پرویز مشکاتیان هم مرد. چند وقت دیگر فرامرز پایور هم می میرد. حبیب سماعی هم که خیلی وقت پیش مرده بود.
اصلا برای همین است که سنتور زدن را گذاشتم کنار.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۳۱ |

قرار بود این دو سه روز گذشته یک مقداری کتاب دستم بگیرم و بیشتر، وقتم را به خواندن رمان و داستان کوتاه و مقاله بگذرانم. بعد از شانس بدم کتابی را از تو کتابخانه ی کوچه ی بالایی خانه مان انتخاب کردم که دقیقا نتیجه ای عکس داد. کتابی تحت عنوان "در باب ادبیات". نوشته ی جوزف هیلیس میلر. خیلی کتاب جالبی است. از صفحه ی اول شروع کردم به خواندن آن. ولی متاسفانه نویسنده اش اول کتاب در مورد مرگ ادبیات حرف زد. در مورد اینکه دیگر داستان و رمان و کلا ادبیات چاپی دارد دمده می شود و چیزی نمانده که نسلش دچار انقراض بشود. و اینکه دیگر اساتید ادبیات دانشگاه های مختلف ترجیح می دهند به جای اینکه به ادبیات کلاسیک بپردازند بروند تو حوزه ی رسانه و زبان شناسی و ارتباطات کار کنند. و اینکه تو دنیای اینترنت و تلویزیون و دی وی دی و ماهواره مردم مگر مغز خر خورده اند بنشینند مثل پیرمردهای لب گور کتاب های کت و کلفت تاریخی بخوانند.
خودم هم همیشه به همین موضوع فکر می کنم. یکی از تزهای گوریلی من در مورد مرگ ادبیات این است که رمان های صد سال یا دویست سال پیش همه شان بالای سیصد چهارصد صفحه حجم دارند در حالی که هر چه به زمان معاصر حرکت می کنیم حجم آن ها کمتر و کمتر می شود.
خوب... مسلم است که جوزف هیلیس میلر در ادامه ی کتاب می آید و در مورد این حرف می زند که اینجوری ها هم نیست و باید ادبیات را بخوانیم برای اینکه خیلی چیز خوبی است و این ها... ولی به هر حال من تا آنجای کتاب میلر نرسیده ام و هنوز فکرم به این مشغول است که یک مقداری از دنیای کتاب فاصله بگیرم و بروم تو دنیای مولتی میدیا و دی وی دی.
برای همین بیست دقیقه ی پیش به بهانه ی خریدن شکلات اسنیکرز از خانه زدم بیرون. اول رفتم وقت آرایشگاه از همان آرایشگری گرفتم که هنوز که هنوز است دارد دور صندلی آرایشگری می چرخد و مو قیچی می کند. بعد رفتم مغازه ی ویدیو کلوب و سه تا دی وی دی خریدم.
آپ، یک انیمیشن محصول شرکت دیزنی که تو نشریه ی اینترتینمنت ویکلی رتبه ی سوم بهترین انیمیشن تاریخ را از آن خود کرده است. و دو تا فیلم هالیوودی: یکی به اسم "کاپیتان ابو راعد" و دیگری "استریکتلی سکسوال". اولی را به این خاطر گرفتم که فکر کنم لوکیشن اش تو همین خاورمیانه باشد و ماجرا احتمالا از لحاظ فرهنگی به ما نزدیک تر است.
الآن می روم چای می آورم و شکلات اسنیکرزم را که رو اوپن آشپزخانه انتظارم را می کشد، بر می دارم و بعد می آیم انیمیشن آپ را می بینم.
 راستش را بخواهید همچنان به رژیم غذایی ام متعهد هستم. نشان به آن نشان که دم ظهری تو بشقابم برنج خیلی کمی ریختم و دیگر از آن بشقاب های پر از پلو خبری نبود. به هر حال آدم وقتی که رژیم غذایی هم دارد می تواند بعضی مواقع به خودش حال بدهد و برای عصرانه شکلات اسنیکرز با چای بخورد و انیمیشن آپ را نگاه کند.
اول انیمیشن آپ را می بینم تا آن دو تا فیلم دیگر را. کلا به انیمیشن و کارتن خیلی بیشتر علاقه دارم. به ویژه که این شخصیت فدریکسون، پیرمرد هفتاد ساله ی کارتن آپ به نظرم آدم جالبی است.


