کتاب اول شما که چاپ شود، وسوسه‌ی نوشتن کتاب جدید دیوانه‌تان می‌کند. کتاب نوشتن اندازه‌ی مصرف کوکائین اعتیاد دارد. ‏یک ضمیر ناخودآگاه روز و شب دنبال افکار روزانه‌تان می‌دود و در گوش او پیوسته می‌خواند که باید نوشتن کتاب جدید را ‏شروع کنی، نوشتن یک کتاب بهتر، داستانی‌تر، جذاب‌تر. و بعد افکار روزانه به ضمیر ناخودآگاه محترم می‌گوید که من فعلن ‏ایده‌ای ندارم، از چه چیزی بنویسم، هیچ ساختار داستانی در ذهنم نیست، نه گره‌ای وجود دارد و نه شخصیتی. ‏
تا اینکه امشب ساعت 2 پشت لپتاپم نشستم، ارتباطم با اینترنت را قطع کردم و مشغول نوشتن شدم. نوشتن از هیچ. از یک ذهن ‏تهی. و بعد آنقدر جمله می‌نویسید تا جمله‌های نانوشته‌ی دیگر از ذهن آدم به بیرون بریزد و بر روی دکمه‌های کیبرد جاری شود. ‏بگذریم. من شروع به نوشتن یک رمان جدید کرده‌ام؛ شروعش را در اینجا می‌خوانید. اما نمی‌دانم چطور ادامه‌اش بدهم. هنوز ‏ذهنم سراسر ابهام است.‏

شروع
در خاطراتم برمی‌گردم به پنج سال قبل. من به عنوان یک کارمند نه چندان برجسته در یک اداره‌ی دولتی نمناک و گرفته در ‏گوشه‌ای از میدان ولیعصر استخدام شده بودم. ساختمان قدیمی و متلاشی شده‌ای داشت با آجرهای سفید چرک مد شده. زیر آن یک ‏پاساژ فروش لباس بود. در بین مغازه‌های لباس‌فروشی رنگ وارنگ، انتهای پاساژ، جایی که همیشه خلوت‌تر بود و گذار مشتریان ‏و عابران پیاده کمتر به آنجا می‌خورد یک آتلیه‌ی نقاشی بود. اکثر اوقات بسته بود. گاهی باز می‌کرد. ساعات باز بودن آن ترتیب ‏خاصی نداشت. من گاهی که از کارم تعطیل می‌شدم، قبل از اینکه بروم و اتوبوس‌های بی‌آرتی را سوار شوم و به سمت پارک ‏ساعی بروم، داخل پاساژ می‌رفتم، چرخی بین آدم‌ها می‌زدم و لباس‌های داخل ویترین بوتیک‌ها را نگاه می‌کردم. بعد به انتهای ‏پاساژ می‌رفتم و به تابلوهای نقاشی‌ای نگاه می‌کردم که غرق در تاریکی داخل مغازه شده بودند. تابلوهایی از منظره‌های پر از ‏درخت، پر از کوه، آبشار، گل. انگار تمام زیبایی‌های جهان را بر روی بوم‌های بزرگ و کوچک نقاشی کشیده باشند. در بین ‏تابلوها، یک تابلو جلوه‌ی خاصی داشت: یک زن جوان که با چشم‌هایی درشت به جلو خیره شده بود. با لب‌هایی که باز بود و ‏انگار داشت کلمه‌ای مانند سرود را به طرز اغراق گونه‌ای تلفظ می‌کرد و موهایی که دور تا دور بوم نقاشی را فرا گرفته بود. من ‏برای چند دقیقه می‌ایستادم و به صورت زن جوان خیره می‌شدم. بعد از پاساژ بیرون می‌آمدم و به سمت دیگر خیابان ولیعصر ‏می‌رفتم و سرم را نزدیک پنجره‌ی کمک راننده‌ی تاکسی‌ها می‌بردم و می‌گفتم: پارک ساعی. ‏
پارک ساعی برای من همه چیز بود. زندگی بود. جایی برای عاشق شدن، تنها بودن، گریه کردن، خندیدن، دویدن، نرمش کردن، ‏کتاب خواندن و قهوه نوشیدن...‏
‏ از وقتی که به تهران آمدم (سال 1377 بود) با نه میلیون و پانصد هزار تومان یک آپارتمان کوچک در روبروی پارک ساعی ‏خریدم. خیابان مردوخی را پیاده بالا می‌رفتید تا به یک ساختمان سیمانی قدیمی می‌رسیدید. انگار که یک غول سیمانی از زمین سر ‏برآورده و در میان انبوه ساختمان‌های مجاور ایستاده به خواب رفته بود. دانه‌های سفید سیمان در گذر سال‌ها دود خیابان ولیعصر ‏را بلعید بودند و خاکستری و بعد سیاه شده بودند...‏

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۲ |

امروز توی کتابخانه‌ی ملی یک آدم قدیمی را دیدم. کسی که یک عالمه سال پیش وقتی یک تین‌ایجر افسرده بودم و در کتابخانه‌ی محله‌مان برای کنکور دوره‌ی لیسانس درس می‌خواندم باهاش حرف می‌زدم. دوستم نبود. یعنی دلم نمی‌خواست دوستم باشد. صرفا کسی بود که بعضی موقع‌ها با هم بحث‌های فلسفی می‌کردیم. نمی‌دانم اسم این نوع رابطه را چه چیزی می‌شود گذاشت. آن موقع‌ها من دلم می‌خواست فیلسوف بشوم. به جای حساب دیفرانسیل، تاریخ فلسفه‌ی راسل می‌خواندم و به جای فیزیک سوم دبیرستان، جمهور افلاطون. بعد این آدم قدیمی یکی از آن دو سه نفری بود که به سخنرانی‌های فلسفی من علاقه‌مند بود. یک حلقه‌ی قذمیت تین‌ایجری شامل آدم‌هایی که حوصله‌ی درس خواندن نداشتند و به همین خاطر به هر موضوع غیر درسی علاقه نشان می‌دادند. من هم از این حلقه استفاده می‌کردم تا نظریات فلسفی خودم را برایشان تفهیم کنم. به تعبیر دیگر دنبال چند تا "گوش" می‌گشتم تا بتوانم خودم را در برابر آن‌ها یک استاد فلسفه تصور کنم و بعد خیالپردازی کنم که در آینده یک فیلسوف مشهور خواهم شد.

بعد از کنکور سراسری و آزاد آن حلقه‌ی قذمیت تین‌ایجری از هم گسست. این آدم قدیمی دانشگاه قبول شد و رفت پی کارش. یکی دیگرشان هم چند سال بعد به زندان افتاد و بعد از یک سال تجربه‌ی زندان به خارج مهاجرت کرد. نفر دیگرشان ازدواج کرد و برای کار به عسلویه رفت. من هم به خاطر همان درس نخواندن‌ها یک دانشگاه درب و داغان قبول شدم و بعد از چند وقت دیدم کتاب‌های فلسفی‌ام دارند برای مدت‌ها خاک می‌خورند. کلا در زندگی‌ام یک روند رو به افول از آرزوهای برآورد نشده داشته‌ام: اول دلم می‌خواست نوازنده‌ی سنتور بشوم؛ بعد فیلسوف، بعد نویسنده، بعد ژورنالیست. حالا می‌بینم به طور کلی حتی لوبیای چشم بلبلی هم نشده‌ام. تبدیل شده‌ام به یک شهروند عادی با آرزوهای روزمره: کار، درآمد، پروانه‌ی نظام مهندسی، نمره‌ی 5/6 آیلتس، ویزای تحصیلی و ...

داشتم تو حیاط کتابخانه راه می‌رفتم که ناگهان یکی اسمم را صدا زد. در نگاه اول طرف را نشناختم. رفتم جلو و بعد از سلام و این‌ها اسمش را یادم آمد. سال‌ها بود آرزوی فیلسوف شدن، کتاب‌ها و تمام آن مریدان زپرتی موجود در حلقه را کفن‌پوش کرده و زیر خاک دفنشان کرده بودم. حالا او مثل یک جسد از خاک بیرون آمده بود و داشت جلوی چشم‌هایم جولان می‌داد. افراد فراموش شده که بعد از مدت‌ها جلوی چشم ظاهر می‌شوند مثل مشت‌هایی هستند که بر صورت آدم فرود می‌آیند.

