولی یک خودکار استدلر قرمز تو جامدادی‌ام هم داشتم و تنها در مناسبت‌های خاص ازش استفاده می‌کردم. دفترهای مشقم هم جینگولک‌بازی و زرق و برق قشر مرفه و بورژوای کلاس را نداشت. اکثر آن‌ها همان دفتر مشق‌های تعاونی بودند با جلد مقوایی که پشت جلدش تصویر سیلوئت یک معلم مدرسه با رزولوشن درب و داغان کشیده شده بود که پای تخته می‌نوشت "تعلیم و تربیت عبادتست"! ولی مادر و پدرم برای درس ریاضی سنگ تمام می‌گذاشتند و برایم دفتر دویست برگ با جلد گالینگور و رنگ قرمز می‌خریدند که کیفیت کاغذهایش فوق‌العاده بودند و من همیشه مشغول بو کشیدن آن‌ها بودم و همیشه دلم می‌خواست توی کاغذهای خط‌کشی‌شده‌اش شیرجه بزنم و شنا کنم.
خلاصه اینکه من از بچگی کراش لوازم‌التحریر داشته‌ام و این کراش همچنان در اعماق ضمیر ناخودآگاهم نهفته است. احتمالا یکی از دلایلی که الآن دفتر و روان‌نویس‌های هیجان‌انگیز می‌خرم مرتبط به یک عقده فرویدی است نسبت به انبوه خودکارهای استدلر و دفترهای فانتزی قشر بورژوای دانش‌آموزان مدرسه.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۴/۱۳ |