تازه به تهران رسیدهام. کسی توی خانهمان نبود. در یخچال را که خواستم باز کنم یادداشت مادرم را دیدم که با یک ماژیک مشکی روی یک کاغذ کوچک سفید نوشته و چسبانده بودش به در یخچال. من همیشه اعتقاد دارم یادداشتهای اینجوری را باید روی کاغذ سفید و تمیز و با ماژیکی، رواننویسی چیزی بنویسند. و تازه حتما آن را بچسبانند به در یخچال. از آنهایی که با خودکار بیک ته جویده شده، پشت یک تکه روزنامهی پاره پوره یادداشت مینویسند و بعد آن را میچسبانند دم در توالت متنفرم.
«من رفتهام خانهی سارا اینها. تولد آنیتا است. غذایت را گذاشتهام توی قابلمهی استیل. فقط کافی است گرمش کنی. زیره هم روی ماشین لباسشویی است.»
غذا قرمه سبزی بود.
فوق العاده بود.
گرمش کردم، روی کاناپه لم دادم و نه چندان متمدنانه خوردمش.
نه چندان متمدنانه یعنی توی قابلمه، قاشقهای لب پر و بعد هم سر کشیدن آب یخ از توی شیشه، رویش. جوری که یک عالمه از آبی که آدم دارد سر میکشد بالا، بریزد روی دک و پوزش. بعد هم با پشت دست دهانش را خشک کند.
حالا روی کاناپه لم دادهام و لپتاپم را که اسمش عسل است گذاشتهام روی میز عسلی کوچک و دارم یک چیزهایی مثل این چیزها تویش تایپ میکنم و به چند تا آهنگ خیلی باحال که مناسب همچین وضعیتهایی است گوش میدهم. مثلا آهنگ محمد نوری که میگوید «آی بوخوفته دل، هر چه بیدایی خواب بو، او شیرین خواب چینه آب بو»
وقتی که آپارتمان خودم را تو یک شهر نه چندان شلوغ پلوغ تو یک گوشهی دنیا اجاره کردم همچین بساطی برای خودم راه میاندازم. تمام وسایلم را میریزم توی پذیرایی. یک کاناپه برای لم دادن این طرف. چند قفسه کتاب آن طرف. لپ تاپ روی میز عسلی جلویم.
خسته شدم از چپیدن بیست و چهار ساعته توی اتاق خواب. و رفتار کردن با عسل جوری که انگار یک کامپیوتر پیسی یوغور دههی نود است: بالای میز تحریر، بدون اینکه برای روزها به خودش تکانی بدهد.
راستی، در آپارتمان آیندهام، تابلوی پاپآرت از پرترهی صورتم که فاطمهی عزیز برایم کشیده است را هم میچسبانم به دیوار روبرویم. مثل همین شکلی که الآن روی دیوار پذیراییمان قرار دارد.
آپارتمانم را حتما تو یک شهری اجاره میکنم که خطر وقوع زلزله تویش صفر باشد. این روزها بدجوری دچار فوبیای زلزله شدهام. از همین دیشب که آقای علی در مورد تحقیق آژانس همکاریهای بینالمللی ژاپن، جایکا که روی زلزلهی احتمالی تهران انجام شده است یک سری توضیحات داد، فوبیای زلزلهام بیشتر شده است. بعد فرضش را بکنید، وقتی داشتم به روش نه چندان متمدنانه غذا میخوردم توی تلویزیون دیدم ژاپن هم ریخته است به هم.
تنها راه حلی که الآن به ذهنم میرسد خریدن یک کلت 1911 است که شبها وقتی میخوابم آن را بگذارم زیر بالشم. بعد میتواند خیالم راحت باشد. به محض اینکه چشمهایم را باز کردم و دیدم لامپ دارد برای خودش توی هوا قیلی ویلی میرود، کلت 1911 را از زیر بالش در میآورم، آن را میگذارم روی شقیقهی راستم و ماشهاش را میکشم. اینجوری دیگر نه نیازی به نگهداری کمپوت و تن ماهی و چراغ قوه و رادیوی ترانزیستوری است و نه نیازی به خوابیدن زیر میز ناهارخوری.
