اگر از من بپرسند چه سازی را در تمام عمرم از همه بیشتر دوست داشته‌ام و دارم می‌گویم ویولنسل. ویولنسل مثل دختر مرفه زیبارویی می‌ماند که در یک خانه‌ی شیک و گرانقیمت در منهتن نیویورک زندگی می‌کند و من هرازگاهی از کنار اتاق دخترک رد می‌شوم و از پشت پنجره چهره‌ی زیبایش را می‌بینم و صدای آواز خواندنش را می‌شنوم. می‌دانم هیچ وقت به او نمی‌رسم. می‌دانم هیچوقت در زندگی‌ام فرصت آن را نخواهم داشت که بتوانم نواختن آن را یاد بگیرم و یک ویولنسل‌نواز حرفه‌ای شوم. و می‌دانم حتی اگر یک روز هم بتوانم با دخترک زیبارو و پولدار ازدواج کنم کارمان به طلاق خواهد کشید. آواز عشق شنیدن از دور خوش است. وقتی که با عشقتان زیر یک سقف زندگی کنید بعد از چند وقت تقدس او از بین می‌رود و تبدیل می‌شود به یک همسر سخت‌گیر و بدمزاج که طبقه‌ی اجتماعی‌تان با هم فرق می‌کند و هزار و یک مشکل در روابطتان به وجود خواهد آمد. برای همین همیشه از کنار خانه‌ی گرانقیمت دخترک عبور می‌کنم و به صدای حزن‌انگیزش گوش می‌دهم و با حسرت او را در آغوش ویولنسل‌نوازهای دیگر در حال عشقبازی می‌بینم.
*
تبلیغ روز: اینستاگرام گوریل را فالو کنید siavasho@

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۹ |
شبي كه به خانه ام آمدي
ماه در آسمان بود
شبي كه در آغوشم نفس كشيدي
ماه در آسمان بود،
مي تابيد از پشت پنجره
شبي كه گفتي دوستم داري
ماه در آسمان بود
مبهم، پشت ابرها
شبي كه نگاهت سرد شد
ماه در آسمان بود
پشت دانه هاي برف
شبي كه برق چشم هايت خوابيد
و خنده هايت يخ زد
و نفس هايت خشك شد
و آغوشت ترك برداشت
ماه در آسمان بود
و به من نگاه مي كرد
شبي كه براي هميشه رفتي
ماه در آسمان بود 
و به من نگاه مي كرد
و من نگاهش مي كردم
شبي كه مردم شهر
ماه زده خطابم كردند
ماه در آسمان بود
شبي كه ديگر صبح نشد
ماه در آسمان بود 
و براي هميشه 
در آسمان ماند

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۸ |

براي صباهار* يك غذاي خيلي ساده ولي هيجان انگيز تونسي درست كردم به اسم شاكشوكا. پيازداغ درست مي كنيد بعد در آن يك مقدار آب، رب گوجه فرنگي و گوجه فرنگي هاي تكه تكه شده مي ريزيد و بعد مي گذاريد يك مقدار بجوشد. فلفل سياه و قرمز و زردچوبه و نمك هم اضافه كنيد. بعد تخم مرغ را بياندازيد در مايه ي درحال جوشيدن تا حالت تنگاب پز (poached) پيدا كند. جعفري خشك شده هم رويش بريزيد. آنقدر صبر كنيد كه آب مايه بخار شود و مايه خودش را بگيرد.
*معادل فارسي واژه ي brunch در فرهنگستان خودم!