شخصیتش عوض نشده بود. فقط شیک‌تر شده بود. پیراهن چهارخانه‌ای قرمز با شلوار سرمه‌ای و کفش‌های جیر پاپیون‌دار. مثل همان موقع‌ها وقتی می‌خواست با کسی حرف بزند به طرز نفرت آوری با یقه‌ی پیراهنت ور می‌رفت و آن قدر صورتش را به صورت آدم نزدیک می‌شد که می‌توانستی محتویات توی حلقش را به راحتی ببینی. به طرز عجیبی چند تا از آن شعر و وعرهای فلسفی را که قبلا برایش بافته بودم بازگو کرد. گفت من توی زندگی‌اش آدمی بوده‌ام که هیچ وقت فراموشم نکرده است. گفت که بعدها ایده‌های فلسفی مذکور را از طرف خودش برای آدم‌های دیگر بازگو کرده است و آن آدم‌های دیگر فکر کرده‌اند او یک فیلسوف یا یک همچین چیزی است. ماتحت به ماتحت سیگار روشن می‌کرد و برایم از نکبت بودن زندگی حرف می‌زد. بهش گفتم ما آدم‌های کتابخانه‌ای هستیم. یعنی آدم‌هایی که در کتابخانه با هم آشنا می‌شوند و بعدها هم تنها در کتابخانه است که همدیگر را می‌بینند و یا از مرگ هم خبردار می‌شوند.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۱۷ |

لنگستون هیوز نیمه شب، گوشه‌ی کلبه‌ی چوبی نشسته و دارد بانجو می‌نوازد. گوریل فهیم نیمه‌ی شب گوشه‌ی آپارتمان ۴۰ متری واحد ۳۰۷ نشسته و دارد سه‌تار می‌زند.
صدای مغموم و گرفته‌ی بانجو از کلبه به بیرون می‌رود و می‌پیچد لای چمن‌هایی که دارند صکص می‌کنند. چمن نر به بانجو گوش می‌دهد و چمن ماده برای معشوقش عشوه می‌کند. شب خوب برای چمن‌های صکصی. شب خوب برای جفت گربه‌ای که در کارتن انباری آپارتمان بغل همدیگر خوابیده‌اند و به صدای خواب‌آور سه‌تار گوش می‌دهند.
لنگستون هیوز بانجو را می‌گذارد روی زمین و داخل ننو دراز می‌کشد. گوریل فهیم سه‌تار را به دیوار تکیه می‌دهد و روی تخت ولو می‌شود.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۱ |

تو روی کاناپه نشسته‌ای و لپ تاپ را روی پاهایت گذاشته‌ای. ساعت از دو شب هم گذشته است. نور قرمز آباژور کنار تو، تمام تنت را مثل خون دلمه بسته سرخ و تاریک کرده است. من این طرف پشت میز ناهارخوری نشسته‌ام. برای سه ساعت دارم با خودم دومینو بازی می‌کنم. چندان نیاز به فکر کردن ندارد. مهره‌های آن را پشت هم می‌چینم، جوری که مهره‌های کنار همدیگر دارای اعداد مشابهی باشند. به تیک تاک سنگین و باوقار ساعت دیواری گوش می‌دهم و به این فکر می‌کنم که نمی‌توان با هیچ کلمه‌ای از این زبان مادری وارد دنیای تو شد. تو در دنیای منحصر به فرد خودت غرق شده‌ای و اجازه نمی‌دهی حتی برای لحظه‌ای هم وارد آن شوم. تو با من مثل یک سایه رفتار می‌کنی. در ذهن شیزوفرنی تو تبدیل شده‌ام به یک شخصیت موهومی که هرازگاهی در تاریکی این خانه‌ی تارعنکبوت گرفته ظاهر می‌شود و هماهنگ با تیک تاک ساعت در آن گشت و گذار می‌کنم.

می‌دانی... وقتی مهره‌های خنک و صیقلی دومینو بین انگشتان دستم لیز می‌خورد و در محل پیش‌بینی شده روی میز می‌افتد به این فکر می‌کنم که زندگی مشترک ما دو نفر با همدیگر مثل یک جنین ناخواسته‌ی رها شده کنار جوب خیابان، یک اشتباه بزرگ بوده است. یک اشتباه خیلی خیلی بزرگ. هیچوقت نتوانستی و البته نخواستی شخصیت نویسنده مآبت را برای لحظه‌ای توی جیب‌هایت قایم کنی و به من فرصت بیشتری بدهی که در زندگی‌ات خودی نشان بدهم. تو یک نویسنده هستی و با آدم‌های داستانت بیشتر از من زندگی می‌کنی. تو از همان اول یک نویسنده بودی و من فکر می‌کردم نویسنده‌ها‌ صبح‌ها بعد از صرف صبحانه، پشت میز کارشان می‌نشینند، هشت ساعت صرف نوشتن کتابشان می‌کنند و بعد میزشان را ترک می‌کنند. و فکر نویسندگی‌شان را هم همانجا توی کشو می‌گذارند، و نقاب یک همسر زیبا و مهربان و دوست داشتنی را به صورتشان می‌زنند و به زندگی خانوادگی معمولشان برمی‌گردند. هر شب که صدای متناوب کوبیدن انگشت‌هایت روی دکمه‌های صفحه کلید لپ‌تاپ‌ را می‌شنوم، بیشتر به بلاهت این طرز فکر که آن موقع‌ها داشتم پی می‌برم. و بیشتر اعتقاد پیدا می‌کنم که تو با فکرت زندگی می‌کنی. تو با تنهایی‌ات، با خودت و با آدم‌های داستان‌هایت زندگی می‌کنی. و من روز به روز برای تو بیشتر و بیشتر تبدیل می‌شوم به جالباسی، کمد، آینه و شمعدان، دریچه کولر و گرد و خاک روی سرامیک پذیرایی.

من نمی‌توانم دست از دوست داشتن تو بردارم. من نمی‌توانم تو را تبدیل کنم به یک کوسن ابریشمی که برای سال‌ها روی کاناپه قرار گرفته و از جایش تکان نمی‌خورد. من یاد گرفته‌ام کارم را خوب انجام بدهم، پول دربیاورم و زندگی‌مان را به جلو ببرم. من یاد گرفته‌ام تو را دوست داشته باشم.

تمام مهره‌های دومینو را به هم می‌زنم. لعنت به این مهره‌های یکنواخت و کسل کننده‌ی دومینو. از کنار تو رد می‌شوم. نگاهت می‌کنم. همچنان داری آن کتاب مزخرف را می‌نویسی؛ تایپ می‌کنی. می‌فهمی که من دارم نگاهت می‌کنم. ولی سرت را بلند نمی‌کنی و عکس‌العملی نشان نمی‌دهی. دیوار هم وقتی که بر آن مشت می‌کوبند بیشتر از تو عکس‌العمل نشان می‌دهد.

 توی آشپزخانه در یخچال را باز می‌کنم. شیشه‌ی آب پرتقال گازدار را بر می‌دارم و توی حلقم خالی می‌کنم.

من آدم احمقی هستم.

طعم ترش پرتقال را روی زبانم می‌چشم.

من آدم واقعا احمقی هستم.

یک قاشق بر می‌دارم و دم یخچال آش نذری سرد و ماسیده‌ای را که دو روز پیش همسایه‌ی بالایی دم خانه آورد می‌خورم.

من می‌خواهم تو را شکست بدهم. هر چه بیشتر نسبت به من و این زندگی، یکنواخت و بی‌تفاوت شوی، بیشتر به شکست دادن تو فکر می‌کنم. به اینکه تو را به زانو در بیاورم.

نان باگت منجمد و پلاسیده را از توی یخدان بر می‌دارم و بین دندان‌هایم له می‌کنم.

تو باید له شوی. تو باید نابود شوی. و تقاص کارت را پس بدهی. تا بفهمی من چقدر عاشقانه دوستت داشتم و چقدر برایم در این زندگی اهمیت داشتی.

پارچ آب را بر می‌دارم، لب‌هایم را می‌گذارم روی لبه‌ی آن و آب را مثل آبشار توی حلقم سرازیر می‌کنم.

تمام کتاب‌هایت باید نابود شوند. آدم‌های خیالی داستان‌هایت باید از بین بروند. ذهنت باید از تمام فکرها و سوژه‌های جدید خالی شود. مغزت باید مثل تمام این روزها که روی این تخت‌های فلزی و سرد با زنجیر بسته می‌شوم، روی شقیقه‌هایم الکترود نصب می‌شود و پالس‌های الکتریکی با نهایت سرعت و قدرت از داخل شیارهای مغزم عبور می‌کنند، شسته، خالی و تصفیه شود.

هوا سرد است. زمین سرد است و پاهای برهنه‌ی من روی این موزاییک‌های سرد و خشن و زمخت قندیل بسته است. تیک تاک ساعت روی گوش‌هایم سنگینی می‌کند. اینجا زندگی متوقف شده است. در حالی که تو و آدم‌های خیالی کتاب‌هایت به مبل‌های راحتی پذیرایی تکیه داده‌اید و زیر نور قرمز رنگ آباژور، دومینو بازی می‌کنید، شوخی می‌کنی، گپ می‌زنید، می‌خندید، می‌خندید و می‌خندید.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۳ |

هه... نصف شبی به این فکر می‌کنم که اشک‌هایم بو و مزه‌ی این آب نمک سرم‌های توی بیمارستان را می‌دهد. به آن فلاکت کرم‌واری که درش گیر کرده‌ام فکر می‌کنم. با چشم‌های خیس و گلوی گرفته و دماغی فین فینی و کمری خشک و سردردی وحشتناک و گرمای شدید و شدیدی که نفوذ می‌کند توی بدن و آدم را کلافه و کلافه می‎‌‌کند.
دوست دارم دیواری باشد با دو تا دستگیره‌ی چسبیده به آن... دستگیره‌ها را بگیرم و وزنم را بیاندازم رویش و گرومپ گرومپ سرم را بکوبم به آن، تا جایی که جمجمه‌ام مثل یک تخم مرغ خام ترک بردارد و مایع لزجی ازش بزند بیرون.
می‌دانی... خوابیدن یک مسئله است و کابوس ندیدن یک مسئله‌ی دیگر. و من مجبورم هر شب با اولی بجنگم و شکستش بدهم و بعد دومی -کابوس- مثل مار آرام آرام بخزد توی خوابم و مغزم را نیش بزند و از خواب بپراندم و باعث شود توی سکوت ساعت سه‌ی شب آهسته هق هق کنم و زار بزنم و به آن کابوس سرد و خیس و تاریک فکر کنم... به کابوس خیابان خلوت و تاریکی که سرعت تند ماشین‌ها توی دل آدم حس ترس و وحشت و نا امنی و معلق بودن ایجاد می‌کند.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۱ |

