درس کارشناسی ارشدم تمام شده بود. مشغول انجام دادن پایان نامه بودم. یعنی میخواستم تازه پایاننامهام را شروع کنم که انجامش بدهم. یک کم هم تدریس میکردم. تدریس نرمافزارهای عمرانی. کار و بارم تقریبا داشت میگرفت. یک روان نویس مشکی میتسوبیشی خریده بودم و درس را روی کاغذهای آچهار سفید و ملوس به شاگردها توضیح میدادم. یک جوری بهشان نرم افزار را یاد میدادم انگار که اصول هوا کردن موشک را آموزش میدهم.
همان سال خبر آمد که قویترین مرد ایران را هم کشتهاند. چاقو انداخته بودند پس گلویش و شاهرگش را خرت خرت بریده بودند. خبر دعواهای خیابانی مثل نقل و نبات روی زبان و بلوتوث گوشیهای مردم میگشت. یک آدم عاشق پیشه با چهل پنجاه ضربه چاقو دختر مورد علاقهاش را کشته بود. یکی دیگر هم سر همین قضیههای ناموسی رقص چاقو راه انداخته بود.
تابستان داغ و نکبتیای کل تهران را فرا گرفته بود. تاکسیها آدم را به چشم یک اسکناس نیم پارسی (پانصد تومانی سابق) نگاه میکردند. آدم وقتی سوار تاکسی میشد اینقدر بدن و سرش چپ و راست میرفت و توی دستاندازها تالاپ تولوپ میافتاد و در میآمد که حس دریازدگی بهش دست میداد. گرما نفس آدم را میبرید. یادم میآید یکی از آن راننده تاکسیها روی سرش پارچهی سفید ولو کرده بود و بعد هرازگاهی با شیشه رویش آب میریخت. همهی آن راننده تاکسیها از سختی شغلشان ناراضی بودند و غرولند میکردند. قطعه گران است، روزی دو لیتر بیشتر بنزین نمیدهند، مسافر کم است و از این جور حرفها. در عوض تا آنجایی که یادم میآید کار و بار فست فودیها سکه بود. شبها مردم ولو میشدند تو خیابان و پیتزا و مرغ سوخاری میخوردند. شیلا، پرپروک، بوف، سوپراستار، پدرخوب و یک عالمه فست فودهای زنجیرهای دیگر. چند سالی هم هایپر استار تو غرب تهران باز شده بود. من هرازگاهی میرفتم آنجا و بین آن همه جنس مثل کرم وول میخوردم. بیشتر میرفتم سراغ وسایل کوهنوردی و قمقمه و عصا و چراغ قوه و کوله پشتیها را ورانداز میکردم و آخر سر هم هیچی نمیخریدم. آخر آن موقع ها هم مثل همین الآن ته جیبم پول زیادی پیدا نمیشد. به هر حال میخواستم در آینده بیزینس من پولداری بشوم. هر چند که نهایتا یک مهندس – کارمند بیزقولک شدم که صبح ساعت هفت باید از خواب بلند شود، مسواک بزند و به سر کار برود.
با اینحال خوشحالم که هنوز روی عهد خودم باقی ماندهام. اینکه همینطور وبلاگ نویسی را تا وقتی که یک پیرمرد له و لورده با کت و شلوار راه راه و کراوات قرمز بر گردن شدم ادامه بدهم. هنوز هم این ایده که اوه، فلانی پنجاه سال است دارد وبلاگ مینویسد وسوسهام میکند که رکورد همهی بلاگرهای استقامتی را سر این موضوع بشکنم. راستش را بخواهید از همان دههی هشتاد و نود تا الآن که یک مرد میانسال پنجاه ساله شدهام همچین حسی در بارهی بلاگنویسی داشتهام.
آن موقعها از نوشتههای وبلاگم اینجور بر میآمد که انگار تو یک جزیرهی یک نفره با خودم و خودم زندگی میکنم. برای همین تنها چیزی که میتوانستم راجع به آن بنویسم خودم بودم. اینجوری میتوانستم مثل مجانینی که با خودشان حرف میزنند و خودشان را کتک میزنند و به خودشان میخندند برای خودم یک حاشیهی اطمینان درست کنم و تقریبا مطمئن باشم که کسی یا جایی باهام کاری نخواهد داشت.
یادم است ماه رمضان همان سال همهی عصرها با همدیگر میرفتیم شهر کتاب مرکزی که آن موقعها توی خیابان شریعتی بعد از تخت طاووس بود. من چهار پنج تا از آن کتابهای خوردنی را گلچین میکردم و میآمدم روی همان مبلهای بادی لم میدادم و تو دنیای خودم وول میخوردم. تو کیف خوشگلت را کنارم میگذاشتی و بعد میرفتی کتابهایت را انتخاب میکردی و دوباره برای اینکه دستات سنگین نشود میآمدی و کتابها را میگذاشتی کنار من، از همان ریزخندهای لیموترشی و خوشمزهات به من میزدی و دوباره میرفتی بین قفسههای کتاب چرخ میخوردی. افطار که میشد، میرفتیم توی کافه کتاب و نان سنگک و پنیر و گردو و چای هل و زولبیا بامیه و شله زرد سفارش میدادیم و برای یک ساعت خودمان را مشغول خوردن و حرف زدن و حرف زدن میکردیم.
همان تابستان بود که من رفتم برای اتاقم یکی از همان مبلهای کروی بادی خریدم و هنوز هم که هنوز است مثل این پیرمردهای خرفت عتیقه جمع کن گوشهی اتاقم، کنار قفسهی کتاب آن را گذاشتهام و عصرها رویش لم میدهم، با آیپدم وبلاگم را آپدیت میکنم و به سهیل نفیسی گوش میدهم. هر چند که دو تا دخترهایم همیشه مسخرهام میکنند و میگویند اینجور کارها و اینجور موسیقیها دیگر قدیمی و دمده شده است.
