برنامه رادیویی شماره ده زمان ۱۹:۳۰ پخش آنلاین (و لینک دانلود) ۳.۳۴ mb

در این برنامه با مهدی غبرایی مترجم ادبیات، به مناسبت مرگ ژوزه ساراماگو مصاحبه کرده‌ام.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۳۱ |

  از آپارتمان روبرویی صدای جیغ و هوار و گریه‌ی زنی می‌آید که دارد از شوهرش مثل سگ کتک می‌خورد و درخواست کمک می‌کند. و من اینجا توی اتاقم زیر باد کولر نشسته‌ام و دارم برایتان گزارش لحظه به لحظه می‌دهم؛ از زن بدبخت فلک‌زده‌ای که صدای درخواست کمکش را همه‌‌ی همسایه‌ها می‌شنوند. آن‌ها تنها سر از پنجره بیرون می‌کنند و نوچ نوچ گویان به حال زنک افسوس می‌خورند. شرط می‌بندم اگر اینجا خارجی، جایی بود تو سه سوت پلیس می‌آمد و مردک نکبتی را دستبند به دست با خودش می‌برد. ولی فرض کن الآن من زنگ بزنم به ۱۱۰ و بگویم یک آقایی دارد زنش را توی آپارتمان روبرویی ما کتک می‌زند. آن‌وقت آن‌ها مستقیما می‌آیند دم منزل ما و شخص خودم را به دلیل مزاحمت تلفنی دستبند به دست می‌اندازند تو ماشین باراباسشان.
می‌دانید... باید از نزدیک و با پوست و استخوان جریان اینجور دعواها را لمس کرده باشید؛ و با اینجور دعواها بزرگ شده باشد. موقعی که مرد با قدرت فیزیولوژیک برترش، زن را مثل سگ کتک می‌زند و زیر مشت و لگد له می‌کند. و زن و بچه‌های کوچکش هیچ‌کاری نمی‌توانند بکنند، هیچ مقاومتی نمی‌توانند داشته باشند. درست مثل وقتی که یک عالمه جنگنده رو سر شهر بمب خوشه‌ای بیاندازند و تو  حتی نتوانی خودت را در هیچ سوراخ سنبه‌ای قایم کنی و جانت را نجات دهی.
چه بعد از ظهر مزخرفی شد.
بغضم گرفته. 
همچنان صدای جیغ و گریه‌ی زن آپارتمان آجر سه سانتی روبرویی‌مان را می‌شنوم.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۹ |
یخچالی که توش کیک خامه‌ای-نسکافه‌ای نباشد، یخچال نیست
فریزری که توش بستنی شکلاتی نباشد، فریزر نیست
کابینتی که توش تخمه‌ی آفتاب گردان و پسته و بادام هندی نباشد، کابینت نیست
و زندگی‌ای که توش خانم سانتی‌مانتال نباشد، زندگی نیست
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۷ |

عین خیالشان نیست که برای این همه مردم دنیا اعصاب نگذاشته‌اند. یکی‌اش خود من. ده دقیقه که به یکی از این مسابقات فوتبال جام جهانی نگاه می‌کنم سرسام می‌گیرم و کانال تلویزیون را عوض می‌کنم. من که کلا علاقه‌ام به فوتبال چیزی در حد و اندازه‌ی لوبیا چشم بلبلی است. حالا آفتاب از کدام طرف در بیاید که به خاطر جام جهانی و به خاطر دیدن ادا و اطوارهای مارادونا بنشینم پای یک مسابقه‌ی فوتبال.
لامصب‌ها هر کدامشان یکی از این بوق‌ها را که به قول خودشان صدای فیل می‌دهد، می‌آورند توی استادیوم و تا آخر بازی توی آن فوت می‌کنند. من نمی‌دانم این همه انرژی را از کجایشان در آورده‌اند. من مانده‌ام چطور می‌شود چند ده هزار نفر آدم چیزی حدود دو ساعت با تمام شدت و حدت توی «وو-وو-زیلا»هایشان فوت کنند و آخر سر با گوش‌های سالم از استودیو بیرون بروند.
داشتم به این فکر می‌کردم که چهار تا پلیس بگذارند دم در استادیوم و این ووووزلاها را از دست مردم بگیرند. به همین راحتی می‌شود جلوی سرسام و اعصاب خوردی چند صد میلیون تماشاچی مسابقات فوتبال را گرفت. الآن که یک مقداری تو اینترنت سرچ کردم دیدم نه بابا، جریان دعوا سر این بوق‌ها بیشتر از این حرف‌هاست. یک عالمه مربی و بازیکن و مسئول فدراسیون صدایشان درآمده. هنوز هم صرفا به این خاطر بساط این بوق‌ها جمع نشده که یک جورهایی نشان و نماد فرهنگ بومی آفریقای جنوبی محسوب می‌شود. یکی از مسئولین فیفا گفته است: «ما نمی‌خواهیم جام جهانی آفریقا را اروپایی برگزار کنیم». و این یعنی اینکه ما در حال دیدن و به معنای بهتر، شنیدن جام جهانی از نوع آفریقایی آن هستیم. به هر حال درست است که فرهنگ بومی یک منطقه حال و هوای خودش را دارد و کلی به یک اتفاق جهانی نوستالژی می‌دهد ولی این باعث نمی‌شود که دیگر شورش را در بیاورند و اینجوری با بوق زدنشان ماتحت دنیا را پاره کنند.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۴ |
تنهای تنها
جهان را فتح می‌کنم
و بعد
سیگاری آتش می‌زنم
و تف می‌اندازم بر زمین
نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۳ |