دوست داشتم یک بچه کوچولوی چهار ساله بودم. سرجمع پانزده شانزده کیلو... وقتی که دمر روی تخت می‌خوابیدی، یک دستت زیر چانه‌ات بود و با دست دیگر گوشی تلفن را کنار گوشت نگه می‌داشتی و پاهایت را توی هوا مثل دو تا عروسک خیمه شب بازی تکان می‌دادی، می‌آمدم روی کمرت می‌نشستم، سرم را توی موهایت فرو می‌کردم و با انگشت دکمه‌ی روی تلفن را فشار می‌دادم و آن را قطع می‌کردم.
آن وقت از روی کمرت بلند می‌شدم و می‌رفتم گوشه‌ی اتاق کز می‌کردم و ملتمسانه نگاهت می‌کردم...
تو می‌آمدی و مرا یک فصل کتک درست و حسابی می‌زدی. و بعد من "گوله گوله" اشک می‌ریختم و زار می‌زدم و بعد تو برای یک لحظه دلت به حالم می‌سوخت و دست از کنک زدنم بر می‌داشتی و بغلم می‌کردی و یک عالمه نازم می‌کردی.
یک عالمه نازم می‌کردی در حالی که تی‌شرت صورتی رنگت از گریه‌های من خیس آب می‌شد.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۲ |

آن موقع‌ها وقتی بچه می‌خوابید می‌آمد توی بالکن، روی صندلی گهواره‌ای نونوار می‌نشست، موهای سیاه درازش را مثل آبشار با شکوهی از طرف راست شانه‌هایش جاری می‌کرد و کتاب روان‌شناسی کودکان شیرخواره را می‌خواند. روی جمله‌های مهم را با مداد قرمز خط می‌کشید و آن‌ها را واو به واو حفظ می‌کرد...
بعدتر روی همان صندلی گهواره‌ای و توی همان بالکن کتاب مراقبت و تربیت از کودکان دو ساله را خواند. و بعد هم کتاب مراقبت و تربیت کودکان سه ساله را. و چهار ساله، پنج ساله...
همین‌طور گذشت و گذشت و بوفه‌ی کتابخانه پر شد از کتاب‌های روان‌شناسی، تغذیه و تربیت کودکان و نوجوانان.
بعد هم یک عالمه کتاب در مورد پدیده‌ی بلوغ خواند. آن‌ها را بر خلاف کتاب‌های قبلی توی یکی از کارتن‌های انباری قایم می‌کرد.

حالا صندلی گهواره‌ای زهوار در رفته توی آشپزخانه است. او توی این غروب‌های پاییزی 1388 وقتی که پسر بیست و سه ساله‌اش از خانه می‌زند بیرون، روی آن می‌نشیند، موهای سفیدش را مثل یک بهمن ترسناک از طرف راست شانه‌هایش سرازیر می‌کند و زیر نور بی‌رمق لامپ مهتابی کتاب ترک اعتیاد نوشته‌ی لیندا سوبل را می‌خواند.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۵ |

تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم داری با بابات سر این بحث می‌کنی که شب رو دیرتر بیای خونه. بابات می‌گه: نوچ. و تو یه عالمه جیغ می‌کشی. بعد مامانت کفگیر به دست می‌یاد تو پذیرایی. مثل یه سلیطه‌ی تمام عیار قشقرق راه می‌ندازه که تازگی‌ها بدجوری تبدیل یه یه دختر لاشی شدی...
تو رو تصور می‌کنم که داری با داداشت سر عوض کردن کانال‌های تلویزیون دعوا می‌کنی...
یه همچین چیزهایی رو تصور می‌کنم. به این خاطر که درجه‌ی سانتی‌مانتالی یه دختر موقع دعوا با پدر و مادرش خیلی کم می‌شه. وقتی که به بابات التماس می‌کنی شب رو دیرتر بیای خونه دیگه اون دختری نیستی که ادکلن کریستین دیور می‌زنه و رنگ کیفش رو با رنگ لاک ناخن‌هاش ست می‌کنه.
اینجوری‌هاست که سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
صبح‌ها بعد از اینکه ریشم رو می‌تراشم و دوش می‌گیرم، تی‌شرت قرمزه رو تنم می‌کنم. میام جلوی آینه وای‌میسم. موهام رو برس می‌زنم. عینک آفتابی رو می‌زنم به چشمم و شروع می‌کنم به ژست گرفتن. زاویه‌ی صورتم رو تغییر می‌دم. اخم می‌کنم، جدی می‌شم. یه عالمه جذبه و مردونگی می‌ندازم تو صورتم... این کار‌ها باعث می‌شه مطمئن بشم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
مطمئن می‌شم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
تو هم رفتی... درست از همون شبی که بهت زنگ زدم و گفتی داری واسه وبلاگت پست جدید می‌نویسی و برای همین نمی‌تونی حرف بزنی. گوشی رو گذاشتی. ده پونزده دقیقه‌ی بعد وصل شدم به اینترنت تا پست جدید وبلاگت رو بخونم...
تا سه روز بعد وبلاگت آپ‌دیت نشد.
می‌دونی... وقتی که می‌ری باید تموم آثار و نشونه‌هاتو از بین ببرم. باید کم کم از روی زمین محوت کنم! باید تصعید بشی. برای این کارها اول از همه شماره‌ت رو از رو گوشیم پاک می‌کنم. و عکس‌هات رو از توی هارد کامپیوترم. همین‌طور تمام مزخرفاتی رو که در مورد تو نوشته‌م. بعد هم می‌رم یکی دیگه رو برای خودم دست و پا می‌کنم. به همین راحتی حذفت می‌کنم. تو حذف کردن ید طولایی دارم. در این مورد اندازه‌ی یه مامور کا گ‌ ب سابقه و مهارت دارم...
ولی به هر حال آدم گاهی گند کا گ ب بازی رو هم در میاره. خودش رو به اندازه‌ی یه مامور دست و پا چلفتی کا گ ب که سر یه اسم رمز ساده تو سانفرانسیسکو لو می‌ره، ضایع می‌کنه.
فی‌الحال گند کا گ ب بازی اینجوری در اومده که با اون‌ همه شماره و عکس پاک کردن، بالاخره نتونستم از پس حذف کردنت بر بیام. هر شب میام تو وبلاگت سرک می‌کشم. نوشته‌هاتو واو به واو می‌جوئم. بعد کامنت‌دونی‌تو می‌خونم. بعد می‌رم تو وبلاگ پسرهایی که برات کامنت گذاشتن و یه جورهایی باهات پسرخاله شدن. کامنت‌دونی اون‌ها رو هم می‌خونم تا ببینم آیا تو هم باهاشون دختر خاله شدی یا نه.
بعد هم برای تو با یه اسم مستعار کامنت می‌ذارم. اسم مستعارمو هم هر بار عوض می‌کنم تا لو نرم. به هر حال آدم وقتی یه جاسوس اخراج شده‌ی کا گ ب هم باشه، باز تا آخر عمرش جاسوس بازی در می‌آره. یعنی اون ژست جاسوسی‌شو حفظ می‌کنه. حتی اگه به حبس ابد محکوم شده باشه و جاسوس بازی‌شو سر این در بیاره که تعداد دفعات شاشیدن هم‌بند‌هاشو تو طول روز قایمکی داخل یه دفترچه بنویسه.

خلاصه اینکه گند زدم سر پروژه‌ی حذف کردنت. الآن هم یه مامور کا گ ب بازنشسته‌ام که سر پیری داره کتاب خاطراتشو (گند زدن‌هاشو) برای چاپ تو کشورهای از هم پاشیده‌ی بلوک شرق می‌نویسه:
"تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم که حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم که تو خونه داری با بابات سر این بحث می‌کنی که..."

+برچسب: عاشقانه‌ی وبلاگی

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۱ |

عصرها وقتی که از شرکت می آمدی، می رفتی دوش می گرفتی. بعد آن حوله ی پالتویی نارنجی را می پوشیدی، روی کاناپه لم می دادی و توی دفتر خاطراتت چیز می نوشتی. من جلوی تلویزیون می نشستم و سرم را می انداختم تو روزنامه.
همه اش بهم گیر می دادی که تا ساعت دوازده شب مثل این پیرمردها یک بند روزنامه می خوانم. که چقدر تازگی ها کسالت آور شده ام. می گفتی اصلا به خاطر همین است که این همه از موهایم سفید شده و قسمت هایی از ته ریشم ریخته است.
صبح ها پای میز صبحانه، وقتی توی لیوانت شیرکاکائو می ریختی در مورد دندان قروچه های شبانه ی من غر می زدی. اینکه چطور مثل جیغ های شیطانی ای می ماند که خواب شیرینت را به هم می زند...

