همیشه آن شکلات مستطیلی با جلد رویایی بنفش رنگ مانند یک پورشهی 911 قرار گرفته در پشت شیشهی نمایشگاه خودرو، به طرز مغرورانهای بر قفسهی مستطاب فروشگاه زنجیرهای حامی کنار منزلمان لم داده بود و من هر بار که وارد فروشگاه میشدم در مقابلش میایستادم و زیبایی و ایستادگی او را میستودم. در بین پرزهای زبانم آب شدن قطعات لذیذ آن را تصور میکردم، وقتی که یک بار دل به دریا زدم و تمام پول ته جیبم را صرف خریدن آن فرشتهی رویایی کردم... تصور میکردم که چطور جلد فانتزی و زیبای آن را باز کردم، که چطور یک قطعه از آن را با انگشتان دستم جدا کردم، که چطور آرام روی زبانم گذاشتم و برای چندین دقیقه غرق در لذت بوسه گرفتن از آن بانوی زیبایی سوییسی شدم.
امروز صبح ده هزار تومان ته جیبم گذاشتم و از خانه زدم بیرون. وارد فروشگاه زنجیرهای شدم و به سرعت به سمت قفسهی شکلاتها رفتم. میخواستم یک بار دیگر لذت تصاحب کردن یک بانوی زیبای سوئیسی را با تمام وجودم تجربه کنم... اما اثری از او نبود. انگاری نامهای نوشته باشد و آن را کنار تخت روی میز آرایش گذاشته باشد و انگاری من از خواب بیدار شدهام و او را در کنار خود نیافتهام و نامهی خداحافظیاش را با اشکی در چشم میخوانم.
وقتی که علت ترک کردن او را از متصدی فروشگاه پرسیدم گفت: به خاطر تحریمها دیگر نمیتوانیم محصولاتشان را بیاوریم.

من اینجا پشت میز اتاقم نشستهام. در یک روز بارانی با هوای گرفته که اجازه نمیدهد هیچ نوری به این اتاق بیاید. تازه از خواب بیدار شدهام و یک جورهایی گنگ و گرفته هستم. دلم یک صبحانهی کامل میخواهد. شیر، عسل، گردو، تخم مرغ، آب پرتقال و املت فرانسوی. اما اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمیشود و من مجبورم با گشنگی ملایمی که در شکمم احساس میکنم دوست شوم و با او حرف بزنم.
یک هفته در ایروان بودم. دوستم بین اقامتش در ایروان دو روز هم به تفلیس رفت. ولی من از آنجا که در طول سفر هم علاقهمند به سفر کردن نیستم، در همان ایروان ماندم. شبها را در خیابانهای سرد و نسبتا دلگیر تومانیان و تریان قدم زدم و به مردم نگاه کردم. و به مغازهها. و (با حسرت) به قیمتهای سرسامآور لباسهای مارکدار. جاهای درست و حسابی شهر را نگشتم. نه به موزهها رفتم، نه به مراکز تاریخی و اینجور چیزها. راستش را بخواهید کلا علاقهای به کاسه و کوزههای شکستهی مردمان چند صد سال پیش ندارم و به همین خاطر حتی در تهران آدم موزه برویی نیستم. من هوای متفاوت یک شهر را دوست دارم. دیدن قیافههای جدید. خوردن غذاهای هیجان انگیز. و همین و تمام.
به این نتیجه رسیدم که مردم آنجا هم خیلی تفاوتی با ما ندارند. هشتاد درصدشان در فکر چاپیدن جیب آدم هستند، ده درصدشان سرشان توی لاک خودشان است و تنها ده درصد باقی ماندهشان میماند که میشود با آنها گفت و خندید و بعد خداحافظی کرد و خاطرهشان را تا آخر عمر توی دل نگه داشت. مثل خانم میانسال روسی که در عکس بالا در حال خندیدن بود و صاحب یک کتابفروشی دنج در گوشهای از شهر بود و من وقتی باهاش حرف میزدم همهاش فکر میکردم دارم با آنگلا مرکل حرف میزنم. از این تهماندههای رژیم شوروی بود که پس از فروپاشی به روسیه بر نگشته بود. البته من هیچی از آن کتابهای روسی و ارمنی با خطهای خرچنگ قورباغهشان نفهمیدم. ولی حس گرم آن کتابفروشی را در گوشهای از آن شهر سرد دوست داشتم. و نمیدانید که چقدر دوست دارم صاحب یک کتاب فروشی کوچک و نقلی باشم.
خلاصه هر چقدر به خودم فشار آوردم فهمیدم که نمیتوانم مثل ادوارد براون از سوراخ سنبهی موزهها و مراکز باستانی و اینجور چیزها سفرنامه بنویسم. تنها توانایی نوشتن چند خط از حس کلیام را داشتم. و همین و تمام. به قول مارگریت دوراس.