سوری عزیز،
داشتم با همخانهایهایم فیلم اینجا بدون من ساختهی بهرام توکلی را میدیدم. ساعت دوازده شب بود و من خوشحال بودم که تمام چراغهای اتاق نشیمن را خاموش کرده بودیم؛ خیالم راحت بود که همخانهایهایم نمیتوانند چشمهای مرا ببینند که مثل یک شیر آب نیمه بسته مشغول چک چک کردن اشک است. در سکانسی از فیلم که مادر احسان از پسرش یک نخ سیگار خواست و پیشنهاد کرد چفت و بست پنجره را ببندند و شیر گاز را باز بگذارند ناگهان احساس کردم از درون متلاشی شدم.
گاهی مواقع بر پوستهی روح آدم یک غدهی چرکین ایجاد میشود و شروع میکند به رشد کردن. بعد شما سعی میکنید از سر لجاجت هم که شده نسبت به آن بیتفاوت باشید. سعی میکنید آنقدر سر خودتان را به چیزهای متفرقه گرم کنید که از ترس گروتسکوار رشد غده بر روی پوستهی روح در امان بمانید. فیلم میبینید، عکس میاندازید، نقاشی میکشید، ساز میزنید، با دوستهایتان بیرون میروید، خیابانها و کافههای کشف نشده را کشف میکنید و هزار و یک کار دیگر. با اینحال باز هم نمیتوانید اضطراب ناشی از غدهی چرکین روحی را لاپوشانی کنید. بالاخره یک جای کار میلنگد. بالاخره یک لحظه میبینید که بر اثر یک عامل برانگیزانندهی خارجی یا درونی مثل دیدن یک فیلم غده سر باز میکند و متلاشی میشود.
مراقب خودتان باشید و اگر تا حالا فیلم اینجا بدون من را ندیدهاید ببینید.