البته من زیاد جنبهی نگهداری کلت ندارم. راستش را بخواهید همین یکی دو هفتهی پیش بود که به آخر خط رسیده بودم. تا حدی که پنجرهی اتاقم را باز کردم و خواستم خودم را بیاندازم پایین. ولی جراتش را پیدا نکردم. به خصوص اینکه خطر قطع نخاع شدنم بیشتر از خطر کشته شدنم بود. آن روز احساس کردم که چقدر بدبختم که حتی نمیتوانم خودم را از پنجره بیاندازم پایین. چقدر به یک کلت کمری 1911 احتیاج پیدا کرده بودم... نهایتا مجبور شدم برای اینکه خودم را تا حدی از درب و داغانی در بیاورم، لباسم را بپوشم و از خانه بزنم بیرون و یک مقداری توی کوچهمان پیاده روی کنم.
راستی سه شبانه روز را با آقای علی تو یک آپارتمان صد و بیست متری شیک و پیک در اراک گذراندم. همه چیز خوب بود. آقای علی هم خوب بود و زیاد اعصابم سر موضوعات بهداشتی به هم نریخت. بهترین چیزهایی که برایم توی آن آپارتمان شیک و پیک اتفاق افتاد، ته چین مرغ خیلی خوشمزهای بود که در سالن ناهارخوری مجموعه برایمان آوردند. من ته چین مرغ را با یک عالمه زیتون اسپانیایی درشت و گوشتی و یک عالمه سس فلفلی تند صنع فی السعودیا خوردم. دو تا نوشابهی کوکاکولا هم رویش. یک پیرمرد ارمنی شیک پوش کنارم نشسته بود و موقع غذا خوردن داشت برایم از خاطرات فرانکفورت و لندناش حرف میزد. فوق لیسانس مکانیک بود؛ از دانشگاه لرد چی چی انگلستان.
این آقای علی خرش خیلی جاها میرود. من باب سکونت رایگان سه شبانه روز در آن سوییت لوکس با سرویس صبحانه، ناهار و شام عرض میکنم.
پیام بازرگانی: از سایت شرکت مهندسین مشاور گوریل خاک پی دیدن کنید!
این ترم، ترم آخر کارشناسی ارشدم است. یواش یواش این دورهی یکی دو ساله میرود که تمام بشود. با اینحال این ترم آخری بدجور دارد پدرم را سر رفت و آمدش در میآورد. چهارشنبه و جمعه کلاس داریم و من مجبورم دو روز در هفته به اراک بروم و عصر دوباره به تهران برگردم. وضعیت کلاس جمعهها بدتر است. استادمان که یک تراکتور واقعی است از ساعت هشت صبح میآید و برای دو ساعت و نیم یک بند فک میزند. تازه از هفتهی بعد هم میخواهد ما را ساعت هفت صبح بکشاند سر کلاس و سه ساعت و نیم یک بند ور بزند.
امروز ساعت سه و نیم صبح از خواب بیدار شدم و پریدم توی حمام. زیر دوش آب داغ کاملا خواب بودم. حتی یک ذره هم بیدار نشده بودم. تمام فرآیند حمام کردن را در خواب انجام دادم و بعد، وقتی که از حمام بیرون آمدم تازه فهمیدم که باید تا یک ربع دیگر همان جای همیشگی باشم. توی همان خیابان سربالایی کنار سعادتآباد بایستم و منتظر ماشین علی آقا باشم. علی آقا کسی است که تمام این سه ترم را با ماشین او، دو نفری و گاهی سه نفری به اراک میرفتیم و بر میگشتیم. یک آقای چهل و چند ساله، با زندگی کامل کارمندی در شرکت پتروپارس که فیلش یاد هندوستان افتاده است و به سرش زده که مدرک کارشناسی ارشدش را بگیرد تا حقوق و مزایایش بالا رود.