بزرگ تر

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۳۰ |

پیوند روزانه: یک و دو

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۳۰ |

عصر کسل کننده ی عید فطر که آدم نه جایی دارد برود، نه کسی هست ببیندش، تنها چیزی که دلم را خوش می کند، همان شکلات صبحانه ی باز نشده ای است که یک ساعت پیش آن را گذاشته ام تو فریزر تا یخ ببندد. خیلی خوب است که یک دفعه یخ نمی بندد. اینجوری که طول می کشد تا یخ ببندد، باعث می شود من هم این ساعت های کسل کننده را بهتر تحمل کنم، و به معشوقه ای که توی فریزر جاخوش کرده فکر کنم. بیایم و اینجا در باره اش بنویسم.
بیرون هوا خیلی عالی است. گرمای ولد الزنا تمام شده. سرمای گداکُش هم هنوز نرسیده. آدم مجالی پیدا می کند برود بیرون و یک مقداری راه برود تو خیابان های خلوت و تقریبا خاکستری. ولی می دانید... این ها همه اش نظریه پردازی صرف است. یعنی من تا چهار ساعت دیگر هم عمرا خودم را هم بکشم، لباس بپوشم و از خانه بزنم بیرون. یعنی اگر هم اینکار را بکنم بدجوری یاد پیاده روی های پاییزی چهار پنج سال پیش می افتم و همین، دل گرفتگی ام را بیشتر می کند. برای همین ترجیح می دهم کسالت خانگی را تو یک روز تعطیل تحمل کنم و عصرم را با یک شکلات صبحانه یخ زده بگذرانم تا اینکه بروم تو خیابان و مثل این نهیلیست هایی که دو سه ساعت به خودکشی شان مانده بی هدف راه بروم. آن هم در این هوای سرد و مرطوب. آن هم زیر این ابرهایی که زمین را چادر چاق چول کرده اند تا نگذارند خورشید خانم لزبین بهش چشم چرانی کند.
ترجیح می دهم با یک قاشق مرباخوری به زمین یخ زده ی شکلات صبحانه ام کلنگ بزنم و به حفاری مشغول باشم. تو قسمت شمالی یک چاه عمیق حفر کنم. قسمت جنوبی هم یک استخر بسازم. و بعد بین چاه و استخر پرورش ماهی، یک راه شوسه بکشم.
وقتی که یخش بیشتر باز شد و حالت خمیری یا لعابی گرفت آزمایش کاساگرانده را رویش اجرا می کنم. با قاشق مرباخوری یک شیار یک سانتی متری در وسطش می زنم و بعد به ظرف شکلات صبحانه ویبره می دهم  و آن وقت مقدار زمانی که طول می کشد تا دو طرف خمیری شکلات صبحانه به هم برسند را محاسبه می کنم. اینجوری آدم دید بهتری نسبت به خاصیت روانی شکلات صبحانه پیدا می کند.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۹ |
پاییز
موهای خود را مش می کند
و در تنهایی غرورآمیزش
اشک می ریزد.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۸ |

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۷ |

دیشب ساعت ده راه افتادم.
تو اتوبوس نشسته بودم و در ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه ی صبح داشتم به صدای خرت خرت جویده شدن بیسکویت، تو دهان یک پیرمرد کسل کننده که کنارم نشسته بود گوش می دادم. واقعا برای گذراندن وقت در چنین سفری کار بهتری پیدا نمی شود.
البته اولش بهتر بود... دو سه ساعتی داشتم با لپ تاپ محترم، سریال لاست می دیدم. ولی بعد باطری اش ته کشید و مجبور شدم بقیه ی ساعات سفرم را به همان صدای جویده شدن بیسکویت گوش بدهم. احتمالا با دندان های مصنوعی.  
ساعت چهار و چهل دقیقه ی صبح یک دردسر دیگر هم شروع می شود. یک فینگیل بچه از دو سه ردیف صندلی عقب تر جیغش بلند می شود و مثل تیغ موکت بری پرده ی  گوشم را جر می دهد.
خلاصه به این نتیجه رسیده ام که فقط وقتی می توانم داخل جوامع انسانی بدون اعصاب خوردی زندگی کنم، که یک تپانچه دم دستم باشد و این حق را هم از لحاظ قانونی بهم بدهند که هر وقت دور و بری هایم از حد تحمل خارج شدند دخلشان را دربیاورم.