حالا که سه ماه است رفته ای و با مدیر عاملتان ازدواج کرده ای دارم این اعتراف را می کنم. اینکه هر روز وقتی می رفتی دوش بگیری من مثل خوره ها می آمدم سراغ کیفت، دفتر خاطراتت را در می آوردم و تمام نوشته های روز قبلت را می خواندم. یعنی می بلعیدم. بعد تا دوازده شب سرم را می انداختم تو روزنامه و جمله هایت را تو ذهنم نشخوار می کردم. و شب ها خواب تمام چیزهایی را می دیدم که تو آپارتمان دویست متری آقای مدیر عاملتان اتفاق می افتاد.
+برچسب: داستان

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۷ |

تو همیشه توی رستوران نصف پیتزایت را می‌خوردی و سیر می‌شدی. بعد فقط به نی نوشابه ا‌ت مک می‌زدی و برای من کلی شرح و بسط می‌دادی که آدم احمقی هستی و هیچ هدفی توی زندگی‌ا‌ت نداری. و اینکه زندگی‌ا‌ت به گه کشیده شده و یک اپسیلون استعداد تو هیچ زمینه‌ای نداری. اینکه توی این جهان یک تکه گوشت اضافی هستی و کلا یک موجود بدبخت فلک زده‌ای.
در همین حال من که پیتزای خودم تمام می‌شد، ظرف پیتزای تو را می‌سراندم طرف خودم و شروع می‌کردم به خوردن آن. به حرف‌های تو گوش می‌دادم و به این فکر می‌کردم چه کسی با برجستگی‌ پصتانت و با پاهایی که به ناخنشان لاک قرمز زده‌ای و با شلوار جین آبی رنگت که بوی زنانگی می‌دهد، می‌تواند خوشبخت‌تر از تو باشد.
+ برچسب: داستان

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۱ |

به نظرم کمک کردن به دیگران هم کار خوبی است. در حقیقت یک ساعت پیش فهمیدم کمک کردن به دیگران کار خوبی است. بهم یک جور حس آرامش داد. برای یک لحظه حس کردم تبدیل به یک قدیس محترم و روحانی شده ام.
قدیس گوریل فهیم، مثل قدیس آگوستین یا قدیس آکویناس یا یک همچو کسی. بعد مردم می آیند پیش من و از من درخواست کمک می کنند. و من به آن ها کمک می کنم. زندگی شان را نجات می دهم. شوهرهایی که زن هایشان را ترک کرده اند بر می گردانم خانه. بچه های جن زده را که بیاورند پیشم، می خوابانمشان روی تخت و چند تا تف می اندازم تو صورتشان و یک وردی می خوانم تا حالشان خوب شود.
برای بچه های یتیم و بی پناه، یتیم خانه ی باحالی تو لواسانات درست می کنم. یک یتیم خانه ی مختلط که توش میز بیلیارد و استخر مختلط و گروه های تئاتر و کانون نویسندگی و وبلاگ نویسی هم موجود باشد. هر کدام از بچه ها برای چاشت نیمروزی باید یک شکلات مغزدار با طعم بادام زمینی بخورند. شام ها همیشه سیصد تا پیتزای مخصوص با یک عالمه گوشت و سوسیس و کالباس تهیه شود. همین طور دویست کیلوگرم کنتاکی. که بچه ها طرف استخوانی ران مرغ های سوخاری را با دست بگیرند و نوک پرملاتش را به نیش بکشند. بعد قلپ قلپ کوکاکولای یخی بریزند روش و قاه قاه سر بی مزه ترین چیزها بخندند.

تازه اگر قدیس گوریل فهیم شدم، یک دفعه دیدید مثل مادر ترزا جایزه ی صلح نوبل را هم گرفتم و یکی دو میلیون دلار زدم به جیب و کلی هم تو جهان معروف شدم. آن وقت حتما یک مورانوی نارنجی می خرم. و یک آپارتمان دویست متری چهار خوابه تو فرمانیه. یک اتاق برای نویسندگی و مطالعه. یک اتاق برای فیلم دیدن. و یک اتاق که توش میز پینگ پنگ بگذارم.
خوب... ببینید، درست است که یک رگه هایی از پدرسوختگی هم تو جریان قدیس شدنم وجود دارد، مثلا همین ایده ی یتیم خانه ی مختلط یا طمع پول جایزه ی صلح نوبل. ولی به هر حال این دلیل نمی شود که من مثل یک قدیس دوست نداشته باشم به دیگران کمک کنم.

همین یک ساعت قبلی را که گفتم در نظر بگیرید. یکی در آپارتمانمان را زد. من تو خانه تنها بودم و داشتم یکی از این داستان های مزخرف ریموند کارور را می خواندم. اصلا حوصله ی این را نداشتم که یکی بیاید در خانه ی آدم را بزند و کاری چیزی با آدم داشته باشد. راستش را بخواهید همانجا نشستم و به کتاب خواندن ادامه دادم. یارو دوباره در زد. حتما کار مهمی باهام داشت. برای همین بلند شدم و رفتم دم در. از تو چشمی راه پله را نگاه کردم. یک آقای با قد متوسط ایستاده بود پشت در. قیافه اش اصلا آشنا نبود. آدم تو این موقع نمی داند چی کار باید بکند. شاید دزد ناکسی باشد که تا در را برایش باز کنی چاقو را بگذارد بیخ گلوی آدم و بیاید تو. پیش خودم فکر کردم حالا فوقش بیاید تو. می خواهد چی تو این خانه ی هفتاد متری پیدا کند؟ می خواهد کی را بخواباند زمین و ترتیبش را بدهد. من که  ده دوازده سال از بچه بودن و مزلف بودنم می گذرد. دختر و این ها هم که گذرشان به هفتاد کیلومتری اینجا نمی افتد. برای همین آخر سر در را باز کردم. نه... یارو از آن آدم حسابی ها بود که با طرفشان خیلی مودبانه حرف می زنند. من هم که از مودبانه حرف زدن آدم ها خیلی خوشم می آید. آن ها کاملا مودبانه حرف بزنند و من هم تریپ مودب بودن بر دارم و کلی تعارف و خنده به هم پاس بدهیم و چندین تا هندوانه زیر بغل هم دیگر بگذاریم. تو این مواقع می توانم یک عالمه  کلمه ی احترام آمیز را بار طرف کنم: خواهش می کنم قربان، استدعا دارم، تمنا می کنم،  لطف فرمودید، همانگونه که التفات دارید و از این جور چیزها. بهم حس خوبی می دهم. بهم حس آدم حسابی بودن می دهد. حس مهم بودن.

خلاصه... یارو گفت که یکی از همسایه های جدیدمان است که آپارتمان واحد چهار یا پنج را اجاره کرده است. حالا دارند اسباب کشی می کنند و می خواهند وسایلشان را بیاورند تو خانه. ولی مسئله اینجا است که لنگه ی کوچک در شیشه ای ورودی آپارتمان قفل است. مدیر ساختمان هم که حفاظ آپارتمانشان بسته است. آقای محمدی هم که خرش تو آپارتمان می رود، خانه نیست. و برای همین می خواست که اگر ما کلید لنگه ی کوچک در را داریم، بهش بدهیم تا کارش راه بیافتد.
من البته باید مقداری فکر می کردم تا ملطفت بشوم که آن در شیشه ای، لنگه ی کوچکی هم دارد که همیشه قفل است. راستش را بخواهید هیچ وقت به لنگه ی کوچک در شیشه ای توجه نکرده بودم. هیچ وقت درست و حسابی وراندازش نکرده بودم. آخر آدم این همه کار را بگذارد کنار و به در شیشه ای ورودی آپارتمان دقیق شود؟ چه کاری است؟
وقتی که به نتیجه ی مثبت رسیدم، تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که اجازه بدهد تا من زنگی به موبایل مادرم بزنم و از او بپرسم که آیا کلید آنجا را داریم و اگر داریم کجا است که من آن را پیدا کنم و به یاروی آدم حسابی بدهم. دم در منتظر شد. تعارف هم زدم که بیاید تو و جلوی در همین جوری مثل چنار نایستد. ولی خوب... آن فقط یک تعارف خشک و خالی بود و خود یاروی آدم حسابی هم این موضوع را بهتر از من می دانست.
رفتم تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم. تن صدایم را هم عمدا بلند کردم تا طرف بشنود که من دارم جدی جدی بهش کمک می کنم. مامان گفت که کلید کذایی را ندارد و به آقاهه بگویم برود از مدیر ساختمان یا آقای محمدی بگیرد. و من هم بهش گفتم که آن دو نفر تو آپارتمان نیستند. برای همین مادرم بهم گفت ترجیحا برود در خانه ی خانم سبزواری را بزند.