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۲ |

نوشتن درباره‌ی این کتاب برایم سخت است. وقتی ازم می‌پرسند که کتاب روزهای تاکسیدرمی شده درباره‌ی چی است می‌مانم که چه جوابی بدهم. با اینحال وقتی برای چاپ کتاب در خارج ایران از انتشارات لولو کمک گرفتم مجبور شدم 50 کلمه درباره‌ی کتاب بنویسم. یعنی اگر نمی‌نوشتم، سایت انتشارات به من اجازه‌ی پیمودن سایر مراحل چاپ را نمی‌داد. بنابراین مجبور شدم این جملات را بنویسم: "روزهای تاکسیدرمی شده یک رمان یا بهتر بگویم شبه رمان به زبان فارسی است که توسط راوی اول شخص روایت می‌شود. راوی یک تکنیسین آزمایشگاه ایرانی است که در شهر گرونوبل فرانسه زندگی می‌گذراند. او به نوشتن، نقاشی و نواختن کمانچه علاقه دارد. در طول کتاب پیوسته خاطراتی در مورد همسر سابقش را مرور می‌کند و در مورد روزمره‌های کنونی‌اش می‌نویسد."
قبل از اینکه بخواهید کتاب را بخوانید باید به شما یادآوری کنم که شاید قسمت‌هایی از این کتاب را در این وبلاگ خوانده باشید.
نام کتاب: روزهای تاکسیدرمی شده
نویسنده: خودم!
انتشارات: نصیرا
طراح جلد: راحله نصیران
سال چاپ: 1394
خرید کتاب در ایران: تهران، خیابان انقلاب، پاساژ فروزنده، طبقه اول، واحد 402، کافه کتاب نصیرا، تلفن: 02166966081
خرید پستی در ایران: سایت کتاب، سایت بای بوک، سایت گیسوم
خرید کتاب در خارج از ایران: سایت فروش کتاب لولو