طاقباز وسط اتاق دراز کشیده‌ام و گلابتون را گذاشته‌ام روی سینه‌ام. با انگشت پشم‌های لطیفش را ناز می‌کنم و هر چند دقیقه یک بار پیشانی‌اش را به آرامی می‌بوسم. و بعد همین‌طوری به ناز کردنش ادامه می‌دهم. این موقع‌ها بیشتر از هر وقت دیگری دوستش دارم. احساس می‌کنم می‌تواند تنهایی نکبت‌بارم را پر کند. حداقل این است که تا حدی می‌تواند تنهایی نکبت‌بارم را پر کند. من اصلا اهمیت نمی‌دهم که او فقط یک گاو عروسکی کوچک است، که او صرفا یک عروسک است و حتی اگر مثل پینوکیو تبدیل به موجود زنده شود، نهایتا قابلیت تبدیل به یک ماده گاو گنده‌ی نره غول را دارد. برای اینکه بتواند جای یک آدم زنده، جای یک شریک زندگی را بگیرد در مرحله اول باید یک جادوگری بیاید و «اجی مجی لاترجی» بگوید و او را تبدیل به یک گاو کند و بعد دوباره یک ورد دیگری بخواند تا گاو کذایی تبدیل به آدم بشود. تازه وقتی که آدم شد از کجا معلوم کسی مثل خانم ویلسون از آب در نیاید که با هر کدام از حرف‌هایش مغز آدم را ذره ذره بین دندان‌هایش می‌جوید.
فقط کافی است آدم تخیلش را تا آن اندازه به پیش ببرد که یک گاو عروسکی را به عنوان یک دوست قبول کند. به عنوان دوستی که می‌تواند تا حدی تنهایی نکبت‌بار را پر کند. دخترها در این کار توانایی بهتری دارند. آن‌ها حتی اگر سن مادربزرگ من هم باشند، هزار تا عروسک دور خودشان جمع می‌کنند. یکی را توی تخت بغل می‌کنند، یکی را به عنوان دستیار آشپزی انتخاب می‌کنند، یکی را روی داشبورد ماشین‌شان می‌گذارند. آن‌ها همیشه صد تا عروسک دور خودشان جمع می‌کنند تا بتوانند تا آخر شب فک‌هایشان را بجنبانند و برای عروسک‌هایشان حرف بزنند. هیچ وقت دوست نداشتم نقش یک عروسک شنونده را در داشبور ماشین یک دختر به شدت "حرف زننده" بازی کنم. به همین دلایلی که عرض کردم.
من هیچ وقت از گلابتون به عنوان یک شنونده‌ استفاده نکرده‌ام. فکر کنم این یک جور سوء استفاده از او به حساب می‌آید. از طرفی من اصلا خوش ندارم وراجی کنم. اصلا دوست ندارم به خودم فشار بیاورم و تارهای صوتی‌ام را به فعالیت درآورم تا حرف بزنم. حرف زدن و تشریح کردن مسائل اندازه‌ی شستن ظرف‌ها وقتی که مادرم خانه نیست برایم غیرقابل تحمل است. زجرآور است. گلابتون صرفا دوستی است که همیشه در فاصله‌ی چند سانتی‌متری از من در گوشه‌ای نشسته است. کنار لپ‌تاپ، توی کیف کوچکم که مثل پست‌چی‌ها به شانه‌ام آویزان می‌کنم یا روی سینه‌ام وقتی که دراز کشیده‌ام. همینکه بتوانم مثل دختر خودم -یک دختر کوچولوی مامانی دو ساله- بغلش کنم، نازش کنم و بوسش کنم عالی است. باعث می‌شود بتوانم محبتم را بهش منتقل کنم و او برای ساعت‌ها با چشم‌های میشی‌اش نگاهم کند و بهم لبخند بزند.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۰ |