 گوشی را قطع کردم و برگشتم دم در. دوباره یک عالمه کلمه ی مودبانه ریختم بیرون: قربان واقعا از حضورتون عذر می خوام. متاسفانه مادرم گفتند که کلید در شیشه ای رو نداریم. شما ترجیحا التفات بفرمایید، تشریف ببرید طبقه ی بالا در واحد ده را بزنید و از خانم سبزواری بپرسید. احتمالا ایشان کلید را دارند.
یارو گفت: واحد ده، خانم سبزواری.
من گفتم: بله قربان. واحد ده، خانم سبزواری. باز هم از حضور مبارکتون عذر خواهی می کنم. اگر اجازه بفرمایید خدمتتون برسم و در جابجایی اسباب و اثاثیه همراهیتون کنم.
معلوم بود که چه تعارف گنده ای پیش کشیدم. من با این وضعیت روحی و این کرختی مفرطی که بهش دچار شده ام، حتی حوصله ندارم وقتی که دراز می کشم کتاب ریموند کارور را تو هوا روبروی چشم هایم نگه دارم. دنبال اختراع ماشینی می گردم که کتاب را برای آدم تو هوا نگه دارد. چه برسد به اینکه بیایم برای طرف حمالی کنم. ولی خوب... این همه مودبانه حرف زدن به آدم حس خوبی می دهد.
آقاهه گفت: مرسی ممنونم. همین که برای اون کلید تلفن زدید و پرسیدید خیلی در حقم لطف کردید.

چه آدم خوبی بود. خوب شد زنگ در را زد و باعث شد مقداری با همدیگر مودبانه حرف بزنیم. جدا نیاز داشتم بعد چند روز حبس خانگی اختیاری، با غریبه ای مثل او چند دقیقه ای کاملا محترمانه حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم. تازه بهم گفت که من خیلی در حقش لطف کرده ام که به خاطر پیدا کردن کلید به مادرم زنگ زده ام. من کمکش کرده بودم. به جهنم که کلید را نداشتیم. به هر حال من بهش کمک کرده بودم و به صورت کاملا انسان دوستانه برای او کاری انجام داده بودم و بالاخره آدرس واحد ده را هم بهش دادم که احتمالا کارش آنجا راه می افتاد. تازه فقط به خاطر آن موضوع من به موبایل مادرم زنگ زده بودم و یکی دو دقیقه در این مورد باهاش حرف زدم. یعنی صد تومان، دویست تومانی هم برای کمک کردن به این آقای محترم هزینه کرده بودم. و این نتیجه می دهد که من واقعا قصد کمک داشته ام. واقعا بهش کمک کرده بودم و در این راه هزینه هم متحمل شده بودم. این خیلی مهم است. جدی می گویم...
---
در حال حاضر من از اینکه به همسایه ی جدیدمان کمک کرده ام واقعا خوشحالم. بهم حس خوبی داده است. همان طور که اول هم گفتم، بعد از خداحافظی کردن با او و بستن در احساس کردم یک قدیس تمام عیار هستم. قدیس گوریل فهیم، مرد خوبی ها. مرد اخلاق. مردی که به همنوعان خود کمک می کند تا کلید درهای قفل شده را پیدا کنند. مردی که نهایت تلاش خود را می کند تا مشکلات مردم حل شود.

البته باید توجه داشت که قدیس ها هم بعضی اوقات مجبورند هم نوعان خود را بپیچانند. می خواهم بگویم که گاهی پیچاندن مردم اجتناب ناپذیر است. حتی وقتی که شما قدیس اخلاق مداری باشید. برای نمونه می توانم در اینجا توجه شما را به مسئله ی شاهین جلب کنم. شاهین یکی از دوستان دانشگاهم است که به من چهار صفحه ی پر، متن انگلیسی داده است و ازم خواسته تا آن را برایش ترجمه کنم. کار ترجمه را باید به یکی از استادهایش تحویل بدهد. آخر شما تصور کنید منی که حوصله ی نگه داشتن کتاب دویست سیصد صفحه ای ریموند کارور را تو هوا ندارم چطور می توانم بنشینم و با این زبان دست و پا شکسته چهار صفحه تکست تخصصی مهندسی را برای شاهین ترجمه کنم.
درست است. همان اول باید بهش می گفتم قید مرا بزند. ولی آخر شاهین برای من چند تا کار انجام داده بود و بار منتش رو دوشم سنگینی می کرد. برای همین قبول کردم که آن چهار صفحه را ترجمه کنم. ولی متاسفانه مجبور شدم همین عصر امروز مقداری درجه ی پدرسوختگی خونم را بالا ببرم و بهش اس ام اس بدهم که ما امروز کاملا اتفاقی آمده ایم اصفهان و تا هفته ی دیگر هم اینجا می مانیم. و من یادم رفته است چهار صفحه ی انگلیسی و دیکشنری را با خودم ببرم اصفهان. برای همین نمی توانم آن کار را برایش انجام بدهم.

به هر حال قدیس ها هم گاهی درجه ی پدرسوختگی خونشان بالا می زند. ولی این دلیل نمی شود که به همسایه ی آپارتمانشان کمک نکنند. دلیل نمی شود که یتیم خانه ی مختلط و خانه ی سبز احداث نکنند. دلیل نمی شود که یکی دو میلیون دلار پول جایزه ی صلح نوبل را نزنند تو جیب حالش را ببرند.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۳۰ |

سينا، پسرعمويم آمده بود توي اتاق دانشجويي گند گرفته‌ام و داشت با كامپيوتر ور مي‌رفت. من هم روي ميز تحرير نشسته بودم و داشتم سه‌تار مي‌زدم. توي دشتي كوك بود. زرد مليجه مي‌زدم.
خوب، گاهي انگشت سبابه‌ي دست راست آدم، كه باهاش سه‌تار مي‌زنند، دماغش زيادي چاق است. ديروز ظهر هم انگشت سبابه‌ام‌ خيلي خوشحال به نظر مي‌رسيد. تند مي‌رفت و تند مي‌آمد. نت‌هاي ريز را از هميشه تند‌تر مي‌نواخت. انگار كه انگشت سبابه‌ي محمدرضا لطفي باشد. يا حتا سريع‌تر از آن. كيوان ساكت.
گاهي وقت‌ها سينا خوب فكر آدم را مي‌خواند. برگشت بهم گفت: "من مي‌دونم تو با چي حال مي‌كني. دوست داري مثلا يه مستمري يه ميليون تومني داشته باشي و يه سوييت شيك و نقلي راسته‌ي خيابون ميرداماد."
مكث كرد. زردمليجه متوقف شد. با همين چند جمله روح انگشت سبابه‌ي محمدرضا لطفي هم از انگشتم پريد بيرون  و احتمالا برگشت توي كالبد صاحب اصلي‌اش. يكي نبود به اين سينا بگويد مگر مرض داري اوقات آدم را تلخ مي‌كني؟ مگر كرم داري كه پنبه دانه‌ها را توي اين كوير بي‌پولي مي‌آوري جلوي چشم آدم؟
به روي خودم نياورد و با ولع زيادي گفتم: " و يه معشوقه‌ي درست و حسابي كه مثل الكترون‌هاي توي سيم برق، هميشه تو دست و بال آدم حي و حاضر باشه."
گفت: "آره... و بعد ديگه كاري به كار دنيا و خلقش نداري. واسه‌ي خودت سه‌تارتو مي‌زني، كتاب‌هات رو مي‌نويسي و ويرايششون مي‌كني. هر موقع هم عشقت كشيد يه رمان مي‌گيري دستت و مي‌خونيش."
گفتم: " بعد از اينكه كل شب رمانم رو مي‌نويسم، دم صبحي پا‌ مي‌شم مي‌رم توچال. اون بالا نيمرو مي‌زنم با آبليمو و فلفل قرمز. با يه ماءالشعير تگري طعم ليمو"
ليمو آخرين كلمه‌ي اين ديالوگ يك دقيقه‌اي بود. برگشت و مشغول ور رفتن‌اش با كامپيوتر شد. ناكس خوب رگ خوابم را زده بود. ده دقيقه‌اي رفتم توي يك روياي گنده‌ي شتري كه توش يك عالمه پنبه دانه بود. بعد سه‌تارم را تكيه دادم به ديوار و از روي ميز پريدم پايين.
ساعت يك ربع به دو بود. بايد كيفم را جمع و جور مي‌كرد و مي‌رفتم سر كلاس يك استاد نكبتي. لباس‌هام را پوشيدم. از در كه داشتم مي‌رفتم بيرون گفتم: "سينا جون فقط اون يه ميليون تومنه با اون سوييت نقلي و لوكس توي ميرداماد كمه. وگرنه بقيه‌ي ماجرا حله."
منتظر نشدم كه جواب بدهد. رفتم بيرون و در را محكم بستم: تق.
حيف انگشت نشانه‌ي دست راستم كه استعدادش سركوب شده بود.
اين زندگي نسبتا سگي...