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ |

صداي مرا از يك كابين كوچك مي شنويد كه در آن ده نفر از جمله من در تخت هاي دو طبقه خوابيده ايم. من در طبقه ي بالاي يكي از تخت ها كنار دست شويي خوابيده ام. يك متر با سقف بالاي سرم فاصله دارم. جاي چندان خوش آيندي نيست ولي سعي مي كنم خودم را مثل يك پستاندار كه چرخه هاي تكامل را با موفقيت گذر كرده است به محيط وفق بدهم. امروز به يك اردوگاه مانند آمده ايم؛ در ميان درخت هاي نامتناهي ايالت ميزوري. جايي كه شايد به نزديك ترين شهر دو ساعت فاصله داريم. يك ساعت در يك جاده كه از وسط جنگل رد مي شد رانندگي كرديم و از آنجا وارد يك مسير خاكي شديم و چيزي حدود نيم ساعت در آن مسير خاكي حركت كرديم تا به اينجا رسيديم. اينجا موبايل آنتن نمي دهد و به همين خاطر ارتباطم با دنياي خارج قطع شده است.
حدود دويست نفر از دانشجوهاي مختلف از دانشگاه هاي اين منطقه به اينجا آمده اند تا براي آخر هفته دور هم جمع شوند و كارهاي مختلف كنند. مثلا قايق سواري، غارنوردي، پياده روي، دور آتش جمع شدن، اسب سواري و از اينجور چيزها. براي من تجربه ي خوبي است. امشب لب درياچه رفتم و دور آتش بزرگي كه روشن كرده بودند ايستادم و سعي كردم كمي با آدم ها ارتباط برقرار كنم. مسئله اينجاست كه به طرز غمگيني ارتباطم را با يك سري از آدم هاي زندگي ام از دست داده ام. و حالا سعي مي كنم خودم را با آدم هايي خارج از اجتماع فارسي زبان ها نزديك كنم. با اينحال چندان كار ساده اي نيست. براي اينكه اختلاف زبان يك شكاف گنده مي اندازد بين من و بقيه و از طرف ديگر همه ي اين آدم ها تا مي فهمند كه ايراني هستم تا حدي از آدم فاصله مي گيرند. بعد فكر كنيد تمام موضوع بحث شما با آدم ها اين مي شود كه در ايران چه خبر است و چه اتفاقي آنجا مي گذرد. فكر كنيد دو ساعت پيش مسئول تور گفت كه فردا ساعت يك ظهر مي توانيم اسب سواري كنيم و بعد پسر آمريكايي بغل دستي ام كه مي دانست ايراني ام به من سقلمه زد و چيزي در مورد شتر و شترسواري گفت. بيچاره مي خواست به من نزديك تر شود و به همين خاطر فكر كرد كه شترسواري چيزي است كه من باهاش در بيابان هاي خاورميانه بزرگ شده ام و براي خودم يك پا باديه نشين و چادرخواب بوده ام.
بماند كه هوس كردم با مشت بروم توي صورتش ولي اين چيزي است كه وجود دارد و ممكن است خيلي از ايراني هايي كه در خارج از ايران زندگي مي كنند با آن مواجه شوند ولي به روي خودشان نياورند و خودشان را بزنند به يك گونه از كوچه ي علي چپ. متاسفانه اين ديدگاه در بين خيلي از آمريكايي ها وجود دارد ولي باز به هر حال ارتباط با آن ها گاهي از ارتباط با آدم هاي نزديكتر زندگي بهتر است. گاهي وقت ها آدم به خودش نگاه مي كند و ناگهان مي بيند كه انگار در يك جزيره ي خالي از سكنه زندگي مي كند. ناگهان خودتان را در يك تنهايي وحشتناك و گروتسك وار مي بينيد؛ و بعد به طرز غمگينانه اي در سايت دانشگاهتان دنبال برنامه ي اردوهاي دانشجويي در آينده ي نزديك مي گرديد تا بتوانيد يكي دو روز داخل كلوني يك سري آدم جديد بشويد و بتوانيد با آن ها حرف بزنيد، قايق سواري كنيد يا داخل غار بچرخيد. امشب شب نسبتا خوبي بود. با چند نفر آدم جالب و جديد حرف زدم. يكي شان گفت دانشجوي ادبيات انگليسي هست؛ در يك كالج نه چندان مشهور در حومه ي سينت لوييس. من انگار يك همزبان پيدا كرده باشم در ميان انبوهي از آدم هايي كه هيچ اشتياقي به ادبيات ندارند. گفت كه بيشتر علاقه دارد ادبيات و فلسفه ي يوناني را مطالعه كند. به خاطر آنكه اجدادش كه به آمريكا آمده بودند اصالتا يوناني بوده اند. گفت كه مجذوب فلسفه ي كلبيون است كه به زندگي مينيماليسي اعتقاد دارند و گفت كه نوشته هاي هومر، افلاطون و ارسطو را زياد مي خواند.
بعد با هم يك عدد از آن قايق ها را به آب انداختيم و در تاريكي شب وارد درياچه شديم. كمي ترسناك بود اما من گاهي محافظه كاري روزمره ام را از دست مي دهم و مقدار زيادي ماجراجور و خطرپذير مي شوم. آسمان پر بود از ستاره هايي كه پرنور بودند و انگار داشتند به آدم نگاه مي كردند...
حالا اينجا در اتاقكي دراز كشيده ام كه نه نفر در كنارم خوابيده اند و صداي نفس هاي عميقشان اتاق را پر كرده است و من در حال پيدا كردن راهي هستم كه بتوانم در طبقه ي دوم اين تخت دو طبقه بخوابم. بيخشيد كه اين را مي گويم ولي دست شويي دارم و با اينحال از آنجايي كه تختمان چيزي به مثابه ي نردبان ندارد ترجيح مي دهم كه از تخت پايين نروم چرا كه دوباره بالا آمدن چيزي تو مايه هاي صخره نوردي محسوب مي شود.
در همين حال سعي مي كنم در اين اتاقك كوچك با نه نفر آدم ديگر كه توي هم لول خورده اند، يك جور حس حبس كشيدن در يك زندان را تجربه كنم. شرايط زندگي تو زندان هم احتمالا يك چيزي شبيه همين است. خوابيدن با چندين نفر در يك فضاي كوچك و روي تخت هاي دو نفره. قطع بودن تمام راه هاي ارتباطي با دنياي بيرون. و ارتباط شبانه روزي با يك تعداد آدم ثابت و معدود.
من بايد راهي پيدا كنم كه از تخت پايين بروم و خودم را به دستشويي برسانم.
شب بخير.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۷/۱۴ |

