تو دوران نوجوانی برای حدود یک سال جودو کار میکردم. یک باشگاه جودو در میدان هفت تیر کرج بود که هفتهای سه روز به آنجا میرفتم. جودو ورزش هیجانانگیزی بود. ترکیبی از استقامت، سرسختی، فکر و هنر پیاده کردن فنها روی حریف. و البته "یوکمی" یا هنر افتادن روی زمین که ما بهش میگفتیم "اُفت". شاید نصف زمان کلاس تنها به یادگرفتن تکنیکهای یوکمی یا همان افت میگذشت. اینکه وقتی حریف روی شما فن اجرا میکند و شما را به زمین پرت میکند با چه تکنیکی روی زمین فرود بیاید که دچار آسیب نشوید و بتوانید به سرعت از زمین بلند شده و به مبارزه ادامه دهید. برای وقتی که از پشت به زمین پرت میشوید یا از جلو یا از کنار تکنیکهای یوکمی متفاوتی وجود داشت. از همه ترسناکتر یوکمی افتادن به جلو بود. برای اینکه باید با سر به سمت زمین شیرجه میرفتید و بدون اینکه زانویتان کج شود با ساعدهای موازی با زمین، روی تاتامی یا همان تشک فرود میآمدید.
هر چقدر بیشتر یوکمی یا "هنر افتادن" را تمرین میکردید ترس شما از مبارزه، شکست و سقوط کمتر میشد. ترس از شکست یک عامل بازدارنده است که باعث میشود آدم در جایی که هست درجا بزند؛ بدون آنکه بخواهد کار جدیدی را امتحان کند یا چیز جدیدی را تجربه نماید. یک نمونه دیگر هم ترس از طرد شدن یا به قول فرنگیها ترس از ریجکت شدن است. همه این ترسها در آدم جمع میشود و بعد از چند سال میبینی که تبدیل شدهای به یک موجود منفعل که تنها به عوامل محرک خارجی واکنش نشان دادهای بدون اینکه خودت حتی یک بار هم که شده نقش یک محرک را بازی کرده باشی. من خودم خیلی وقتها یک مخرج مشترک از تمام ترسهای سقوط و شکست و ریجکشن هستم. هر موقع میخواهم دست به کار جدیدی بزنم، یا از کسی درخواستی بکنم به خاطر فکر کردن به شکست یا ریجکشن ترس تمام وجودم را میگیرد. شدت ترس کذایی آنقدر زیاد است که آدم انگار در شرایط بین مرگ و زندگی قرار گرفته است. دلیل اینکه ترس از ریجکشن یا شکست تا این حد شدید و فلجکننده است را میشود تو سندرم انسان غارنشین پیدا کرد. اینکه ما انسانهای قرن بیست و یکم هنوز ساختار بیولوژیک انسانهای غارنشین را داریم. اینکه به هر محرک خارجیای (مثل یک اشعه نور بیرون غار) به عنوان تهدیدی برای ادامه زندگی نگاه میکنیم. و در نتیجه به خاطر هر محرک یا اتفاقی ممکن است تا سر حد مرگ بترسیم. حتی با وجود اینکه تجربه قرن بیست یکمیمان به ما یادآوری میکند که نتیجه اتفاق کذایی ممکن است آنقدرها هم بد، ناگوار و کُشنده نباشد.
من برای اینکه بتوانم بر سندرم انسان غارنشین و ترس بیولوژیکم نسبت به شکست، سقوط، طرد شدن، و بقیه اتفاقهای نه چندان خوشایند غلبه کنم سعی میکنم یوکمی و هنر افتادن را تو زندگی روزمرهام پیاده کنم. خیلی مواقع برای تمرین یوکمی هم که شده برای خودم پروتوتایپ شکست خوردن، ریجکت شدن و طرد شدن میسازم و بعد با روبرو شدن با نتایج آن تمرین یوکمی انجام میدهم. هر چه بیشتر هنر افتادن را تمرین میکنم بهتر از قبل میتوانم با زندگی دست به یقه شوم و روی زندگی ایپون سئوی ناگه (فن مورد علاقه من در جودو) را اجرا کنم.
بهتان پیشنهاد میکنم هنر افتادن یا سقوط را تمرین کنید تا در برابر آن آسیبناپذیر شوید!
بیست صفحه دیگر مانده است که فصل کانت را تمام کنم و به شوپنهاور برسم. همانقدر که فلسفه کانت کسالتآور و مهمل است، فلسفه شوپنهاور هیجانانگیز و صکصی است. وقتی علوم نورولوژی و روانشناسی و بیولوژی به اندازه کافی رشد کردهاند دیگر جایی برای مهملسرایی کانت و دیوید هیوم درباره عملکرد ذهن باقی نمیماند.