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۳/۲۱ |

برچسب: داستان
زمستان 1387 يك ماهي توي اصفهان براي خودم ول گردي مي‌كردم. عصرها پياده از دم سي و سه ‌پل مي‌انداختم و بعد از يك ساعتي مي‌رسيدم به پل مارنان. مي‌رفتم وسط دهانه‌ي پل تكيه مي‌دادم به جان پناه آن و بعد پيپم را روشن و چاق مي كردم.
پل مارنان را از تمام پل‌هاي ديگر اصفهان بيشتر دوست داشتم. خلوت‌تر از همه‌ي آن‌ها بود. تنهاتر. و پيرتر هم. مي‌گفتند انگار در زمان هخامنشيان ساخته شده است. هرچند به نظرم اين ديگر يك لاف اصفهاني بود.
پل مارنان مثل يك پيرمرد غول پيكر و تنومند روي عرض زاينده رود داشت شنای سوئدی مي‌رفت. من مي‌رفتم روي كمر پيرمرد مي‌نشستم و به زاينده رود نگاه مي‌كردم.
زمستان 87 بستر زاينده رود خشك خشك بود. خاك بسترش ترك برداشته بود.
سوز سردي مي‌زد توي صورتم. هر بار كه به پيپم پك مي‌زدم عقربه‌ي ساعت مچي‌ام را نگاه مي‌انداختم. نزديك‌هاي شش كه مي‌شد، خودم را جمع و جورتر مي‌كردم. مثل هيتلر با دست، موهايم را به سمت كنار مي‌زدم. البته نه به اندازه‌ي او خشن، ديكتاتورمنش و هيستوريك‌وار. عينك را با نوك انگشتم هول مي‌دادم تا برود چفت چشم‌هايم بشود.
شش كه مي شد، حالا پنج دقيقه اين طرف و آن طرفش بماند، آن دو تا پير زن سانتي‌مانتال با مانتوهاي سفيد و كفش‌هاي كتاني‌ مي‌آمدند. و همچنين در كنار آن‌ها، ستاره‌ي پل مارنان بود. آن دختر بيست و چند ساله كه هميشه يك روسري گل منگولي‌ سرش بود. كلي گل جورواجور روي آن. زرد، قرمز، بنفش و نارنجي. دماغي كه عمل جراحي‌اش كرده و چانه‌ا‌ي كوچك و زنخدان دار. و گونه‌هايي كه برداشته بودش.
دخترها كه عمل جراحي‌ مي‌كنند جذاب‌تر مي‌شوند. حتي اگر جراحشان گند بزند. حداقل من اين‌طور فكر مي‌كنم.
مي‌آمدند روي پل و آهسته آهسته به سمت من حركت مي‌كردند. مثل يك منجم پير وسواسي مشغول رصد كردن ستاره‌ي پل مارنان مي‌شدم. كه هميشه ساعت شش طلوع و بعد از پنج دقيقه آن طرف پل غروب مي‌كرد.
نزديك‌هاي من كه مي‌رسيدند، سرم را صاف مي‌كردم و به روبرويم خيره مي‌شدم. چشمم قفل مي‌شد روي يكي از آن ميليون‌ها ترك خاك كف زاينده ‌رود. در همين حين دماغم را مثل سگ شكاري خبره‌اي كار مي‌انداختم تا از بين ادكلن‌هاي مختلف آن سه زن، تنها عطر گرم دخترك را بو كنم.
گوش‌هايم را تيز مي‌كردم تا بفهمم با لهجه‌ي اصفهانيشان راجع به چه چيزهايي حرف مي‌زنند. يكي از آن پيرزن‌ها آن‌قدر وراج بود كه اصلا نمي‌گذاشت ستاره حرف بزند... فقط شايد يك "اوهوم" كه طنين‌اش به سرعت توي سوز سردي كه مي‌وزيد گم مي‌شد.
وقتي كه ستاره‌ي پل غروب مي‌كرد و ناپديد مي‌شد پيپم را خاموش مي‌كردم و راهم را مي‌گرفتم به طرف خانه. در حال گز كردن خيابان‌هاي اصفهان به كساني كه دماغ‌هايشان را جراحي‌ كرده‌اند و گونه‌هايشان را گذاشته اند فكر مي‌كردم. با صداي بلند. مردم بر مي‌گشتند نگاهم مي‌كردند كه اين ديگر چه خل و چلي است كه با خودش در مورد عمل جراحي دماغ دختر‌ها و گذاشتن گونه‌هايشان حرف مي‌زند. حتي در مورد ليپاساكشن هم. آخر ستاره‌ انگار ليپاساكشن هم كرده بود.
روي تخت مهمان‌سرايي كه در آن ساكن بودم مي‌نشستم و بوي نم موكت را از بوي گند چاه فاضلاب و بوي تند پيف‌پاف تشخيص مي‌دادم. اينجوري براي فردا عصر مهارت تشخيص دادن يك بوي خاص از بين چند رايحه‌ي ديگر را در خودم تقويت مي‌كردم.
توي خواب‌هاي طولاني و سنگين‌ام همه‌اش داشتم داخل يك دشت بزرگ با كلي گل های خوشبو و  رنگ‌وارنگ راه مي‌رفتم... زرد، قرمز، بنفش، نارنجي.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۳/۱۶ |

توی اتاق، یکی از اپراهای مشهور راخمانينوف در حال پخش است. عباس معروفی پشت میز نشسته‌. بسته‌ توتون مرغوب کاپتان بلک را که از خیابان بلاین‌اشتایخ (اسم، من‌درآوردی) خریده‌ است از کشو در می‌آورد. با وسواس خاصی زر ورق‌اش را باز می‌کند. مقداری از آن را داخل کاسه‌ی پیپ‌ می‌ریزد. با سنبه‌ی مخصوص،‌ توتون را داخل کاسه می‌کوبد. با فندک اتمی‌اش آن را روشن می‌کند و پک‌های جان‌داری بهش می‌زند.

نوک پیپ را با دندان‌ نگه می‌دارد. دست‌نوشته‌های رمان جدیدش را مرتب می‌کند. آن را می‌گذارد کنار چراغ مطالعه. یک کاغذ سفید می‌گذارد جلویش، خودنویس پارکر را بر می‌دارد و شروع می‌کند به نوشتن بقیه‌ی رمان. اسمش را هنوز انتخاب نکرده است. شاید چیزی توی مایه‌های "فردریک دو و نیم دختر دارد" باشد.

اپرای راخمانینوف به نقطه‌ی اوج رسیده است. صدای سریدن نوک خودنویس بر روی کاغذ این اوج را دنبال می‌کند. همین‌ جاست که رمان به نقطه‌ی عطف‌اش می‌رسد و شخصیت اصلی داستان، خودش را از یک آسمان‌خراش مرتفع می‌اندازد پایین. بدنش روی پیاده رو متلاشی مي‌شود. عباس معروفی به پیپ‌اش پک عمیقی می‌زند...

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۵ |

به م:
امروز تعطيل است و ساعت سه بعد از ظهر فقط پرنده‌ها هستند که پر مي‌زنند و اردک‌ها که روي حوضچه‌هاي ساکن آب شنا مي‌کنند.  دقيقن وسط پل مارنان هستيم. يکي از قديمي‌ترين پل‌هاي اصفهان. من به جان‌پناهِ پل تکيه داده‌ام و او در کنارم ايستاده است. دارم به بستر خشک زاينده‌رود نگاه مي‌کنم. باد سردي به صورتم مي‌خورد. هيچ کس روي پل نيست. فقط من هستم و او. اول امتداد سمت چپم را مي‌بينم. بعد امتداد سمت راست را. و بعد که ازاين موضوع مطمئن مي‌شوم که کسي آن‌جا نيست، به لب‌هايش نگاه مي‌کنم.
سرم را مي‌برم جلو و او سرش را به سمت من خم مي‌کند. لب‌هايمان را روي هم مي‌گذاريم و براي سه ثانيه، چهار ثانيه روي هم قفل مي‌شويم. من، در وسط پل مارنان، در باد سردي که عضله‌هاي صورتم را لمس مي‌کند، لب‌هايش را مي‌بوسم. يک بوسه‌ي فرانسوي که درجه‌ حرارت بدنم را در عرض سه يا چهار ثانيه بالا مي‌برد. يک بوسه‌ي فرانسوي که هيجانش باعث مي‌شود خون توي رگ‌هايم با سرعت زيادي حرکت کند. طوري که جداره‌ي داخلي تمام رگ‌هاي بدنم اين افزايش ناگهاني فشار خون را کاملن لمس و درک مي‌کند. و وقتي که لب‌هايمان از هم جدا مي‌شود، وقتي گره‌ي کورِ لب‌هايمان باز مي شود، همه‌ي چيزهايي که در آن سه ثانيه گذشت تبديل به يک خاطره‌ي قديمي و کهنه مي‌شود. آن‌قدر قديمي که حتا يادم نمي‌آيد آيا واقعن بوسه‌اي در کار بود يا نه. نمي‌توانم هيچ طعمي از لب‌هايش و روژ قرمز رنگي که روي آن‌ها کشيده است را به ياد بياورم. همه چيز فراموش شد و من مانده‌ام که آيا اين اتفاق در وسط پل مارنان رخ داد يا تنها يک رويا پردازيِ صرف بود...
او همچنان در مورد خشک شدن بستر زاينده رود حرف مي‌زند و من همچنان به لب‌هايش نگاه مي‌کنم. در حالي که باد سرد، عضله‌هاي صورتم را فلج کرده است.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۷/۱۲/۰۶ |