امروز ساعت یک ظهر با همان اتوبوس و همان راننده برگشتم تهران. روز بود و من ردیف جلوی جلو نشسته بودم. برای همین داشتم یک مقداری به ایران نگاه می کردم. می دانید... تو شهرها اصلا نمی شود به ایران نگاه کرد. باید بروید تو جاده، دشت های بی آب و علف، کامینون های زنگ زده، مردهای لاغر و سیه چرده، زن های چادری با دمپایی قرمز را ببینید. کلمه ها و جملاتی که با خط خرچنگ قورباغه روی دیوارهای آجری زمخت نوشته شده اند را ببینید. و بعد با اتوبوس سرعت هشتاد نود کیلومتر در ساعت، تالاپی بیفتید تو یک حفره ی بزرگ وسط جاده. بعد ببینید که چه جور دارید با یک کامیون خاور شاخ به شاخ می شوید. و چه طور فاصله تان با سرای آخرت صرفا به بیست سی سانتی متر می رسد.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۴ |
پنج سال پیش
تو ستار خان
طرف های برق آلستون...
یه زن مطلقه
با یه بچه کوچولو به اسم مینا
اون زن مطلقه
همیشه یه شکلات مارس از کیفش در می آورد
نصفش می کرد
یه تیکش رو به من می داد
یه تیکش رو به مینا
بعد انگشت نشونه شو مک می زد
تا یه ذره شکلات چسبیده به انگشتش رو بخوره
بعد کنار هم راه می رفتیم
و من کالسکه ی مینا رو می روندم
ویترین مغازه ها رو نگاه می کردیم
و حرف می زدیم...
این بهترین چیزیه که دوستش دارم
کالسکه رونی
کنار یه زن مطلقه ی خوشگل
تو یه خیابون شلوغ
نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۲ |
می تونیم با هم دیگه بریم
تو محله ی چینی های تهران زندگی کنیم
یه آپارتمان چهل متری دو تخته اجاره می کنیم
و یه رستوران با غذاهای چینی افتتاح می کنیم
سوسک سرخ کرده با سس کچاپ
موش سوخاری با قارچ وحشی
چلوکباب سگ
و از این جور چیزهای حال به هم زن

بعد تا وقتی که بمیریم با همدیگه زندگی می کنیم
و رستورانمون رو می چرخونیم
شاید یه روزی تونستیم
یه مشتری
واسه رستورانمون دست و پا کنیم.
نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۱ |

خیلی خوب است. اینکه از صبح بنشینم پای تلویزیون و سریال ببینم را می گویم. یعنی امروز یک چیزی حدود دوازده سیزده ساعت زده بودم کانال فارسی وان و داشتم سریال ویکتوریا را می دیدم. یعنی خود خود زندگی منفعلانه بود. راستش را بخواهید به یک جور انفعال فکری نیاز داشتم. اینکه ذهنم را از همه چیز آزاد کنم و بگذارم جریانات رمانتیک یک سریال نسبتا درپیت آن را با خود به هر کجا که می خواهد ببرد.
خیلی بد است. اینکه دل آدم اندازه ی یک چاه عمیق استخراج نفت گرفته باشد. بعد کامپیوتر را روشن کنم و وصل شوم به اینترنت. نمی دانم این ایده از کجا تو ذهن آدم می آید که وصل شدن به اینترنت حال آدم را خوب می کند، یا حداقل بهتر می کند. خوب یا بهتر که نمی کند هیچ، بدتر هم می کند. عمق چاه کذایی بیشتر هم می شود. به قول شکوفه تعداد وصل شدن آدم به اینترنت در طول روز با خوب بودن حال طرف نسبت عکس دارد.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ |

از در آپارتمان که می آیم بیرون، به سر کوچه که می رسم، یک نگاهی می اندازم به سلمانی کوروش. آره... جهان همچنان ادامه دارد و هنوز به آخر الزمان خودش نرسیده است: صرفا به این خاطر که مثل همیشه می بینم او پراید آلبالویی اش را جلوی سلمانی پارک کرده و چادر سفید رنگ آن را با دقت رویش پهن کرده است. بعد می بینم کوروش مثل چهار سالی که توی این محل هستیم، پیراهن مردانه ی آستین کوتاه نارنجی یا قرمزی تنش است و دارد مثل زنبور دور مشتری اش وز وز می کند. مطمئنا آنجا از رادیو دارد افتخاری ای، مختابادی چیزی پخش می شود. و گوش مشتری از صدای قچ قچ قیچی کوروش و تحلیل های زپرتی سیاسی اش پر شده است.
بعد که نگاهی به داخل مغازه می اندازم و مطمئن می شوم هنوز همه چیز جهان سر جای خودش است و آن تعادل مسخره هنوز بر کل جهان حکم فرماست، می پیچم دست راست و پیاده تا سر خیابان اصلی راه می روم. احتمالا بروم از سوپرمارکتی آن دست خیابان و برای چند دقیقه فکر نکردن و آرامش داشتن هله هوله ای بخرم. شکلات هوبی، هیس، مترو، نینا یا اگر دیگر بخواهم خیلی ولخرجی کنم  کیت کت یا دایاموند.
بعد از بیست و اندی سال به این تجربه ی شخصی بزرگ رسیده ام که لحظاتی که شکلات می خورم – صرف نظر از اینکه چقدر شکلاتش درپیت باشد – تقریبا به هیچ چیزی فکر نمی کنم. یک جور آرامش یوگاوار بهم دست می دهد. باعث می شود به اینکه باید یک روز شهاب سنگ یا توپولوفی بخورد تو سلمانی کوروش فکر نکنم. به اینکه باید یک آخرالزمانی برسد تا پراید آلبالویی کوروش و پیراهن نارنجی اش تو زاویه ی دید من نباشد. آن موقع مطمئنا از آسمان شکلات های مرسی و کیت کت و دایاموند مثل باران می ریزد زمین. آن موقع می شود سرپرست کارگاه یک برج بیست طبقه ی بتنی شد و با مورانویت بروی و جلوی در کارگاه بوق بزنی تا نگهبان در را برایت باز کند... و همه ی این ها فقط روزی اتفاق می افتد که ببینی سلمانی کوروش و پراید آلبالویی اش پودر شده اند رفته اند هوا.

قیچی شکسته

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۸ |

توی یک پارک نسبتا خلوت نشسته ام و دارم به توپ بدمینتونی نگاه می کنم که مثل کرگدن بین دو تا راکد بدمینتون می آید و می رود. روبرویم دو تا جقله بچه دارند بدمینتون بازی می کنند واحتمالا خوشحالند از اینکه یک تماشاچی آس و پاس هم پیدا کرده اند تا بازی به شدت مزخرفشان را ببیند.
در حقیقت دوست داشتم او بیاید و روی همین صندلی یا شاید دو سه تا صندلی آن طرف تر – دورتر از این جقله بچه ها – بنشینیم و تا افطار حرف بزنیم و بعد برویم یک اغذیه فروشی دنج و کوچک و چیزی بخوریم. ولی خوب... تلفنی بهم گفت که جنازه است. که امروز سگ شده است. که از دیشب تا ساعت دوزاده ظهر یک بند خوابیده است. بعد پا شده رفته از یخچال یک هلو برداشته و قاچ قاچش کرده و آن را خورده است. دوباره برگشته تو تخت و چهار ساعت دیگر هم خوابیده.
تمام این ها به نظر من نشانی آن است که او در یک دوره ی تناوبی دردآلود فیزیولوژیک به سر می برد. و من هم با کمی تفاوت دچار یک همچو چیزی شده ام: یک جور پریود ذهنی. جوری که اعصابم تقریبا متلاشی شده است. و بعد هم انگار مویرگ های مغزی ام تورم کرده و خون به زور از تویشان رد می شود. و به همین خاطر تمام محتویات داخل جمجمه ام درد می کند.
تلفنی بهم گفت که خیابان را مستقیم بگیرم بروم تا برسم به چهارراه و بعد دست چپ دویست سیصد متری جلو بروم تا برسم به قرص فروشی. بعد استامینوفن بخرم و یکی بیاندازم بالا. ولی به هر حال اینجور جنگولک بازی ها به من نیامده. ترجیح می دهم طبق فرآیند انتخاب طبیعی داروین عمل کنم. یعنی بگذارم بدنم خودش با  موضوع سر درد کنار بیاید.
روی صندلی ای که نشسته ام یک قوطی سبز رنگ ماء الشعیر هست و یک بسته ساندویچ. از این ساندویچ های حاضری مثلثی. قوطی ماء الشعیر باز و مصرف شده ولی بسته ی ساندویچ کاملا دست نخورده است. بعید است طرف آنقدر خل و چل باشد که 1400 تومان ساندویچ مثلثی بخرد و بعد بگذاردش روی صندلی پارک و برود. ولی هر چه باشد من در چنین شرایطی بدجور دلم یک ساندویچ مثلثی می خواهد که لای نان تستش ژانبون مرغ و یک لایه ی خوشگل پنیر زرد رنگ باشد.
و بعد وقتی دلم یک ساندویچ مثلثی ژانبون مرغ با پنیر بخواهد و در همان حال یک عدد از همان ها کنارم روی صندلی پارک سبز بشود، تاریخ تولیدش هم سیزده شهریور باشد و تاریخ انقضایش سی ام، دیگر کسی نمی تواند جلوی مرا بگیرد. برای همین ساندویچ را بر می دارم و بازش می کنم و شروع می کنم به خوردن آن.
دقیقا طبق عبارت مفت باشد، کوفت باشد، ساندویچ کذایی بیش از حد بهم مزه می دهد. حین خوردن به این فکر می کنم که اگر یارو خل و چل نبوده چرا آن را برای من گذاشته که بخورمش. چرت و پرت ترین فکر اول از همه می آید تو ذهنم. اینکه دو تا پلیس آن را کنار من گذاشته اند که تا شروع می کنم به خوردن آن بیایند و مرا بگیرند و ببرند! یک جور دوربین مخفی که عاقبت خوبی برای آدم ندارد. خودم هم می دانم، خیلی ایده ای چرت و پرتی است. خوب البته یک سری چیزهای دیگر هم ممکن است اتفاق افتاده باشد. اما من حوصله ندارم بنشینم اینجا و درباره ی علت خورده نشدن دو تکه ساندویچ که در حال حاضر دخلش در آمده نظریه پردازی کنم.
ساندویچ که تمام می شود، از روی بی حوصلگی بلند می شوم و چرخی تو پارک می زنم. بعد از ساندویچ دوباره سردرد و احساس تنهایی آمده است سراغم. از پارک می آیم بیرون و می روم تو فرهنگسرا. آنجا یک نمایشگاه نقاشی مینیاتور گذاشته اند. برای همین می توانم بروم یک مقداری رنگ های گرم و تند و زنده نگاه کنم. بر خلاف رنگ های تکراری و بی رمق خیابان، موتور، ماشین و ساختمان های تهران.
شروع می کنم به دیدن تابلوهای مینیاتوری. برگه ای که لیست قیمت تابلوها توش نوشته شده هم دستم است. مثل مجموعه دارهای ورشکسته اول قیمت تابلوها را می بینم و بعد آن ها را ورانداز می کنم.
بعد می روم تو دفترچه ی نظرات مراجعه کنندگان و چند تا جمله ی چرت و پرت می نویسم. زیرش هم امضای گوریل فهیم می زنم. از در گالری می آیم بیرون و یک راست می روم تو سالن کتابخانه و این چیزهایی که نوشتم را می نویسم. حالا هم می خواهم بار و بندیلم را جمع کنم و بروم خانه.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۶ |

همیشه تو خانه می کپم و یک جوری وقتم را می گذرانم. ولی امروز یک اقدام انقلابی کردم. حداقل برای من یک اقدام انقلابی بود. مثل همیشه برای شروع کردن یک اقدام انقلابی پریدم تو دستشویی و فی الفور ریشم را تراشیدم. هر چند باید گندش را می زدند. آخر خمیر ریشم تقریبا به آخرین سانتی متر مکعب هایش رسیده بود و تیغ ژیلتم زیادی کند شده بود. در چنین مواقعی مردها معمولا به این فکر می کنند که چرا خدا ریش را آفرید تا صبح ها پنج شش دقیقه ای شش تقسیم بر دو میلیارد آدم روی کره ی زمین را بگذارد سر کار.
دوش هم گرفتم. بعد ناهار یک املت درست و حسابی خوردم. تهش را هم باید در می آوردم. چون دیگر بیرون آدم جرات نمی کند چیزی بخورد، توی خیابان. رفتم تو اتاق، کتاب هایم را انداختم تو کیف و حاضر شدم و از خانه زدم بیرون.
من تصمیم گرفتم که برای کنکور بهمن ماه دوباره بخوانم. می خواهم تو چهار پنج ماه مثل تراکتور درس بخوانم.
کوبیدم از غرب تهران رفتم شرق تهران. آنجا کتاب خانه ی بهتری است. تو مترو جای خوبی گیرم آمد و فوری نشستم و کتاب مخصوص مطالعه ی آزاد داخل مترو را در آوردم.
اینکه آدم یک گوشه تو مترو روی صندلی بنشیند و زیر باد بیش از حد خنک کولر کتاب را بگیرد دستش و شروع کند به خواندن، خیلی نوستالژی خوبی دارد. من را می برد به تابستان پارسال که دو سه ماه کارم همین بود.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۶ |


نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۴ |