البته من با شناختی که نسبت به شخصیت جالب توجه علی آقا پیدا کردهام همین الآن میتوانم یک رمان دویست صفحهای بنویسم. با اینحال اگر بخواهم توی یکی دو پاراگراف شرح حالش را ارایه کنم باید بگویم شبیه این کارمندهای نسبتا مرفه کشورهای سوسیالیستی اروپایی است. مثل اتریش و سوئد و فنلاد و غیره. البته با ورسیون ایرانیاش. یک مقدار سطح رفاه کمتر. و البته یک عالمه وسواس بهداشتی و فکری. یک 206 سفید دارد که همیشه مثل آینه تمیز است. اینقدر تمیز است که آدم دوست دارد همینجوری لیساش بزند. یک آپارتمان نقلی و شیک توی سعادتآباد و یک خانم و یک بچهی دوم دبستانی که همیشه علی آقا پشت موبایل قربانصدقهاش میرود و بهش میگوید "شما". اینکه پدر آدم به آدم بگوید شما برای منی که از بچگی در بسیاری از مواقع فکر میکردم اسمم "توله سگ" است خیلی بورژوایی، بدیع و متجددانه محسوب میشود.
با اینحال مسافرت، حتی مسافرت یک روزهی دانشگاهی با آدمها وسواسی خیلی سخت است. خانم ویلسون یک زمانی به من میگفت گوریل وسواسیای هستم. ولی توی این یک سال تازه فهمیدهام آدم وسواسی واقعا یعنی چی و وسواسی بودن یک نفر چه پدری میتواند از اطرافیان او در بیاورد. از اینکه بلافاصله بعد از دست دادن با هر آدمی مجبوریم دستهایمان را با ژل مخصوص، ضد عفونی کنیم بگیرید تا اینکه هر دفعه بعد از کلاس مجبوریم جزوههای دستنویسمان را با هم چک کنیم که مبادا علی آقا یک کلمه از حرفهای استاد را جا انداخته باشد. خلاصه اینکه موقع اینجور جنگولک بازیها کلی افسردگیام میگیرد که اصلا من چرا با این آقای علی اینقدر خودمانی شدهام که دیگر حتی نمیتوانم بهش بگویم ترجیح میدهم با اتوبوس بروم تا با این 206 سفید رنگِ ضدعفونی شده.
تازگیها برایم عقده شده که صبحها بروم ترمینال بیهقی و آنجا سوار اتوبوس بشوم. ساندویج نان و پنیرم را با ساندیس آبپرتقال خنکی که میآورند به عنوان صبحانه بخورم و بعد برای خودم سه ساعت کامل تا اراک بخوابم. اینجوری دیگر مجبور نخواهم بود ساعت پنج صبح توی اتوبان قم در حالی که همینجوری به خاطر بدخوابی از چشمهایم قطره قطره اشک میچکد پایین، با آقای علی در مورد معمر قذافی و باراک اوباما و ملی شدن صنعت نفت و "صدای مخملین استاد بنان" حرف بزنم.
این شاید یک تقابل نسل باشد. تقابل نسل بین یک آدم محافظهکار و وسواسی دههی چهلی، با یک گوریل خوابآلوی افسرده و درب و داغان دههی شصتی.
الآن هم که ساعت ده جمعه شب است و من تمام بدنم درد میکند و چشمهایم میسوزد و همینطور مثل لوکوموتیوهای زغال سنگی از دو سه روز پیش بیدار بودهام و خواب درست و حسابی نکردهام. من اینجا در این بعد جغرافیایی و زمانی تقریبا همهی مسئولیتها و آدمهایی را که میشناختهام ترک کردهام. از مجلهی چلچراغ و آدمهای آنجا بگیرید تا شرکت مهندسین مشاوری که تویش کار میکردم. دلم برای لهجهی ارمنی خانم خاساچوریان توی شرکت مهندسین مشاور تنگ شده است. دلم برای صبح روزهای یکشنبه و سهشنبه تنگ شده است. وقتی که رئیس شرکتمان مجبور بود برود دانشگاه و من برای اعضای شرکت نیمرو درست میکردم و بعد در کنار دستگاه آزمایش تک محوری نیمرو را با سس سالسا میزدیم توی رگ.