يك تلاش مذبوحانه انجام دادم تا همكلاسي هاي دوران دبيرستان را در يك گروه تلگرام جمع كنم (با توجه به شخصيت جوگيرانه اي كه دارم، افتاده ام روي دور گروه تلگرام زدن. ديروز گروه تلگرام وبلاگ گوريل فهيم را درست كردم و امروز همانطور كه عرض كردم گروه تلگرام همكلاسي هاي دوران دبيرستان). ولي بعد از چند دقيقه كه چهار نفر را اضافه كردم نظرم عوض شد. فكر كردم كه با هشتاد درصد آن آدم ها بيشتر از دوازده سال است كه حرف نزده ام. با بيست درصد بقيه هم به صورت مجازي سلامي شده و احوال پرسي مختصري. و نه ارتباط بيشتري. بعد تازه وقتي داشتم اسم ها را يكي يكي اضافه مي كردم يادم آمد كه من چقدر از فلان آدم متنفر بوده ام و چقدر با آن يكي مشكل داشتم.

من در مدرسه يك موجود نسبتا درونگرا بود كه درس خواندنم به صورت نوساني خوب و بد مي شد. آن موقع هزار جور مشكل خانوادگي داشتم. آنقدر مشكل خانوادگي داشتم كه از صميم قلب دوست داشتم زندگي ام تمام شود. و تنها دليل ادامه دادن به زندگي ام اين بود كه يك نفر به طرز وسواس گونه اي خودش را و زندگي اش را وقف من كرده بود (مادرم) و اگر مي خواستم خودم را بكشم تكليف او چه مي شد؟ حتي تصور كردنش هم برايم سخت بود.
بعد مرا در مدرسه در نظر بگيريد كه يك بار يك شعر دو صفحه اي نوشتم و يك نسخه ي دستنويس به معلم شيمي ام تقديم كردم و او جلسه ي بعد جلوي همه ي همكلاسي ها به من گفت كه افسردگي مزمن دارم. و بعد يك داستان نوشتم در مورد بچه لاك پشتي كه در ساحل ماسه اي به دنيا مي آيد و تمام تقلاي زندگي اش را مي كند كه خودش را برساند به آب اقيانوس و زندگي اش را نجات دهد. معلم ادبياتم آن را خواند و جلوي چهل نفر جمعيت كلاس گفت خزعبلات نوشته ام. و بعد يك كتاب شعر درست كرده بودم كه هشتاد نود صفحه مي شد و با يكي از دوستانم كه گاهي مي شد تحملش كرد تمام چاپخانه ها و دفترهاي نشر كرج را گشتيم كه آن را چاپ كنند و همه جواب سربالا دادند.

به آن آدم هايي فكر كردم كه مي خواستم به گروه تلگرام اضافه شان كنم. بعد تازه يادم آمد چقدر از دوران مدرسه و از اين آدم ها متنفر بوده ام. و چقدر خوب است كه دوازده سال از خيلي هايشان خبر ندارم. يك مشت پسر تازه به بلوغ رسيده كه يك سري هايشان نسبت به همكلاسي هايشان فانتزي هاي جنسي داشتند و يك سري ديگر با رفتار قلدرمآبانه شان خودشان را نيروي سركوبگر كلاس مي دانستند و يك سري ديگر مثل نوچه دورشان را گرفته بودند. و بعد من در دنياي سانتي مانتالي خودم بين اين همه آدم كج و كوله محصور شده بود و دائم در حال سرخوردگي از اطرافيانم بودم.

نمي خواهم بگويم كه همه ي آن آدم ها بد بودند. ولي مقتضاي سنشان، و تركيب ناهمگونه شان يك ملقمه ي تهوع آور ايجاد كرده بود. حالا فكر كنيد همه ي آن آدم ها يك جايي در تلگرام جمع شوند و بعد بخواهند دوباره تك تكشان در نقش هاي پانزده سال پيششان فرو روند: قلدرهاي كلاس، نوچه ها، شهوتي ها، خبرچين ها، چاپلوس ها، نردها، لوس ها، پولدارها.