آخرهای ماه بود و من تقریبا تمام حقوق چندرغازم را صرف کرایه تاکسی، ساندویچ هات‌داگ و شکلات کرده بودم. بدجور به PC  خورده بودم. آنقدر بد که حتی برای خریدن تیغ ژیلت جدید هم باید تا سر برج صبر می‌کردم (کلی ریش درآورده بودم). آن روز فقط دو تا اسکناس هزار تومانی گوشه‌ی کیفم جا خوش کرده بود و من می‌خواستم با آن، یک مجموعه داستان کوتاه کوچولو بخرم. یعنی حتما باید آن را می‌خریدم، می‌خواندم و درباره‌اش برای چلچراغ یادداشت می‌دادم. کوله‌پشتی را انداختم رو دوشم و از خانه زدم بیرون. برای صرفه‌جویی در پول باید مسیر خانه تا فلکه‌ی صادقیه را پیاده گز می‌کردم. وسط‌های راه، همان‌جور که دست‌هایم تو جیبم بود و داشتم با هدفون از این موسیقی‌های جاز قدیمی گوش می‌دادم، نگاهم به یک پیتزافروشی افتاد. یک فر شیشه‌ای، جلوی پیتزافروشی قرار داشت و تویش پر بود از مینی‌پیتزاهای داغ، با شکوه و هیجان‌انگیز. قیمت را روی شیشه‌ی ورودی زده بود 1500 تومان. در یک لحظه خودم را بر سر دوراهی نکبت‌باری دیدم؛ آرزو کردم که کاش دو هزار تومان بیشتر توی کیفم بود تا می‌توانستم هم کتاب را بخرم و هم یک سیلی در گوش مینی‌پیتزای کذایی بزنم. ولی نه. باید همان‌ موقعی یکی را انتخاب می‌کردم. فاجعه‌آمیز آنکه دو شماره قبل‌تر توی چلچراغ مطلبی نوشته بودم با عنوان "خریدن کتاب یا پیتزا". و بعد کلی به این‌هایی که حاضر نیستند با همان‌ پولی که به یک پیتزا می‌دهند، کتاب بخرند، بد و بیراه گفته بودم. حالا خودم هم تبدیل به یکی از آن آدم‌ها شده بودم. واقعا وسوسه‌ی مینی‌پیتزای 1500 تومانی چیزی نبود که بشود از کنارش به این راحتی‌ها گذشت.
تصمیم کبری را گرفتم. رفتم تو پیتزافروشی، یک مینی‌پیتزا و همین‌طور یک شیشه نوشابه‌ی خنک خریدم. در حال خوردن تو دلم می‌گفتم که خودم هم نمی‌توانم برای خریدن یک کتاب، قید پیتزا را بزنم. به خاطر غلبه‌ی غریزه‌ به اندیشه ته گلویم عذاب وجدان مثل بغض گنده‌ای جمع شده بود و من مجبور بودم با نوشابه آن را قورت بدهم و بعد هضمش کنم...
موقع برگشتن به خانه به این فکر می‌کردم که باید بدون خواندن آن کتاب برای چلچراغ یادداشت بنویسم. باید می‌رفتم چند تا مقاله در مورد کتاب می‌خواندم و بعد چنان وانمود می‌کردم که کتاب کذایی را خوانده‌ام. و این یک‌جورهایی یعنی کلاه گذاشتن روی سر خواننده. به هر حال گاهی از روی بی‌پولی و وسوسه‌ی خوردن مینی‌پیتزا پیش می‌آید که از این کلاه‌برداری‌ها در حرفه‌ی ژورنالیستی اتفاق بیافتد.