دلم برای نویسندههای چلچراغ تنگ شده است. برای کسانی که بر خلاف همکلاسیهای دوران دبیرستان و دانشگاه و آدمهای محیط کارم، یک مقداری دغدغههای دوستداشتنی خودشان را داشتند. یکیشان سیگار توی کاغذ پیچ میکرد و یکی دیگر فیلم کوتاهش را پشت لپتاپ تدوین میکرد.
به هر حال راستش را بخواهید مجبور بودم این کارها را بکنم. من میخواهم توی یک سال آینده بار و بندیلم را ببندم و بروم دانشگاه ایالتی جورجیا، کنتاکی، آیداهو، نیوهمپشایر یا بعضی دیگر از دانشگاههای ایالتی که اسم بامزهای دارند و بعد دکتر آو فیلاسفی بخوانم و بعد هم برای خودم یک دوج داکوتا و یک اسب مشکی نژاد کوارتر بخرم (من از همان وقتی که پدرم توله سگ صدایم میکرد عاشق اسب بودم).
+ اسمهای خاص مثل علی آقا و خانم خاساچوریان و شرکت پتروپارس جایگزین اسمهای حقیقی شدهاند.
پیام بازرگانی: از سایت شرکت مهندسین مشاور گوریل خاک پی دیدن کنید!
سوری عزیزم
دوباره دارم با کتاب آشتی میکنم. ساعت یک شب است و من داشتم رمان کورت ونهگات به اسم «سلاخ خانهی شمارهی پنج» و تاریخ فلسفهی غرب ویل دورانت را مزه مزه میکردم. البته خیلی مختصر و با احتیاط. انگار که بخواهی بفهمی مزهی گوشت خام چه شکلی است. وقتی بعد از مدتها سراغ کتاب را بگیری، انگاری آنها از کبابهای برگ و کوبیده تبدیل به گوشت خام میشوند.
خواندنشان یک مقداری احتیاط لازم دارد. به خصوص در مورد فلسفهی غرب ویل دورانت و به خصوص وقتی که دارم فصل اسپینوزای آن را میخوانم. در حقیقت دارم چرت و پرتهای اسپینوزا را میخوانم. شخصا با آدمهایی مثل ولتر و فرانسیس بیکن و ژان ژاک روسو و نیچه بیشتر حال میکنم تا با آدمهای کلاسیک بیخودی مثل ارسطو و کانت و دکارت و اسپینوزا. میبینی چه راحت تقسیمبندی کرده و حرفهای این همه فیلسوف را چرت و پرت قلمداد میکنم؟ اصولا در چنین لحظههایی اعتماد به نفس کاذب اما لذیذی وجودم را در بر میگیرد.
چشمهایم بدجوری سنگین شده است. احساس میکنم بزرگترین خوشبختی دنیا این است که همین الآن برق بالای سرم را خاموش کنم، بروم توی تختم و پتو را مثل یک پیلهی ابریشم دور خودم بپیچم و مغز و افکارم را به همان بدویت و سادگی مغز و افکار یک کرم ابریشم در بیاورم.
پ ن: اسپینوزا میگوید حس آزادی و اختیار انسان مثل حالتی است که یک سنگ به آسمان پرتاب میشود. این سنگ اگر فکری داشته باشد، خود را در مسیری که میرود و به مقصدی که میرسد آزاد و مختار میبیند و میپندارد که این همه عمل خود اوست.
من ترجیح میدهم با توجه به این جمله گندهایی را که طی دو سه ماه اخیر زدهام خارج از دامنهی اختیارات خودم بدانم و آن را صرفا به سقوط آزادی بدون اختیار تشبیه کنم. بزرگترین گندهای دو سه ماه اخیر، ول کردن کارم و حاضر نشدن سر جلسهی امتحان دکترای دانشگاه آزاد بود. بله، رسم روزگار چنین است.