برچسب: داستان
 بعد از تو، "نزدیک‌ترین" شخص زنده‌گی‌ام آن راننده تاکسی است. راننده تاکسی کچل و شکم گنده. هر روز از ایستگاه میرداماد سوار تاکسی‌اش می‌شوم. پنج دقیقه‌ای من و دیگر مسافران را می‌برد تا دم در کتاب‌خانه‌ی ملی. وقتی که می‌خواهم کرایه را حساب کنم، دیالوگ روزمره‌ام باهاش شروع می‌شود:
 من می‌گویم: بفرمایید.
 او می‌گوید: قابلی ندارد.
 من می‌گویم: خواهش می‌کنم.
 و بعد تمام می‌شود. تا شب. وقتی که می‌خواهم از آن‌جا برگردم خانه.
---
 توی مترو نشسته‌ام. آخر شب. یک روز تعطیل. خلوت. من به این دیوارک شیشه‌ای تکیه داده‌ام. سمت چپم سه تا صندلی، خالی است و بعد می‌رسیم به آن زن و شوهر، چهار صندلی آن طرف‌تر.
 پای راستم را انداخته‌ام روی پای چپ. چند کاغذ سفید ده در ده سانتی متری را که روی پایم تکیه داده‌ام. یک روان نویس. همین‌ها کافی هستند، تا بتوانیم با هم گپ بزنیم. برایت تعریف کنم که امروز چه کارهایی کردم. و تو به من بگویی که این بار توی کلاس سنتورت چه طور بودی؟ یا این‌که در مورد کتابی که داری می‌خوانی بهم اطلاعات بدهی.
 آن زن و شوهر با امواج صوتی، با هم حرف می‌زنند. همین‌طور با بویی که از بدنشان منتشر می‌شود. همین‌طور با نگاه‌هایشان.
 من و تو با این کاغذ ده در ده سانتی متری، با هم صحبت می‌کنیم. با این حروف خرچنگ قورباغه. خرچنگ قورباغه‌تر از همیشه. به خاطر لرزش‌های مترو.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۵ |
 2

برچسب: داستان
ما به دنيا مي‌آييم که محفل خانواده‌مان گرم‌تر شود. پدر و مادرمان کم‌تر احساس تنهايي کنند. ما ازدواج مي‌کنيم، و با همسرانمان زنده‌گی می‌کنیم تا آن‌ها از تنهایی نجات پیدا کنند. همين طور برعکس. ما در کودکي، در کنار پدر و مادرمان مي‌مانيم، تا از غول تنهايي نجات پيدا کنيم. و بعد ازدواج مي‌کنيم و بچه دار مي‌شويم تا از شر تنهايي خلاص شويم، در حالي که پدر و مادرمان را تنها در خانه‌اي متروک و تاريک يا بر روي تخت سفيد يک آسايشگاه سالمندان باقي مي‌گذاريم. تا از تنهايي بپوسند و بميرند. ما براي رهايي از تنهايي دست به دامن ديگران دراز مي‌کنيم. در حالي که خيلي‌ها را در پستوي تنهايي‌شان رها مي‌کنيم.

مي‌شود گفت، تقريبا دنج‌ترين جاي کافي‌شاپ را براي نشستن انتخاب کرده‌ايم. کنار يک ديوار مات و کدر. آن بالا، صادق هدايت، روي ديوار روبرو، سرش را انداخته است پايين و از پشت آن عينک سياه و گردالي‌اش زل زده است به ما دو نفر. من در حالي که دارم توي قهوه‌ام شکر مي‌ريزم ، و در حالي که دارم به حرافي‌هاي پايان ناپذير تو گوش مي‌دهم، سرم را بر مي‌گردانم و زير لبي بهش مي‌گويم: "آن چشم‌هاي گرد، غلمبه و نحست را از سر ميز ما بردار و بينداز روي ميز آن دو تاي ديگر. من و آناهيتا اينجا در کنار هميم. نمي‌تواني با اين نگاه‌هاي سنگين، تنهايي‌ات را به ما تحميل کني. و آن ماجراي خودکشي‌ات را. "
تو داري در مورد کلاس سنتورت حرف مي‌زني. که چه طور گند زده بودي توي قطعه‌اي که اين هفته بايد اجرا مي‌کردي. که چه طور پنج شش جفت چشم و گوش هجوم آورده بودند به اعتماد به نفس و آرامش‌ات.
- همين الآن هم انگار آن چشم‌ها دارند مضراب‌هايم را نگاه مي‌کنند. دست‌هايم را نگاه کن. (با خوشمزه‌گي هميشه‌گي‌ات) ببين، پارکينسون گرفته‌ام. با اين پارکينسون چه طور سنتور بزنم؟ اصلا مي‌خواهم به استادمان بگويم که از اين به بعد تنهايي باهام کار کند. از اينکه چند نفر ديگر بنشينند توي کلاس و همين طور بر و بر من را نگاه کنند بدم مي‌آيد. نمي‌دانم چرا وقتي براي ديگران ساز مي‌زنم همه‌اش مي‌ترسم. آخرش هم آهنگ را خراب مي‌کنم.
انگشت سبابه‌ات را مي‌اندازي توي حلقه‌ي فنجان و آن را بلند مي‌کني. مي‌آوري جلوي دهانت. هرت مي‌کشي. يک هرت آرام و ملايم.
- واي سوختم.
بوي گاز شهري پاريس افتاده است توي دماغم. يک بوي تند و شيطاني که از آن پوستر بزرگ بلند شده است و کل کافي شاپ را پر کرده.
- مي‌دوني. براي اين‌که کمتر بترسم، بايد بيشتر واسه‌ي مامان بابا بزنم. حتي استادمان مي‌گفت جلوي آينه ساز بزنيم. اين‌طوري يواش يواش ترسمان مي‌ريزد. بعدش هم جلوي افراد بيشتر. خوب، البته من ديروز آماده‌گي‌ام خيلي پايين بود. خوب تمرين نکرده بودم. تازه آهنگش هم خيلي سخت بود. به هر حال با آقاي يوسفي خيلي حال مي‌کنم. يک جوري باهات صحبت مي‌کند که کمتر بترسي. يک جورهايي مطمئن‌تر ساز بزني. ولي به هر حال من انگار زياد توي سنتور استعداد ندارم. يکي از دوست‌هايم مي‌گفت سازي را که بغل کني بيشتر دوستش خواهي داشت. ولي سنتور را آدم مي‌گذارد جلويش و با اين چکش‌ها مي‌زند توي سرش. بغل کردن ساز به آدم حس اعتماد به نفس بيشتري مي‌دهد. من دوست دارم مثلا يک تار را با تمام وجودم بغل کنم و با مضراب...
من به لب‌هايت نگاه مي‌کنم. به حرافي‌ات گوش مي‌دهم. تلخي قهوه را مي‌چشم. با کف دستم انحناي صاف و ممتد فنجان را لمس مي‌کنم. در حالي که بوي گاز شهري پاريس دماغم را پر کرده است.
----
روز دوم اسباب‌کشيمان به آن‌جا بود. يک خانه‌ي دو طبقه‌ي قديمي. توي يک محله‌ي جديد. صاحب‌خانه بالا و ما پايين. مادر، پدر، خواهر و برادرم داشتند وسايل را جابه‌جا مي‌کردند. کارتن‌ها را اين‌طرف و آن طرف مي‌بردند. فرش‌ها را پهن مي‌کردند. جاي مبل‌ها را تغيير مي‌دادند. من که ته‌تغاري پنج ساله‌اي بيش نبودم، هر بار به يکي از آن‌ها مي‌چسبيدم، گوشه‌ي فرشي، يا زير کارتني را مي‌گرفتم. سعي مي‌کردم در جابجايي آن‌ها نقشي داشته‌باشم، نيرويي اعمال کنم. تا آنجا که تقريبا همه از دستم عاصي شده بودند. مادرم شروع کرد به داد و بيداد کردن.
 گفت: برو بيرون با بچه‌ها بازي کن.
گفتم: من که کسي را نمي‌شناسم. 
گفت: خوب برو دوست پيدا کن.
من با نااميدي از خانه بيرون آمدم. توي حياط داشتم به پيدا کردن دوست فکر مي‌کردم. رفتم توي کوچه. دم ظهر بود. هيچ کس هم‌ قد من توي کوچه پيدا نمي‌شد. من پايم را کردم توي جوبي که خشک شده بود. جوب روبروي خانه‌ي جديدمان. و روي جدول کنار جوب نشستم. آفتاب زده بود توي مغزم. من نشسته بودم و داشتم به زندگي فکر مي‌کردم. به اعضاي خانواده. به اين‌که چرا آن‌ها نگذاشتند توي اسباب کشي کمکشان کنم. به اين‌که چرا هيچ دوستي توي اين کوچه پيدا نمي‌شود. به اين‌ محله‌ي بي‌دوست. سوت و کور. به زوهايي که توي محله‌ي قبليمان مي‌کشيديم. زوووو. به آن جدول‌هاي صليبي شکل که تويش لي‌لي بازي مي‌کرديم. به الهه که مي‌خواند: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زير لب زمزمه کردم: پي، پي، پينوکيو. پدر ژپتو.
زدم زير گريه. آهسته و ملايم. هق‌هق نمي‌کردم تا کسي براي دل‌جويي کردن نيايد سراغم.
---
آن شب را يادت مي‌آيد؟ آمده بودي خانه‌ي ما. کنار هم روي کاناپه نشسته بوديم. تو دوست داشتي که فيلم ببينيم و تخمه بشکنيم. من بشقاب تخمه‌ي آفتاب گردان را آوردم گذاشتم روي ميز. فيلم کست اوي را انداختم بالا: دور افتاده. هواپيماي پستي‌اي که توي اقيانوس آرام سقوط مي‌کند. تنها باز مانده‌اش چاک نولاند (تام هنکس) است. توي يک جزيره‌ي دورافتاده. توي يک جزيره‌ي دورافتاده فقط چاک نولاند است با آن توپ واليبال ويلسون با صورتک نقاشي شده‌ي مضحک‌اش، و يک عکس کوچک. عکس زنش.
بعد از چهار سال چاک نولاند نجات پيدا مي‌کند. بر مي‌گردد به تمدن. با تمام زرق و برقش. با آتشي که براي روشن شدنش فقط کافي است دکمه‌ي يک فندک را فشار دهد. چاک نجات پيدا مي‌کند، ولي آن توپ واليبال ويلسون توي اقيانوس آرام غرق مي‌شود، مي‌ميرد. و زنش شب‌ها توي خانه‌ي شوهر جديدش مي‌خوابد. آخر سر من ازت مي‌پرسم، که به نظر تو آيا چاک واقعا نجات پيدا مي‌کند؟