پ ن: ویژه‌نامه‌ی سالگرد

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۶ |

آقای رفتگر کوچه‌ی ما! صدای خش خش جاروی شما در ساعت سه‌ی شب با آهنگ «شب‌ نیلوفری» ابی ما خیلی جور شده است و دارد همین‌جوری بهمان نوستالژی می‌دهد... 
امیدوارم یک عالمه پولدار شوید.
این بهترین آرزویی است که می توانم برایتان بکنم.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۳ |
مُردیم
بس که شیرنسکافه و بیسکویت ساقه طلایی خوردیم

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۲ |
یه دختر هر چی خشن‌تر باشه
مثل اینه که یه شراب، تلخ‌تر و دندون‌گیر‌تره
آدمو بیشتر مست می‌کنه

گ ف: قلب روحی و قلب جسمی‌ام، هر دو به شدت دچار گرفتگی و درد شده‌اند این روزها... عجالتا اجازه بدهید یک مقداری بیشتر توضیح بدهم. اول اینکه تازگی‌ها با دیدن کیارستمی و ژولیت بینوش روی فرش قرمز همین‌جوری دوباره هوس کردم بروم فیلمساز بین‌المللی بشوم و از این طریق بتوانم یک عالمه محبوبیت و شهرت کسب کنم. آن‌وقت دیگر قرار نیست برای یک اس‌ام‌اس منت ... را بکشم یا صد بار به ... زنگ بزنم و باز هم گوشی را برندارد.
می‌دانید... وقتی می‌بینم یکی دارد بدجوری می‌پیچاندم، قلبم ترقی می‌شکند و بعد درد می‌افتد و می‌پیچد لای ترک‌های آن. نفسم بالا نمی‌آید و احساس انگل بودن بهم دست می‌دهد.
بعد اینکه زندگی‌ام به طرز فجیعی الاغ‌وار شده است. یعنی خودم زندگی‌ام را تا این حد الاغ‌وار کرده‌ام (زندگی الاغ‌وار منتهی الیه زندگی نکبتی است). حالا شرح کامل اینکه چرا فکر می‌کنم تا این حد به لجن کشیده شده‌ام بماند. صرفا به این بسنده کنم که دو ظهر از خواب بیدار می‌شوم و تا چهار صبح توی اتاقم یا پای کامپیوتر نشسته‌ام، یا اینکه با خودم ور می‌روم، یا تکیه می‌دهم به دراور و کز می‌کنم به یک نقطه‌ی خاص: شوفاژ، جالباسی، یا چه می‌دانم؛ خرت و پرتی که روی زمین افتاده باشد. تنها روزی که نمی‌فهمم زمان چه‌طور می‌گذرد همان یک‌شنبه‌ها است که می‌روم برای صفحه‌بندی. باورتان بشود یا نشود از دوشنبه تا شنبه‌ی بعد را مثل کرم توی اتاق می‌لولم.
می‌دانید... بدجوری تنها شده‌ام.
بودم.
تنهایی‌ام مثل تشنگی می‌ماند و من همه‌اش می‌خواهم با چت کردن یا حرف زدن با یک عالمه آدم -به مثابه‌ی عالمه از آب دریا- خودم را سیراب کنم.
الآن -در همین لحظه- احتیاج به یکی دارم که بگیرمش بغلم و بوسش کنم.

 پي نوشت: تيتر اين مطلب با نظر "دايي جان ناپلئون" تغيير كرد.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۱ |

و نگاه‌های عاشقانه‌ای که غم را با آتشی گوهر بار به سوی آسمان‌های سرخ آبی پرواز می‌دهد و سکوت شب‌های بهاری را با خود به قهقرای وجود می‌کشاند. آه ای گران‌بار‌ترین جاودانه‌سرای رهگذر تاریخ! شب‌های سیاه مرا با خود به نیلگون وجود ستایش کن و صدای مرجان خاطره‌ها را به ترانه‌های آهنگین اسب‌های ابلق برهان. وجودم را با خود به بلندای سپیده دم بینداز و سکوتم را شاد زی... آه (آ، کشیده خوانده شود)

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۹ |
برنامه رادیویی شماره نه زمان ۱۹:۵۴ پخش آنلاین (و لینک دانلود) ۳.۴ mb
نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۹/۰۳/۰۷ |
برنامه رادیویی شماره هشت زمان ۲۰:۴۴ پخش آنلاین (و لینک دانلود) ۳.۵۶ mb


در این برنامه با شکوفه در باره‌ی ساز عود(بربط) و تئاتر عروسکی حرف زده‌ام. همین‌طور به پیشنهاد پریا پنج سال بعد بعضی از بلاگرها را پیش‌بینی کرده‌ایم. از جمله خودم، صید قزل‌آلا در اینترنت، توکای مقدس، گیلاس خانمی، شراگیم و آنی‌دالتون...
در ضمن از یک قطعه‌ی فرانسوی و دو قطعه‌ی عربی جهت موسیقی پس زمینه استفاده کرده‌ام.
پی‌نوشت: برای بهتر شدن برنامه، اگر پیشنهادی دارید لطفا در اینجا کامنت بگذارید.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۵ |

همه‌اش صفحه‌ی وبلاگم را آورده‌ام جلوی رویم و با رولر موس بالا و پایینش می‎کنم و بعضی قسمت‌هایش را می‌خوانم. احساس می‌کنم از وبلاگم خوشم می‌آید. با وسواس خاصی آمار بازدید کننده‌ها را چک می‌کنم تا ببینم کی بهم لینک تازه داده‌ است. کامنت‌ها را رفرش می‌کنم تا احیانا یکی دو تا نظر جدید بخوانم، یا اینکه ببلعم. تو گوگل‌ریدر تعداد لایک‌هایی که خورده‌ام را بررسی می‌کنم. توی گوگل، "گوریل فهیم" را سرچ می‌کنم تا ببینم چند تا نتیجه برایش پیدا می‌شود...
و خلاصه از اینجور خوره‌بازی‌ها.
می‌شود گفت تنها چیزی است که بهش دلبسته‌ام: یک صفحه‌ یا یک پنجره که توش نوشته و عکس و برنامه‌ی رادیویی می‌گذارم. سر این وبلاگ مثل بچه‌هایی شده‌ام که با ورق پاسور، خانه سازی می‌کنند درست می‌کنند و بعد به حاصل کارشان نگاه می‌کنند و لبخند الاغ‌وار می‌زنند.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۵ |

اینجانب در جهت ادامه کارهای تحقیقاتی‌ام در زمینه‌ی زبان‌شناسی و ترجمه تلاش کردم پژوهشی در باب موتور مترجم گوگل به شما ارایه دهم. همان‌طور که می‌دانید موتور مترجم گوگل متن‌ها را یک جورهایی به فا.ک می‌دهد. کار پژوهشی من مبنی بر این بود که نحوه‌ی به فاک رفتن متون را در یک بررسی اجمالی به شما نشان دهم. در نتیجه بر آن شدم که پاراگراف اول پست قبل را به فا.کر fucker گوگل بسپارم، تا آن را به انگلیسی ترجمه کرده و بعد دوباره متن حاصله را از طریق این نرم‌افزار به فارسی ترجمه کنیم. شما می‌توانید در اینجا روند تبدیل شدن یک متن باکره به یک متن فا.حشه را دنبال کنید:

۱- متن باکره‌:
«پیر مورگان از آن آدم‌هایی است که تمام شب و روز داخل دخترهای خوش رنگ و لعاب غلط می‌خورد، شامپاین می‌نوشد و می‌خندد. پیر مورگان از آن‌هایی است که امپراطوری رسانه‌ در قرن بیست و یک برایش حکم آب گل‌آلودی دارد که ازش به راحتی می‌تواند ماهی‌های چاق و چله‌ای صید کند.»

۲- متنی که به غایت به فا.ک رفته و در حال حاضر تبدیل به یک فاحشه‌ی هفت خط شده است:
«مورگان ، آن افراد مسن است در تمام طول روز و شب در داخل خوش رنگ و لعاب اشتباه دختران می خورد ، نام مشروبی کهدر شامپانی فرانسه تهیه میشود نوشیدنی و می خندد. مورگان قدیمی آنهایی که امپراطوری رسانه ها در قرن و حکم آب گل آلود ماهی می تواند او را که Chlhay چربی او را به شکار را تسکین دهد.»

نقطه‌ی اوج فعالیت پژوهشی‌ام را در زیر بخوانید. این بار متن بالا را ابتدا از فارسی به یونانی، بعد به آفریقایی، فرانسوی، عربی، بلغاری، فیلیپینی، فینیش، آذربایجانی و نهایتا دوباره به فارسی ترجمه کرده‌ایم. در حقیقت ما خواستیم ببینیم نهایت به فا.ک رفتن یک متن چگونه است.

۳- متنی که از شدت ارایه خدمات نامشروع از حال رفته و در بیمارستان بستری است:
«مورگان ساله مردم روز و شب رنگ ، و لهستان و یک دختر زیبا و خنده بد غذا شامپاین می نوشند. مورگان و رسانه های قرن امپراتوری روغن ماهی از آب گل برای عروق Chlhay ممکن است به تصمیم گیری منجر شود.»

پی‌نوشت: از دیگر کارهای تحقیقاتی من، مطالعه‌ای بود که در باب کلمات وارده از زبان روسی به زبان فارسی در کتاب‌خانه‌ی ملی ایران انجام دادم. گزارش آن را می‌توانید در این صفحه بخوانید.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۳ |