براي همين است كه مي گويم تلاشم مذبوحانه بود. بعد از اضافه كردن چهار نفر تصميمم عوض شد. گروه را پاك كردم و از آن بيرون آمدم. به دوستي خنثي در فيسبوك با يك سري شان بسنده كردم. همينكه هرازگاهي پنهاني عكس هايشان را ببينم و بفهمم كجاي دنيا هستند و چه كار مي كنند برايم كافي است.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۰۸ |
دوستان عزيز،
با توجه به اينكه گوريل فهيم در عين حفظ نمودن وضعيت اولدفشن گونه ي خود در نوشتن وبلاگ، علاقه ي زيادي به تطابق سازي خود با تكنولوژي هاي جديد نيز دارد، شبكه (كانال، گروه چت يا از اينجور چيزها)ي تلگرامي گوريل فهيم نيز افتتاح شد. پست ها و عكس هاي گوريل را در اين شبكه دنبال بنماييد. لينك عضويت به پيوست تقديم مي گردد.
با احترام
روابط عمومي وبلاگ گ ف

لینک وبلاگ گ ف

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۰۸ |

به نظر من يك روز خوب از زندگي روزي است كه با يك تجربه ي جديد همراه باشد يا روزي كه با يك آدم جديد حرف بزنيد، اسمش را بپرسيد و شروع كنيد به دوست شدن با او. با اين معيار، امروز براي من يك روز خيلي درست و حسابي بود. چندين تجربه و آدم جديد. و آن هم نه آدم هاي تكراري و كسل كننده. بلكه از هر كدامشان مي توانستيد يك كتاب بنويسيد. من وقتي توي زندگي ام با اين آدم ها مواجه مي شوم و همين طور با تجربه هاي جديد، يكي از نيروهايي كه توي دلم زندگي مي كند شروع مي كند به من مي گويد كه تو بايد همه ي اين ها را بنويسي. از روي همه ي اين شخصيت ها داستان بسازي...
من خيلي خوابم مي آيد. الآن توي تابوتم هستم (اسم تخت خوابم تابوت است). شايد فردا آمدم و تعريف كردم. اگر حوصله اش را داشتم البته. مسئله اينجاست كه لپ تاپم قديمي و سنگين است و من آن را در محل كارم مي گذارم و خانه نمي آورم. توي خانه فقط بايد با كيبرد لاك پشتي و بدون نيم فاصله ي آيفون كار كنم. دو ماه است دنبال يك لپ تاپ نويسندگي مي گيرم (لپ تاپ نويسندگي: لپ تاپ خيلي كوچك داراي نرم افزار ويرايشگر متني). ولي هنوز تصميمي نگرفتم.
من خوابيدم.
شب بخير.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۰۶ |

امروز عصر به جای facebook کلمه‌ی fa3ebook را تایپ کردم و نتوانستم وارد فیسبوک شوم. احساس کردم که می‌تواند خیلی هیجان‌انگیز باشد که دامنه fa3ebook را در صورت وجود بتوانم بخرم. آن وقت تمام مردم دنیا اگر به جای حرف c روی کیبردشان حرف 3 را تایپ کنند می‌توانند به جای یکی از پرترددترین سایت‌های جهان وارد سایت من شوند. بعد رفتم و دیدم که بله، چنین دامنه‌ای موجود است. تازه یک تخفیف 12 دلاری هم رویش خورده بود. شده بود یک دلار و هفتاد و یک سنت. هوس کردم که آن را بخرم و بعدن بتوانم بفروشم و پولی از آن دربیاورم. که از طریق سود آن بتوانم مثلن یک جعبه آبجو بخرم. همین باعث شد که در این لحظه صاحب دامنه‌ی www.fa3ebook.com بشوم. روی این دامنه احساس مالکیت خوبی دارم. انگار فیسبوک واقعی است. تازه، خریدن این دامنه باعث شد بروم و در مورد حرفه‌ی "حدس زدن دامنه" در اینترنت جستجو کنم. شاید در آینده وارد بیزینس خرید و فروش دامنه شدم.

یک سایتی هم هست می‌توانید بروید و ارزش دامنه‌تان را تخمین بزنید. در آنجا ارزش دامنه‌ی تازه خریداری شده‌ام را 10 دلار زده بود. این یعنی اینکه در عرض نیم ساعت 8.29 دلار سود کرده‌ام. چیزی حدود ده تا قوطی هاینکن.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۴/۰۷/۰۳ |