تلويزيون را خاموش مي‌کنم. الآن کنار تو نشسته‌ام و دارم موهايت را نوازش مي‌کنم. يک شکلات خوشمزه‌ي سويسي را مي‌آورم طرف دهان تو. با انگشت سبابه و شست گرفتم‌اش. بدون آن‌که فشار دهم. چون زود آب مي‌شود. تو شکلات را با دندانت مي‌گيري و نوک انگشتانم را گاز مي‌زني. در حالي که شکلات‌ را مي‌خوري، مي‌خندي. از همان خنده‌هاي بلند، با آن سبکي و بي‌وزني خاص خودش. من بهت مي‌گويم: توپ واليبال شيطون من.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۷/۰۸/۰۳ |
 1

برچسب: داستان
يک پنجره‌ي نوت‌پد روي مانيتور. بيست در بيست سانتي‌متر. سهم من از دنياي به اين بزرگي همين پنجره‌‌ي نوت‌پد است. من پشت کامپيوتر مي‌نشينم و با انگشت‌هايم تايپ مي‌کنم.

اين پنجره‌ي کوچک، همان جايي است که تو در آن به دنيا مي‌آيي. و وارد يک دنياي بزرگ مي‌شوي. با کلي آدم، دور و برت.

تقريبا مي‌توانم اذعان کنم که همه‌ي ما يک جورهايي طبق ميل ديگران به وجود مي‌آييم. افراد ديگري تصميم مي‌گيرند که ما وجود داشته باشيم. نتيجه‌اش اين مي‌شود: ما به وجود مي‌آييم. به دنيا مي‌آييم. طبق سليقه‌ي ديگران بزرگ مي‌شويم. و ملغمه‌اي مي‌شويم از عقده‌، نياز، استعداد و طرز فکر اطرافيانمان. پدر، مادر، برادر، خواهر و غيره.

اسمت را مي‌گذارم آناهيتا. آ-نا-هي-تا. تمام بخش‌هاي اسمت از مصوت‌هاي طولاني تشکيل شده‌اند. مي‌توانم ساعت‌ها  و ساعت‌ها به اين صفحه‌ي سفيد نوت‌پد خيره شوم. و اسمت را بخش‌بخش تلفظ کنم. مثل همان‌کاري که اول دبستان مي‌کرديم. صفحه‌ي سفيد و مصوت‌هاي طولاني. اين‌ها همان چيزهايي هستند که تو را در ذهنم تداعي مي‌کنند. آناهيتا. آناهيتا. من اين اسم را تکرار مي‌کنم. مثل اين‌که بخواهم مناسک يک آيين خاص و مرموز را اجرا کنم. به صفحه‌ي سفيد خيره شوم، و زمزمه ‌کنم: آناهيتا. با يک صداي لرزان، گرفته و کشيده. در تلفظ همين واج‌ها است که تو به دنيا مي‌آيي.

من و آناهيتا داريم در امتداد خيابان انقلاب راه مي‌رويم. از کنار مغازه‌هاي کتاب فروشي عبور مي‌کنيم. و به ويترين‌هاي انباشه شده از کتاب نگاه مي‌کنيم. آناهيتا قيافه‌ي آن مرد سبيلو را به من نشان مي‌دهد. اين‌قدر زير آفتاب مانده که صورتش سرخ شده است. يک کتاب قطور دستش گرفته. با لهجه‌ي غليظ جاهلي جمله‌ي يکساني را تکرار مي‌کند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقه‌ي پايين." حتي يک لحظه هم براي ورود هوا به داخل ريه‌هايش مکث نمي‌کند: "کتاب کنکور، کتاب درسي، کتاب کمک درسي، طبقه‌ي پايين."
من دارم به اين فکر مي‌کنم که از تکرار همين جمله است که آن مرد سبيلو با آن صورت سرخ و موهاي آشفته، به دنيا مي‌آيد. در کنج يک پاساژ کهنه و کثيف. اين تکرار من را ياد آناهيتا مي‌اندازد. که اين‌جا، دقايقي پيش، با تکرار اسمش به دنيا آمد. و به محض ورودش به اين دنياي کذايي، با هم براي خريدن کتاب درسي به انقلاب رفتيم.
چندين نايلون کتاب، را دستمان گرفته‌ايم. از بين آدم‌هاي مختلف رد مي‌شويم. صداي بوق ماشين‌ها و گاز موتورسيکلت‌ها. صداي تبليغ مرد‌هاي سبيلو، کنار پاساژهاي کثيف و کهنه. همهمه‌ي مردم. از بين تمام اين صداهايي که مي‌شنوم، من فقط دارم به حرافي‌هاي آناهيتا گوش مي‌کنم. من فقط ظرفيت گوش‌کردن به آن حرافي‌ها را دارم. با آن لحن شاد و جسور. با آن اعتماد به نفس تحسين برانگيز. و با آن تن صداي بلند که دارد با شورو هيجان، جشن عروسي ديشب دخترخاله‌اش را برايم تعريف مي‌کند. من به تمام آن‌ها گوش مي‌کنم. و در کنار آناهيتا از بين جسدهاي متحرک ويراژ مي‌روم.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۲ |

یادت می‌آید؟ وقتی که توی شرکت بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟  فردایش که روی میزم یک جغجغه گذاشته بودی؟ مگر چه اشکالی داشت؟ از تو کوچک‌تر بودم که بودم. دیپلمه بودم که بودم. مگر بهت نگفتم آدم حساسی هستم؟ از این شوخی‌ها بدم می‌آید. فردایش هم که جلوی همکارها زدم بیخ گوشت برای همین بود. این که هیچ کس بهتر از من پیدا نمی‌کردی. حتی اگر کل دنیا را هم می گشتی، باز هم هیچ کس بهتر از من پیدا نمی کردی.
خودت هم گفتی که من دیوانه‌ام. ولی نمی‌دانستی دیوانه‌ها همیشه عاشق می‌مانند. حتی وقتی که تو با یکی دیگر ازدواج کرده باشی. حتی وقتی بچه‌دار شده باشی. حتی وقتی توی جاده‌ی چالوس تصادف کرده باشی و خاکسترت هم پیدا نشده باشد.
روحت که فعلا به این طرف‌ها رفت و آمد دارد ان‌ شاء الله؟ خیلی خوب. می‌توانی بروی و ببینی، شوهرت، آقای مهندس، هر شب پیش یک لکاته می‌خوابد. می‌توانی التماس‌هایش را بشنوی وقتی که به یک روسپی می‌گوید یک شب دیگر هم پیشش دوام بیاورد. و می‌توانی بیایی من را ببینی که اینجا توی این تیمارستان لعنتی، شب‌ها که می‌خواهم بخوابم، خانم پرستار باید بیاید و برایم جغجغه بزند.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۳ |

شب که می آید و سکوت و تاریکی را با خودش می آورد آن وقت می روم دو تا گلس می گذارم روی میز کاناپه .توی هر دو را پر می کنم از شراب قرمز دست ساز.بعد چراغ ها را خاموش می کنم.فقط به آباژور کنار کاناپه مهلت تاباندن نور می دهم.و یک آهنگ کنی جی می گذارم بالا.پیراهن آستین حلقه ای و شلوارک با نقش پرچم انگلیس.و یک گردن بند نقره ای آویزان به گردنم.با پلاک صلیب.
حالا است که می روم روی کاناپه دراز می کشم.یکی از لیوان ها را بر می دارم.تق می زنمش به آن یکی و دو قلب از آن را می کشم بالا.حالا خیلی خوب می توانم خاطره ی آن یک شب را که با هم بودیم تداعی کنم.الآن نوبت توست که لیوان را برداری و شراب را بریزی توی دهانت.و بعد بیایی کنار من.روی کاناپه.و من لب هایی را تجربه کنم که مزه ی شراب قرمز دست ساز می دهند.
برچسب: داستان

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ |