هنوز هم نمی‌خواهم باور کنم تابستان تمام شده است. همچنان یک تی‌شرت می‌پوشم و دستم‌هایم را، از آرنج به پایین به سوز گزنده‌ای می‌سپارم که شب‌ها شروع به وزیدن می‌کند. سرمایش تا عمق استخوان‌های دستم نفوذ می‌کند.
خیابان ولی عصر از همیشه تاریک‌تر و خلوت‌تر شده است. در پیاده‌روی آن راه می‌روم و به داخل فست فود‌های شیک و پیک نگاه می‌کنم. قوطی‌های پپسی و اسلایس‌های پیتزا بهم چشمک می‌زنند. حس آسمان‌جل‌ها را دارم. دست‌های یخ کرده، خیابان خلوت و تاریک، مثانه‌ی پر، بدون جایی برای شاشیدن، و یک گرسنگی مختصر که به جداره‌ی داخلی معده‌ام سوزن می‌زند.
می‌روم رو نیمکت ایستگاه اتوبوس می‌نشینم. اتوبوس‌ها را می‌شمارم. می‌خواهم پنجمی را سوار شوم. بدون هیچ دلیلی. وقتی  که گاز می‌دهند و از کنارم رد می‌شوند، دود گرمشان به دست‌های یخ زده‌ام می‌خورد... برای یک لحظه احساس می‌کنم شب چله زیر کرسی نشسته‌ام و دارم هندوانه قاچ می‌زنم.
اتوبوس پنجمی می‌رسد. سوار می‌شوم. یک صندلی خالی پیدا می‌کنم. و انگار که متروی توپ‌خانه باشد، به سمتش هجوم می‌برم. می‌نشینم و سرم را می‌اندازم تو مجله‌ی جهانگردی آقای کناری‌ام. بعد ازش می‌پرسم کرایه‌اش چقدر می‌شود. همه‌ی آن دور و بری‌ها یک جوری نگاهم می‌کنند. احتمالا با همین یک جمله می‌فهمند که من چند سالی می‌شود که اتوبوس سوار نشده‌ام. یارو می‌گوید: بلیطیه. پولی نیست.
می‌گویم: پس یه بلیط بهم بده.
بلیط را می‌گذارد کف دستم و من یک سکه‌ی پنجاه تومانی می‌گذارم روی مجله‌اش. تعارف سرد و بی‌مزه‌ای می‌زند و من می‌گویم که راه ندارد و حتما باید پول را بگیرد. تقریبا همه‌شان مطمئن می‌شوند که تا حالا اتوبوس سوار نشده‌ام. اینکه نه فرق اتوبوس پولی با بلیطی را می‌دانم و نه اینکه یک بلیط هم ته جیبم پیدا نمی‌شود. فکر کنم اتوبوس‌ سوارهای حرفه‌ای به کسی مثل من به چشم یک مریخی نگاه می‌کنند. نمی‌دانم... شاید من همه‌اش دچار توهم شده‌ام. همه‌اش سعی می‌کنم ببینم تو ذهن مردم چه می‌گذرد. و شاید اکثرا هم در اشتباه باشم.
کوله‌ پشتی‌ام را می‌گذارم روی پایم و چند کتابی را که از شهر کتاب خریده‌ام در می‌آورم. چهار پنج جلد از کتاب‌های مایاکوفسکی را پیدا کردم که چاپ هفتاد و نه، هشتاد بود و قیمت‌هایشان در حدود هزار تومان. کلا شش هفت تا کتاب فقط شش هزار تومان برایم آب خورد. شدیدا معتقدم که دو صنف از مغازه‌های شمال شهر کار و بارشان کساد است. یکی نانوایی‌ها و دیگری کتاب‌فروشی‌ها.
کتاب دیگری که بین آن همه کتاب دیدم و نمی‌شد قید خریدنش را بزنم "معلقات سبع" بود. اشعار اعراب قبل از اسلام. اشعار کسانی که هزار و پانصد سال پیش تو بیابان‌های سوت و کور عربستان کنار شترهایشان می‌نشستند و چیزی می‌نوشیدند و قافیه‌ها را جور می‌کردند. و من حالا پشت لپ‌تاپم نشسته‌ام، پسته می‌خورم و آن‌ها را می‌خوانم:
"میان قبیله، دلدار من با آن لبان کبود و چشمان سیاه و گردن زیبا، چون آهویی است که شکوفه‌های اراک را می‌چرد، جز آنکه بر گردن او دو گردن‌بند است: یکی از مروارید و یکی از زبرجد." از طرفه بن العبد، شاعری که در بیست و شش سالگی به قتل رسید.
حالا که خانه هستم باید خودم را آماده کنم و برم مهمانی. خانه‌ی خاله‌ام. روبه‌روی ماست، تو همین کوچه. مادرم دو سه ساعت پیش رفته و من باید خودم را تا نه برسانم آنجا. صبح حمام رفتم و ریشم را تراشیدم. الآن فقط کافی است صورتم را بشورم، تی‌شرتم را در بیاورم و آن پیراهن مردانه‌ی چهار خانه را تنم کنم. بعد که برسم آنجا باید یک سری لبخند تحویل فامیل بدهم و در مورد این گزارش بدهم که چرا پارسال گند زدم به کنکور کارشناسی ارشدم.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۳۰ |
کوله‌پشتی‌ام رو دوشم است
دست‌هایم تو جیبم
آدامس اوربیت پرتقالی می‌جوم
و پیاده
بزرگ‌راه آیت‌الله کاشانی را گز می‌کنم

همین الآن
یک آقای پرایدی ازم آدرس مترو را پرسید
و من راهنمایی‌اش کردم
این نشان می‌دهد برای‌ جامعه‌ام آدم مفیدی هستم

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۹ |
بوسه‌ها
بعد از یک قهر طولانی
از  همیشه شیرین‌ترند.
نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۸ |

عصرها وقتی که از شرکت می آمدی، می رفتی دوش می گرفتی. بعد آن حوله ی پالتویی نارنجی را می پوشیدی، روی کاناپه لم می دادی و توی دفتر خاطراتت چیز می نوشتی. من جلوی تلویزیون می نشستم و سرم را می انداختم تو روزنامه.
همه اش بهم گیر می دادی که تا ساعت دوازده شب مثل این پیرمردها یک بند روزنامه می خوانم. که چقدر تازگی ها کسالت آور شده ام. می گفتی اصلا به خاطر همین است که این همه از موهایم سفید شده و قسمت هایی از ته ریشم ریخته است.
صبح ها پای میز صبحانه، وقتی توی لیوانت شیرکاکائو می ریختی در مورد دندان قروچه های شبانه ی من غر می زدی. اینکه چطور مثل جیغ های شیطانی ای می ماند که خواب شیرینت را به هم می زند...

حالا که سه ماه است رفته ای و با مدیر عاملتان ازدواج کرده ای دارم این اعتراف را می کنم. اینکه هر روز وقتی می رفتی دوش بگیری من مثل خوره ها می آمدم سراغ کیفت، دفتر خاطراتت را در می آوردم و تمام نوشته های روز قبلت را می خواندم. یعنی می بلعیدم. بعد تا دوازده شب سرم را می انداختم تو روزنامه و جمله هایت را تو ذهنم نشخوار می کردم. و شب ها خواب تمام چیزهایی را می دیدم که تو آپارتمان دویست متری آقای مدیر عاملتان اتفاق می افتاد.
+برچسب: داستان

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۷ |

یک بار نشد زلزله بیاید و من خواب نباشم و بفهمم این زمین لعنتی چه جور می لرزد.
چهار پنج سال پیش که زلزله آمد خانه ی پدرم بودم. تو اتاق پشتی خوابیده بودم. آن عمویم هم که عشق کتاب های تاریخی است و یک آرشیو پنجاه ساله از فیلم های فردین و وثوقی و باراباس و ده فرمان دارد خانه ی ما بود. زلزله که آمد جفتشان پله ها را چهار تا یکی پایین رفته بودند تا به حیاط برسند. پدرم تازه وقتی که به حیاط رسید فهمید بیست و اندی سال پیش بچه ای پس انداخته که الآن تو اتاق پشتی طبقه چهارم آپارتمان خوابیده است. دستش را گذاشت رو زنگ و من بالاخره با صدای ممتد و نکره ی زنگ آیفون از خواب پریدم. آیفون را که برداشتم گفت که زلزله آمده است و اینکه باید خودم را برسانم به حیاط... نقل است زمان بمب باران های صدام حسین هم همیشه وقتی می خواستند فرار کنند من را یک سوراخ سنبه ای جا می گذاشتند...
دیروز هم که این زلزله ی چس ریشتری آمد تو کتابخانه سرم را گذاشته بودم روی میز و خوابیده بودم. اگر دو ساعت قبل از خوابتان ریاضی بخوانید، آن وقت خواب این را می بینید که تو قهوه خانه ی دانشگاه کمبریج با لاگرانژ و بولتزانو دارید قلیان چاق می کنید. یک هو دیدم صدای داد و قال این یاروی کتابدار بلند شده. کسی که وقتی حرف می زند باید گوشت را بچسبانی به صورتش داشت فریاد می زد. بعد دیدم همه ی بچه ها مثل یک گله گراز وحشی دارند می دوند به سمت در خروج. یکی به پشتم زد و گفت: "بابا زلزله اومده. پاشو بریم بیرون." من نی قلیان را دادم به بولتزانو و او با انگشت اشاره اش روی دستم ضربه ی ملایمی زد و آن را از من گرفت. بعد با ناامیدی تمام بلند شدم رفتم تو خیابان. افسرده شده بودم از اینکه باز هم نتوانستم بفهمم زمین چه جوری می لرزد. روی سکوی جلوی در یک آپارتمان نشستم و منتظر شدم زلزله ی اصلی ای که چهارصد پانصد سال است باید تهران را بلرزاند و نلرزانده بیاید. منتظر این بودم که یک زلزله ی درست و حسابی اتفاق بیافتد.
قبلش به دو سه نفری که نمی خواستم بمیرند زنگ زدم که بروند تو یک محیط باز. خانم س یکی شان بود که تو شرکت بود و نتوانست تلفنم را جواب بدهد. اس ام اس هم دلیور نمی شد. پیش خودم گفتم بیچاره حتما تقدیرش اینجور رقم خورده است، باید قید کله پاچه ای که خانم س سر شرط بندی "یادم تو را فراموش" بهم باخته بود می زدم. خواستم به پدرم هم زنگ بزنم. ولی بعد منصرف شدم. اینجوری شانس پولدار شدنم بیشتر می شد.
بعد همین جور نشستم و با خیال راحت انتظار این را کشیدم که زلزله ی اصلی بیاید، زمین را درست و حسابی بلرزاند، دخل سه چهار میلیون نفری را که باید بکشد بیاورد و بعد برگردم تو کتابخانه بقیه ی مثال های قضیه لاگرانژ را حل کنم.
نیم ساعت گذشت و هیچ خبری نشد. انگار خیال آمدن نداشت. همه ی بچه های کتابخانه برگشته بودند تو سالن. غیر از من و یکی دیگر. احتمالا او هم مثل من منتظر زلزله ی اصلی بود و هنوز جرات نداشت برود تو ساختمان کتابخانه. تو دلم بهش گفتم عجب آدم جان دوستی است. یحتمل او هم توی دلش همین را به من می گفت. برای اینکه بیشتر از این خودمان را جلوی همدیگر ضایع نکنیم آمدیم طرف هم و باب سخن را باز کردیم.
پسره لیسانس جامعه شناسی داشت از دانشگاه علامه. بهش گفتم از بین اساتیدشان خانم دکتر احمدنیا را می شناسم. کلی خوشش آمد از این موضوع. و کلی از خانم دکتر تعریف و تمجید کرد. بعد یک عالمه در مورد فمینیسم و جامعه شناسی و کتابخانه ی اندیشه و آنتونی گیدنز حرف زدیم. خیلی خوب بود که بحثمان اینقدر داغ شده بود. اینجوری انتظار برای آمدن زلزله ی اصلی راحت تر بود. ولی بعد از یک مدتی گفت که می خواهد برود تو سالن. من هم توی تعارف گیر کردم و مجبور شدم باهاش بروم آن تو. خیلی بد است که آدم مثل سگ بترسد برود  و بعد تو تعارف هم گیر کند.
پشت میز نشسم و صندلی کنار دستی ام را زدم بغل تا یک مسیر استراتژیک به زیر میز برای خودم درست کنم. کیفم را هم گذاشتم بغل دستم. منتظر بودم وقتی زلزله ی اصلی آمد مثل فنر بپرم زیر میز و کیف را بگذارم بالای سرم.

+این نقاشی صادق هدایت رو ببینید. باید سبکش اکسپرسیونیسم باشه دیگه. درسته؟

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۶ |

پوست کندن نارنگی و خوردن آن در خیابان مگر چه اشکالی دارد که همه انگار دارند با چشم های ورقلمبیده شان به آدم تجاوز می کنند؟
- ایضا پوست کندن و خوردن موز.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۶ |
وقتی که کارخونه ی عروسک سازی زدم، تو رو مدل ساخت عروسک های باربیم می کنم.
نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۵ |

ساعت پنج عصر است. مثل توکای مقدس  آمده ام توی یک پیتزا فروشی دنج و خلوت و دارم مطلب می نویسم. البته فرق توکا با من در این است که او می رود گوشه ی دنج کافی شاپ ها اتراق می کند؛ ولی من ترجیح می دهم به جای نوشیدن قهوه ی تلخ و رقیق، یک مینی پیتزای داغ با سس فلفلی تند و نوشابه ی سیاه بخورم. هر دو تای این ها به اندازه ی همان سه چهار هزار تومان برای آدم آب می خورد. حالا نوستالژی پیتزافروشی از کافی شاپ کمتر باشد که باشد.
اینجا برای نوشتن جای دنجی است. ایده ی خوبی است که یک مقداری از اتاق خواب و سالن مطالعه ی لعنتی فاصله بگیرم. خیلی یکنواخت شده اند. اینجا حداقل وقتی که دارم چیزی می نویسم مادرم نمی آید در مورد مصائب خاله شقایق پارازیت بیاندازد. و یا مثلا کسی نیست که مثل سالن مطالعه آن ور میز نشسته باشد و بیاید به کاغذ آدم سرک بکشد. که تو مجبور باشی دستت را بگذاری روی نوشته هایت. و آن یارو فکر کند داری داستان پو.رنو می نویسی.
غذا را آوردند. اجازه بدهید عجالتا دخلش را در بیاورم. بعد برمی گردم بقیه ی مطلب را می نویسم.

خوب... پیتزایش بد نبود. چسبید. فقط به جای سس تند سس معمولی آوردند. باید سس را می ریختی رو پیتزا و بعد روش یک عالمه فلفل قرمز می پاشیدی. اینجوری زیاد فرقی با سس تند ندارد. فقط یک مقداری فعالیت بدنی اش به خاطر پاشیدن متناوب فلفل بیشتر می شود.
راستش را بخواهید فکر کردم روشن فکری تر آن است که مثلا دو پر پیتزا بخورم و چند قلب نوشابه، بعد یک مقداری بنویسم و دوباره دو پر پیتزای دیگر. ولی اینجا اصلا کسی نیست که بخواهد ژست روشنفکری من را ببیند. خانم خوشگلی هم که سفارش پیتزا را به او داده بودم آن ور نشسته و سرش توی کامپیوتر است. انگار دارد از این فیلم های تاریخی-جنگی می بیند. اسپارتاکوسی، باراباسی چیزی. یک یارویی داد می زند: حمله. بعد یک عالمه آدم داد و قال راه می اندازند و صدای شیهه های اسب بلند می شود. صدای ضربه ی شمشیرها. و جالب تر از آن، اینکه صدای موسیقی حماسی فیلم هم با آهنگ سیاوش قمیشی که از بلندگوی پیتزافروشی پخش می شود قاطی شده است. من مجبورم این ترکیب صوتی نامتعارف را تحمل کنم. به هر حال فرق است بین پیتزا فروشی و کافی شاپ.
چیزی که من اصلا نمی فهمم این است که این جور فیلم ها را بیشتر، مردهای شصت ساله ی کچلی که "تاریخ بیست ساله ی ایران" حسن مکی را می خوانند، دوست دارند. حیف این خانم خوشگل. به جایش می نشست پیشنهاد بی شرمانه یا مثلا چشمان کاملا بسته را نگاه می کرد.
بگذریم. اجازه بدهید یک چیزی را توضیح بدهم. قبل از اینکه بیایم اینجا، تو کتابخانه بودم. حوصله ی درس خواندن نداشتم. به خودم گفتم قید امروز را بزنم و برای خودم تا بعد از غروب برنامه ای چیزی جور کنم. تصمیم گرفتم بروم شهر کتاب و آنقدر کتاب ها را زیر و رو کنم تا یک چیز خوب گیرم بیاید. یک کتاب خاص که خواندنش آدم را جذب کند. خیلی از پیشنهادهای نویسنده های دوست داشتنی روسپیگری هم در ذهنم بود. بعد در مسیرم به این پیتزافروشی که الآن تویش هستم برخوردم. بدجوری وسوسه شدم. ایده ی خوردن پیتزا چیزی نبود که بشود به راحتی از آن گذشت. خیلی وسوسه انگیزتر از خریدن کتاب.
برای همین بی خیال فرهنگ کتاب خوانی و این جور چیزها شدم. ولی مسئله آن است که من همین یکی دو ماه پیش تو چلچراغ مطلبی نوشته بودم تحت عنوان "خریدن کتاب یا پیتزا". و بعد آنجا کلی ژست فرهنگ دوستی و طرفداری از ادبیات گرفته بودم. نوشته بودم یک بار هم بجای اینکه پول ته جیبتان را به پیتزا بدهید بروید کتاب بخرید. حالا عمق تراژدی در آن است که نویسنده ی همان مطلب قید شهرکتاب را زده است و آمده تو پیتزافروشی. به این می گویند ورشکستگی ژورنالیستی...
یواش یواش باید بروم خانه. هوا تاریک شده است. خیلی دوست دارم بیشتر بمانم که خانم پشت کامپیوتر بیاید با سیلی و لگد پرتم کند بیرون. ولی فیلم های جنگی-تاریخی همیشه بیشتر از سه چهار ساعت هستند. برای همین تا چند دقیقه ی دیگر به جای اینکه خودش از پشت کامپیوتر بلند شود، می گوید گارسنشان که اندازه ی چنارهای خیابان ولی عصر است بیاید سراغم.
 
+ راستی همان طور که در عکس می بینید قید روان نویس فابرکستل را زده ام و به جمع هواداران روان نویس میتسوبیشی پیوسته ام. احتمالا رانندگی با یک میتسوبیشی لنسر هم باید همین حس رویایی را داشته باشد که من الآن دارم با نوشتن تجربه اش می کنم.
++دارم مثل روس ها می شوم. اینکه وعده ی غذایی مشخصی ندارند و خوردن صبحانه، ناهار و شام برایشان بی معنی است. اینکه آدم ساعت پنج عصر برومد پیتزا بخورد. و یا مثلا ساعت شش صبح قرمه سبزی.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۰۷/۲۴ |

+در این گزارش به نور شدید فلاش دوربین اشاره شده است.
1- این ها چهار تا نیمکت هستند که دور هم جمعشان کردیم. خود نیمکت ها سبز رنگ بودند. ولی برای تفکیک جنصیتی رنگشان را تغییر دادم. روی نیمکت های قرمز آقایان نشسته بودند و روی نیمکت های آبی خانم ها. مربعی که در وسط جمع وبلاگی قرار دارد عبارت است از یک عالمه شیرینی دانمارکی، یزدی و ساندیس آلبالو که روی زمین گذاشته بودندشان. من هم همان نقطه ی سیاهی هستم که روی نیمکت قرمز رنگ نشسته و به مربع کذایی چشم دوخته. یک مقداری فاصله ی عکسبرداری زیاد بوده. وگرنه من اینقدرها هم ریز نیستم.
2- این مستطیل خاکستری جزء جنگولک بازی های شهرداری است. تلویزیون گنده ای که داشت یکی از سریال های آبکی صدا و سیما را پخش می کرد. بیشتر از آنکه صدای خودمان را بشنویم، دیالوگ های سریال توی گوشمان فرو می رفت.
3- نقطه های نارنجی آدم هایی هستند که از کنار ما رد می شدند و یک جورهای خاصی نگاهمان می کردند.
4- ایشان هم باغبان پارک بودند که هرازگاهی می آمدند و گیری سر جابجا کردن نیمکت ها بهمان می دادند و می رفتند.  

مشروح گزارش:
چهارشنبه ساعت چهار تا هشت یک میتینگ وبلاگی بود کنار دریاچه ی پارک ملت. با احسان قرار گذاشتیم که برویم آنجا. طرف های ساعت شش رسیدیم کنار دریاچه. هوا کاملا تاریک شده بود. به پوریا منزه زنگ زدم که بیاید ما را پیدا کند ببرد توی جمع.
او آمد و ما را برد جایی که گذر هیچ پرتوی نوری به آنجا نمی افتاد. من و احسان با یک سری سایه ی متحرک روبرو شده بودیم که بعدا فهمیدیم آن ها همان بر و بچه های وبلاگ نویس هستند. جمعیت ترسناکی که نمی شد چهره ی هیچکدامشان را دید. بعد در آن تاریکی مطلق و در حالی که مردمک چشم هایمان به بیشترین قطر خود رسیده بودند، در یک لحظه یک عالمه نور شدید فلاش دوربین تمام فضای مردمک ها را پر کرد. تا چند دقیقه ما تبدیل شده بودیم به کاراکترهای رمان کوری ژوزه ساراماگو. یک فضای نامتناهی سفید احاطه مان کرده بود.

چند دقیقه ی بعد که اوضاع نسبتا عادی شد از ما با یک جعبه پر از شکلات مغزدار آیدین پذیرایی شد. شکلات مغزدار آیدین همان چیزی است که می تواند من را از یک گوریل هیجان زده و شوکه شده به یک گوریل انسان فرندلی تبدیل کند. به هر حال تاریکی مفرط یک سری مزایای خاص خودش را هم دارد. مثلا اینکه من توانستم یک مشت شکلات آیدین بریزم توی جیبم و تظاهر کنم که فقط یک عدد از آن برداشته ام. خوب دیگر... یک مقداری نسبت به شکلات های آیدین عقده ای شده ام. مادرم می گوید یک روزه دخل تمام آن را در می آورم و برای همین اصلا راه ندارد که از این جور چیزها بخرد.
بعد خوشبختانه توافق شد که برویم یک جای پر نور و چهار تا از نیمکت های پارک را دور هم بچینیم و آنجا به میتینگ وبلاگی ادامه بدهیم. خیلی جمع خوب و دوستانه ای بود. به این نتیجه رسیدم که اکثر وبلاگ نویس ها و وبلاگ خوان ها مثل هم هستند. چه از نظر سطح اجتماعی و مادی، چه از لحاظ سطح فکری، چه از نظر سلیقه ها و علایق شخصی. کلا ترجیح می دادم به جای اینکه بروم تو دانشگاه یک رشته ی فنی بخوانم و با هم کلاسی هایم در مورد انتگرال و ممان اینرسی و مدول الاستیسته حرف بزنم، می رفتم لیسانس وبلاگ نویسی ای چیزی می گرفتم و با یک سری دانشجوی وبلاگ نویس مصاحبت می کردم...

آخر سر که می خواستیم برویم پرهام کلی لطف کرد و یک جعبه ی پر کیک یزدی مارک دار را به من و پپری داد تا ببریم خانه. واقعا پارتی بازی خیلی خوبی بود.
لینک دوستانی که آمده بودند را اینجا می گذارم. اگر دوستی را یادم رفت لطفا بهم بگوید تا لینکش را اضافه کنم.
مداد نوکی، پوریا منزه، دلا و زندگی، پپری، وارژه، دفتر ر د ک، مردی از مترو، توهمات یک دانشجو، بانو، نگاه ها باورها و روزنوشت هایم، گره کور، آرام تر از شعر و نیسم، دلفین چپ دست، به کسی بر نخوره، نیمه پنهان، نقطه سر خط، چرخش پوچ، راه بی پایان، آرمین، روزنامه ی من، گسکیزوفرنیا، گوریل فهیم، احسان و یک خانم روانشناس متولد ۱۳۶۱ که می خواهد به زودی وبلاگ درست کند.
مثل اینکه خانم ها آنی دالتون و مرحومه مغفوره هم قرار بوده که بیایند. عجالتا خانم مرحومه مغفوره به خاطر رفتن من به این میتینگ طی یک کامنت خشونت آمیز سهمیه ی موز و شکلات صبحانه ی من را قطع کرده است.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۳ |
دهن دره
باز هم
دهن دره
و باز هم...
حالا
گنده ترین دهن دره ی دنیا
ساعت چهار صبح
نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۲ |

امشب تقابل عشق ساختارشکنانه است با عشق سنتی و کلاسیک. جرومی آکوستا در برابر انریکه مندوزا.
دیدن سریال ویکتوریا ارزش آن همه پارازیتی که می رود توی حلقمان و اسپرم هایمان را از کار می اندازد و سلول های سرطانی را بازتولید می کند دارد. یعنی اگر هم نداشته باشد بهتر است آدم حداقل به خاطر پارازیت های کذایی هم که شده بنشیند پای سریال تا به قول دکتر احمدنیا ماجرای آش نخورده و دهن سوخته برای آدم پیش نیاید. حداقل آدم سریال ها را ببیند و بعد عقیم شود. اینجوری عادلانه تر است. چون چه بخواهید چه نخواهید پارازیت ها توی حلق همه مان نفوذ می کند.
 
هر چند که سریال های کانال فارسی وان آبکی است و دوبله هایش آبکی تر. ولی خوب دیگر. با مزه است. مثل خواندن آثار م مودب پور می ماند. آدم چیزیش نمی شود که بنشید پای آن و چیپس و ماست موسیر بخورد و ماجرا را دنبال کند. اصلا هم نمی خواهد که آن را از اول دنبال کرده باشید. یکی از ویژگی های سریال های آبکی این است که در هر قسمت از آن دیدنش را شروع کنید داستان دستتان می آید و می توانید بقیه اش را دنبال کنید. مثلا برخلاف سریال لاست. من بعد از سه ماه ریاضت و اعتکاف تا سیزن سه یا چهار آن رسیده بودم، بعد مادرم می آمد بالای لپ تاپ راه به راه سوال می کرد جک چرا این کار را کرده و بنجامین چرا این حرف را زده و چرا مایکل زده آن دو نفر را کشته است. بعد من باید توجیهش می کردم که بابا جان تو باید از اپیزود اول بنشینی مثل بچه ی آدم تمام ماجراها را سکانس به سکانس دنبال کنی تا بفهمی چی به چی است.
خوبی سریال های م مودب پوری کانال فارسی وان مثل ویکتوریا و سام سون و ققنوس در این است که آدم با مشکل لاست بین های مبتدی مواجه نمی شود. با یک دقیقه توضیح دادن کل قسمت های سریال را برای طرف تعریف می کنی و تمام. اینکه انریکه رفته با تاتیانا زندگی کرده است، جرونیمو دوست پسر ویکتوریا است، سانتیاگو تو بار، یک گروه موزیک در پیت دارد و پائولوی حامله با سباستین ازدواج کرده و تو خانه ی دانشجویی زندگی می کند و از این جور چیزها.
یکی دیگر از خوبی های سریال های فارسی وان این است که مجبور نیستید همه اش از خودتان این سوال را بپرسید که مثلا چرا باید یک خانم محترم توی تخت خواب با چادر بخوابد. یا اینکه چرا وقتی مادری بچه اش را توی فرودگاه بعد از ده سال دوری می بیند از پنجاه سانتی متر به همدیگر نزدیک تر نمی شوند.
البته شما می توانید مثل من توی اتاقتان بنشینید و تو اینترنت بپلکید و در عین حال از مامانتان که تو پذیرایی نشسته بخواهید صدای تلویزیون را زیاد کنید. اینجوری هم می توانید سریال را دنبال کنید، هم وبلاگتان را آپدیت کنید. به هر حال آش خاله است... چه سریال را ببینید چه نبینید، عقیم شدن روی شاختان است.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۲ |

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۲ |
 -
ساعت هشت و ده دقیقه
اینترنت صبحگاهی
نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۱ |

وقتی رو تستی گیر می کنم و بعد از مدتی به تایمرم نگاه می کنم و می بینم تستی را که باید تو یک دقیقه یا یک دقیقه و نیم بزنم پنجاه و پنج دقیقه رویش فکر کرده ام و آخر سر هم به هیچ نتیجه ای نرسیده ام، آن وقت دو سه تا قلب آب از شیشه ی آب معدنی می ریزم تو دهانم و آن را برای مدتی روی زبانم نگه می دارم. با آن چند قلب آب تو دهانم بازی می کنم. می برمش زیر زبان. بعد می برم ته حلقم. دوباره پسش می زنم روی دندان هایم. مثل این عرق خورهای حرفه ای که برای اینکه عرق زودتر بگیردشان، آن را برای چند ده ثانیه روی زبانشان نگه می دارند... بعد به این فکر می کنم آخر گوریل ها را چه به درس خواندن.
اصلا هر چقدر هم گوریل انسان فرندلی باشی و بتوانی نی های قرمز را بگذاری یک طرف و نی های آبی را طرف دیگر و در مقابل به عنوان جایزه از خانم دکتر موز بگیری، باز هم نمی توانی این تست های میله ی مقاومت مصالح را یک دقیقه ای حل کنی. برای همین است که بعد از قورت دادن آن چند تا قلب آب، از منظره ی روبرویم عکس می اندازم. مثل این عکاس های جنگی که عملا نمی توانند در آتش بس هیچ نقشی داشته باشند و فقط برای آگاهی افکار عمومی می روند لای توپ و تانک ها و از مردم غیر نظامی عکس می اندازند.

+ جدا کردن نی های قرمز از آبی... یاد اول دبستان افتادم که خانم غ بهمان گفت برای جلسه ی بعد یک بسته نی ببریم سر کلاس تا جمع و تفریق را بهمان یاد بدهد. بعد مادرم رفت یک بسته نی برایم خرید. کلی احساس غرور کردم که آن همه نی فقط برای من خریده شده است تا با آن ها جمع و منها یاد بگیرم.  
++ راستش را بخواهید خیلی لذت بخش است که آدم تحویل گرفته شود. حالا بگذارید به حساب خودپسندی، بی جنبه بودن یا هر چیز دیگری. نوعی اخلاق گوریلی است: یک جور حس ذوق زدگی بهم دست می دهد. یکی دیگر از همین ذوق زدگی های به یاد ماندنی وقتی بود که این پست نیما اکبرپور را خواندم، برای یک سال پیش بود تقریبا.

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۹ |

آن‌هایی که از ادبیات هیچی سرشان نمی‌شود همیشه یک کتاب‌خانه‌ی مجلل با چند هزار جلد کتاب تو خانه‌شان دارند. آن‌هایی که از ورزش هیچی سرشان نمی‌شود همیشه دو سه تا زمین تنیس با چمن تازه و عالی توی ویلایشان دارند. آن‌هایی که از موسیقی هیچی سرشان نمی‌شود همیشه یک پیانوی رویال مشکی توی سالن پذیرایی‌شان دارند. و به همین ترتیب تا آخر...
خوب... من یک آنارشیست یا مارکسیست کله ‌خر نیستم، ولی فکر می‌کنم این جور آدم‌ها یک سری بورژوای کله پوک‌اند.

پ ن ۱: ایده اش از فیلم مچ پوینت ساخته ی وودی آلن گرفته شده است.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۸ |

ساعت ده شب از تخمه فروشی نبش میدان  دویست و پنجاه گرم تخمه آفتاب گردان داغ ِ داغ می‌خرم. می‌ریزدش توی این پاکت‌های مقوایی کوچک. با دستم گرمی تخمه‌ها را که از جلد مقوا زده است بیرون لمس می‌کنم.
صد متر می‌آیم پایین‌تر تا برسم به پیست اسکیت. این موقع شب پاییزی، وسط هفته‌ای بیشتر از دو سه نفر توی پیست پیدا نمی‌شوند. یکی‌شان بدک نیست. یک پسر پانزده شانزده ساله تی‌شرت قرمز که عقبکی‌ هم می‌تواند اسکیت سواری کند. همین طور می‌تواند یک پایش را بگیرد و تنها با یک پا دور پیست بچرخد. آن دو تای دیگر بیش از هم مبتدی هستند. مثل کلنگ می‌مانند. هر چند دقیقه می‌افتند و ولو می‌شوند روی زمین.
من ترجیح می‌دهم حرکت تی‌شرت قرمزه را تعقیب کنم. سرعت تخمه شکستنم را با سرعت حرکت او تنظیم می‌کنم.
اینجا روی سکوی تماشاچیان فقط من هستم و دو سه تا از پدر مادرها. می‌دانید... نگاه کردن به چند تا اسکیت باز از دنیا بی خبر که دارند رو پیست ورجه وورجه می‌کنند و ترق توروق شکستن یک هوا تخمه‌ی آفتاب گردان باعث می‌شود آدم یواش یواش هر چی فکر چرت و پرت دارد را بریزد توی جوب کنار خیابان.
و فقط برای نیم ساعتی تمام هوش و حواس آدم جمع سریدن پسر لباس قرمز روی یک پا شود.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۰۷/۱۷ |

می‌شود گفت که تقریبا هیچ شهری را درست و حسابی بلد نیستم. همیشه که بخواهم بروم جایی حس گم و گور شدن بهم دست می‌دهد. امروز خیلی سر این موضوع دپرس شدم. یک دفعه خودم را بین چند صد یا چند هزار تا ماشین و آدم گم کردم. احساس کردم از پای درختی که برای سال‌ها زیر سایه‌اش لم داده‌ام و شپش‌هایم را درآورده‌ام، پرت شده‌ام وسط یک ابرشهر بی در و پیکر که ماشین‌ها می‌خواهند زیرم بگیرند و آدم‌ها می‌خواهند با چشم‌هایشان بهم تجاوز کنند.

یک چیزی را باید می‌رفتم از یک کسی می‌گرفتم. بهم گفت بروم دم پل آزمایش یا پل چمران یا هر اسم زهرمار دیگری که دارد. گفت تا ده دقیقه‌ی دیگر می‌رسد آنجا. خیلی هم با یارو تعارف داشتم. بند و بساطم را گذاشتم تو کتابخانه و از آنجا زدم بیرون. بدو بدو رفتم تا رسیدم سر بزرگ‌راه. دو سه تا کورس تاکسی تا آنجا راه داشتم. سر هر کدامشان ده دقیقه‌ا‌ی معطل شدم. خیلی دیر شده بود. دو بار زنگ زد که چرا هنوز نرسیده‌ام سر قرار.
با هزار بدبختی که شد خودم را رساندم سر شهرآرا. موبایلش را گرفتم و بهش گفتم ماشینش را نمی‌بینم. مودبانه غرولند کرد و بعد گفت آن ور پل است، طرف غرب به شرق. سر اینکه دارد سرم منت می‌گذارد که آن "چیز" را برایم آورده است و من هم این همه وقت معطلش کرده‌ام بدجوری اعصابم خورد شده بود. اینکه آن‌طرف‌ها را هم درست حسابی بلد نبودم بدتر. جهت یابی‌‌ام را هم از دست دادم. فکر کردم غرب به شرق یعنی طرف دیگر پل. تصمیم گرفتم از زیر پل بروم  که مسیرم کوتاه‌تر باشد. داشتم می‌دویدم که زودتر برسم به آنجا... تو یک قسمت خاکی پایم گیر کرد به سنگی و ولو شدم روی زمین. نفسم بند آمد. درد مثل یک ابر رسانا با سرعت خیلی زیادی پیچید توی تمام بدنم. انگار که استخوان‌هایم خرد خاک شیر شده‌اند. بدجوری خوردم زمین. تمام لباسم خاکی شده بود. برای یک لحظه احساس کردم کاملا ناک اوت شده‌ام...
آخرش زورم را زدم و از زمین بلند شدم. باید خودم را می‌رساندم به طرف دیگر پل لعنتی. برای همین باید از گاردریل می‌پریدم آن‌ور و عرض بزرگراهی را که ماشین‌ها دیوانه‌وار از آن عبور می‌کردند رد می‌کردم. لاین جنوب به شمال نسبتا خلوت بود. توانستم زود فلنگ را ببندم و برسم وسط بزرگ‌راه. از رو دو تا گاردریل دیگر هم پریدم. حالا کنار لاین شمال به جنوب بغل گاردریل ایستاده بودم و منتظر بودم یک مقداری تعداد ماشین‌ها کم بشود تا بتوانم از آن هم رد بشوم. ولی مگر خلوت می‌شد؟ همه‌شان داشتند سر می‌بردند. آن‌هایی که از لاین سبقت می‌آمدند با فاصله‌ی ده بیست سانتی متری‌ از کنارم رد می‌شدند. خودم را چسبانده بودم به گاردریل که له‌ام نکنند. برای یک لحظه احساس کردم که هیچوقت نمی‌توانم از عرض آن رد بشوم. و "چیز" را هیچوقت نمی‌توانستم از یارویی که منتظرم بود بگیرم. احساس کردم  این شهر لعنتی با این بزرگ‌راه‌های مریض‌گونه‌اش مثل یک جور سرطان می‌ماند که آدم‌ها را زجر می‌دهد تا بکشدشان.
با هزار بدبختی خودم را رساندم آن‌طرف بزرگ‌راه. باز هم باید از یک قسمت خاکی دیگر می‌دویدم تا می‌رسیدم به محل قرار.
بعد که رسیدم آنجا، هیچ پژوی 206 نقره‌ای‌ای آن گوشه کنارها پارک نکرده بود. نگاهی به ساعت موبایلم انداختم. طرف چهل دقیقه به خاطر من علاف شده بود. بهش زنگ زدم که بگویم نمی‌بینمش. یک جور‌هایی حس زالو بودن بهم دست داده بود. گوشی را برداشت. محل دقیقم را بهش گفتم. واقعا یک تراژدی بود. طرف همان وری بوده که من اول از همه در آنجا از تاکسی پیاده شده بودم. یعنی اصلا نباید بزرگ راه لعنتی را رد می‌کردم. یعنی دوباره باید می‌رفتم آن‌ور پل. این دفعه به پیشنهاد خانم میانسالی که ازش آدرس را پرسیدم از روی پل رفتم تا دوباره مجبور نشوم عرض بزرگ‌راه را رد کنم. باز هم دویدم که چند دقیقه‌ای زودتر برسم.
آخرسر ماشین طرف را پیدا کردم. داشتم می‌رفتم سمتش که بهم زنگ زد. بدون اینکه چیزی بگویم گفت که زودتر بیایم و اینکه یک عالمه معطلش کرده‌ام و از اینجور حرف‌ها. اصلا انتظار نداشتم اینجوری باهام حرف بزند. درست است که خیلی معطلش کرده بودم ولی حداقلش این بود که همیشه احترام همدیگر را نگه می‌داریم و تازه یکی دو ماه پیش کلی برایش کار انجام داده بودم. برای همین چند تا فحش خفیف نثارش کردم.
بالاخره با یک عالمه تاخیر رسیدم سر قرار و "چیز" را ازش گرفتم. خنده‌ی مصنوعی و مرده‌ای تحویلم داد، گاز داد و رفت. حتما در آن لحظه‌ای که راه افتاد کلی فحش بهم داده بود.
حالم خیلی گرفته شده بود. سر زمین خوردن، رد شدن از بزرگ‌راه، پیدا نکردن آدرس، ماشین‌هایی که می‌خواستند زیرم بگیرند، یکی دو نفری که آدرس اشتباهی بهم داده بودند، منت کشیدن یارویی که باهاش قرار داشتم و مهم‌تر از همه اینکه چیز کذایی اصلا ارزش این همه دردسر را نداشت.
برگشتم کتابخانه. از سوپرمارکت سر کوچه ماست موسیر خریدم که با استنبولی‌ای که توی کیفم روی میز کتابخانه و داخل قابلمه انتظارم را می‌کشید بخورم. باید با خوردن استنبولی با ماست در سکوت کاملا تمام اتفاقات را از لای شیارهای مغزم می‌کشیدم بیرون و می‌انداختم دور.
با کلی ذوق و شوق وسایل ناهار را آماده کردم و رفتم طرف ناهارخوری کتابخانه. ولی با کمال سرخوردگی دیدم حفاظ فلزی‌اش قفل است و مستخدم آنجا که به آدم محل سگ هم نمیگذارد دارد زمین کف غذا خوری را تمیز می‌کند. قابلمه و ماست را نشانش دادم و گفتم می‌خواهم ناهار بخورم. با بی‌تفاوتی تمام گفت: "ساعت دو و نیم تعطیله." هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم و عهد بستم اگر زمانی تو شهرداری استخدام شدم اول از همه این یاروی مادر به خطا را که خیال می‌کند از دماغ فیل افتاده از نان و آب بیاندازم. با ظرف پر از غذا و شکم خالی آمدم تو کوچه و دنبال جایی گشتم که بساط ناهار را پهن کنم. ولی محیط کوچه به شدت مسکونی بود و هر چند من یکی از طرف‌داران پر و پا قرص طبیعت گرایی و حتی توحش گرایی و همین طور منش کلبیون هستم ولی اصلا موقعیت غذا خوردن متوحشانه فراهم نبود.
دوباره اعصاب خوردی بیخ خرم را گرفت. رفتم تو کتابخانه. بار و بندیلم را جمع کردم و به طرف خانه راه افتادم. از هر چه درس خواندن و کتابخانه رفتن و زندگی کردن بود زده شده بودم...

مادرم خانه نبود. قابلمه‌ی غذا را گذاشتم رو گاز و آن را گرم کردم. ماست موسیر و ترشی و پیاز و آب یخ هم گذاشتم تو سینی. بعد آمدم لم دادم روی مبل جلوی تلویزیون. کانال را گذاشتم روی روتانا تی‌وی تا یک مقداری دخترهای لبنانی برایم آواز بخوانند و جلویم برقصند و عشوه کنند.
بعد دیگر تمام اتفاقات بی مزه و حال به هم زن را از لای شیارهای مغزم کشیدم بیرون و انداختماشان دور. بعد حس شیوخ بادیه نشینی را داشتم که تو چادرشان لم می‌دهند، غذا می‌خورند و چند تا رقاصه و مطرب جلویشان ساز می‌زنند و می‌رقصند.
پ ن: در مورد اینکه آن چیز چی بوده است شفاف سازی نمی‌کنم. به قول اسمایلی گیلاس خانمی: .

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۶ |

طرف‌های ساعت هشت شب تو پیاده روی نسبتا خلوت بلوار س. راه می‌روم. به آدم‌هایی که از طرف مقابلم می‌آیند آنقدر نگاه می‌کنم تا بهم برسند و از کنارم رد شوند. بعد همه چیز تمام می‌شود و قیافه‌شان به همان سرعتی که توی زندگی‌ام می‌آیند از خاطره‌ام پاک می‌شوند.
اما خانمی که شال آبی رنگی روی موهای به شدت سیاهش کشیده بود و ماتیک به شدت قرمزش مثل این بود که انگار یک عالمه خون توی مویرگ‌های لبش دویده است، با بقیه فرق داشت.
از مغازه‌ی میوه فروشی که بیرون آمد چشم‌هایمان با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت با همدیگر تصادف کردند. و بعد نتوانستم تا وقتی که از کنارم رد شد نگاهم را از او بردارم. از شال آبی، موهای سیاه، لب‌های قرمز و حتی موزهای زردی که توی نایلون دست راستش بود. مثل کارهای پیت موندریان بود. تمام رنگ‌ها با یک کمپوزیسیون فوق‌‌العاده در کنار هم قرار گرفته بودند...
بعد مثل هواپیمایی که توی آسمان پرواز می‌کند و پشت سرش چند کیلومتر نوار ابر به جا می‌گذارد، از کنارم رد شد و پشت سرش برای چند متر مولکول‌های معلق ادکلنش را توی هوا پخش کرد. و من در طول آن چند متر تک تک مولکول‌های معلق ادکلنش را تنفس کردم...
انگار که خط ابر هواپیما توی آسمان آبی، کمرنگ و کمرنگ تر شده باشد؛ تا جایی که در واقعیت هیچ اثری از آن باقی نماند. ولی اگر آدم برای ساعت‌ها به آسمان خیره شود، مثل یک جور خطای دید باز هم نوار ابر دیده می‌شود. انگار که مسیر مولکول‌های معلق ادکلن تا اتاقم و تا تختم کشیده شده و یک جورهایی با رنگ‌های آبی و سیاه و قرمز و زرد در هم آمیخته است.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۴ |

تو همیشه توی رستوران نصف پیتزایت را می‌خوردی و سیر می‌شدی. بعد فقط به نی نوشابه ا‌ت مک می‌زدی و برای من کلی شرح و بسط می‌دادی که آدم احمقی هستی و هیچ هدفی توی زندگی‌ا‌ت نداری. و اینکه زندگی‌ا‌ت به گه کشیده شده و یک اپسیلون استعداد تو هیچ زمینه‌ای نداری. اینکه توی این جهان یک تکه گوشت اضافی هستی و کلا یک موجود بدبخت فلک زده‌ای.
در همین حال من که پیتزای خودم تمام می‌شد، ظرف پیتزای تو را می‌سراندم طرف خودم و شروع می‌کردم به خوردن آن. به حرف‌های تو گوش می‌دادم و به این فکر می‌کردم چه کسی با برجستگی‌ پصتانت و با پاهایی که به ناخنشان لاک قرمز زده‌ای و با شلوار جین آبی رنگت که بوی زنانگی می‌دهد، می‌تواند خوشبخت‌تر از تو باشد.
+ برچسب: داستان

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۱ |

ترجیح می‌دادم تهران جزیره ی FKK باشد. آن وقت می‌توانستم لخت مادرزاد بروم کتابخانه. یک جورهایی به مانیفست گوریلی و حس طبیعت گرایی آدم نزدیک‌ تر است. ولی چون چنین چیزی غیرممکن است، بگی‌ترین شلوار و گشادترین تی‌شرتم را می‌پوشم. طوری که احساس کنم انگار دارم در خیابان انقلاب جزیره‌ی FKK  پیاده روی می‌کنم.
توی کوله پشتی‌ام کتاب مقاومت مصالح دکتر عرفانی، چند برگ چرک نویس، روان‌نویس فابرکستل مشکی‌ و ماشین حساب کاسیوی تقلبی‌ام را می‌گذارم. بعد انگار که بخواهم بروم توچال جزیره‌ی FKK، شیشه‌ی آب معدنی‌ را پر می‌کنم و یک عدد موز هم به عنوان تغذیه‌ی گوریلی از یخچال برمی‌دارم. از خانه می‌زنم بیرون. با چند نفس عمیق گاز منوکسید کربن و سایر ذرات معلق هوای تهران را می‌دهم توی ریه‌هایم؛ جوری که انگار دارم مولکول‌های اکسیژن صیقلی داده‌ شده‌ی جزیره را تنفس می‌کنم.
بعد هم که پیاده می‌اندازم می‌روم تا برسم به کتابخانه. و آنجا تقریبا هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. دلم را فقط به این خوش می‌کنم که غروب بشود، شب بشود و ساعت کار کتابخانه تمام بشود، تا من دوباره بند و بساطم را جمع کنم، کوله‌ام را بیندازم رو دوشم و مسیر نسبتا طولانی خانه را پیاده طی کنم. باز هم یک مقداری دود بدهم توی ریه‌هایم و یک سری آدم، مغازه و ماشین دیگر ببینم.
به هر حال همه‌ی ما داریم دور یک سری دایره می‌چرخیم. بعضی از دایره‌ها شعاعشان کمتر است، بعضی‌ها بیشتر. شعاع دایره‌ای که من دارم رویش قل می‌خورم فعلا اندازه‌اش معادل یک روز است.   

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۰۷/۱۰ |

همانطور که استحضار دارید رژیم غذایی اینجانب از بیست و نهم شهریور ماه شروع شد. این‌بار به خاطر حرف بعضی از دوست‌هایم قضیه خیلی جدی شد. یعنی من قضیه را خیلی جدی گرفتم. به این خاطر که یک جورهایی به غرور گوریلی‌ام برخورده بود. اینکه بهم بگویند خیلی چاقم، یا اینکه بگویند شکم آورده‌ام و از این جور حرف‌ها.
متاسفانه از شروع رژیم غذایی با یک سلسله از ریاضت‌ها مواجه شدم. تو خیابان از کنار سوپرمارکت که رد می‌شوم انگار که یک نامحرم سانتی‌مانتال دیده باشم: سرم را بر می‌گردانم آن‌ور و ناخودآگاه، ضربان قلبم بالا می‌رود. تا اینکه سوپر مارکت را رد کنم. و من نمی‌دانم چرا از بیست و نه شهریور تعداد سوپر مارکت‌ها در مسیر رفت و آمدم بیشتر شده است. و همین‌طور تعداد رستوران‌ها و اغذیه فروشی‌های کثیف و بهداشتی، چاله میدانی و میردامادی.
 تو خانه هم یک سری حال‌گیری‌های دیگر. مثل بالا و پایین کردن بیهوده‌ی کانال تلوزیون، هر یک ربع یک بار می‌روم در یخچال را باز می‌کنم و به موز، گردو، شیرکاکائو، ماکارونی توی قابلمه، کیک، ساندیس و یک عالمه چیز دیگر نگاه حسرت آمیزی می‌اندازم. آخر سر هم دولا می شوم و با ناامیدی کامل یک سیب فسقلی بی‌بخار بر می‌دارم. نمی‌دانم چرا اینقدر تازگی‌ها از سیب بدم می‌آید. انگار که دارد به آدم فحش خواهر مادر می‌دهد.
غیر از رژیم غذایی، به سرم زد که یک باشگاه ورزشی هم اسم نویسی کنم. می‌دانید... جدا از اینکه رژیم غذایی چقدر سخت است ولی احساس کردم نام نویسی تو یک باشگاه ورزشی به آدم حس بورژوازانه‌ای می‌دهد. اینکه ساعت هشت شب از شرکت چند ملیتی‌ام (یعنی همان کتابخانه) برگردم به پنت‌هاوسم تو برج بین‌الملل تهران (یعنی آپارتمان فسقلی‌مان تو بلوار س) . بعد مورانوی سیاهم را روشن کنم (یعنی با پای پیاده) و بروم به سمت باشگاه تنیس مجموعه انقلاب (یعنی باشگاه تنیس روی میز سر خیابانمان.)
خلاصه اینکه وقتی از کتابخانه برگردم و پیاده بروم به باشگاه پینگ پونگ یک جورهایی می‌توان دنیای بورژوازی را شبیه سازی کرد. 
تقریبا می‌شود دنیای خرده بورژوایی. و ما هم فعلا به همینش راضی هستیم.


عکس نوشت: طرح اولیه‌ی خودم توی ترازو از سایت کید کارتونیست قاپیده شده است.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۰۶ |

موقعی که چهار سالم بود تبدیل شده بودم به یک معضل اساسی برای خانواده. هر وقت باهام دعوا می کردند، تقریبا بعد از نیم ساعت می رفتم گوشه ی دنجی از خانه را گیر می آوردم، شلوارم را می کشیدم پایین و می شاشیدم به در و دیوار و فرش و اسباب و اثاثیه.
واقعا روش خوبی  برای انتقام گیری بود. هیچ چیزی بهتر از این کار نمی توانست لج پدر و مادرم را در بیاورد. و برای خود من هم خیلی خوب بود. نتیجه اش به اندازه ی کسی که پنجاه ساعت برود کلاس یوگا و تمرین تمدد اعصاب کند، مثبت بود.
هر چند ممکن بود برای همین کار یک فصل کتک حسابی بخورم. ولی باز برای انتقام گرفتن آن کتک حسابی، می شاشیدم به یک جای دیگر خانه. و دوباره یک کتک حسابی دیگر. و بعد یک خراب کاری و انتقام گیری دیگر... طی این تسلسل پایان ناپذیر بود که بزرگ شدم و کم کم اصول یک زندگی متمدنانه را یاد گرفتم.
می دانید، برای متمدن شدن همیشه باید از جاده ی توحش عبور کرد...
 زمانی که متمدن شدم، مثل بچه ی آدم رفتم توی دست شویی، کارم را انجام دادم. و از همان وقت از کسی که با منطق شاش با همه چیز روبرو می شود، تبدیل به دیپلمات متشخصی شده ام که سعی می کند تمام مشکلات را از راه مذاکره حل و فصل نماید.
ولی صمیمانه اعتقاد دارم در زندگی متمدنانه یک روز آدم به این نتیجه می رسد که هیچ کدام از این دیپلماسی ها به نتیجه ی قابل قبولی نرسیده است. که در طول زندگی، طرف های مذاکره فقط به ریش نداشته ی آدم خندیده اند... آن وقت است که من دوست دارم بروم در ارتفاعات توچال، رو به تهران بایستم، شلوارم را بکشم پایین و برای چندین روز، شاید یک هفته یا بیشتر، به کل شهر بشاشم.
مثل یک جور اعتکاف که آرامش درونی آدم را تامین کند.   

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۸/۰۷/۰۳ |

طرف از آن هایی بود که هی سیگاری را می کشند، بدون اینکه خاکسترش را بتکانند. برای همین من بیشتر از اینکه به خودش نگاه کنم به ستون دراز خاکستر سیگارش نگاه می کردم که طولش دو سانتی متر یا حتی بیشتر از آن شده بود. و همچنان داشت می سوخت و می سوخت. آدم در اینجور مواقع به قانون جاذبه ی زمین شک می کند.
کلی تحت تاثیر سیگار کشیدنش قرار گرفته بودم... که طرف چقدر باید حرفه ای باشد که اصلا خاکستر سیگارش را نتکاند.
ولی بالاخره جاذبه ی زمین موفق شد که ستون دراز خاکستر سیگار را بیاندازد. جهت افتادن را تعقیب کردم. تالاپی افتاد روی شلوار لی کهنه و پوسیده اش. یارو عین خیالش نبود که رو شلوارش خاکستر سیگار ریخته است. این برای منی که لب به سیگار نزده ام و همیشه به راننده های تاکسی ای که تو ماشین سیگار می کشند تو دلم فحش خواهر مادر می دهم، حکم این را داشت که دارم به یک جسد متلاشی شده نگاه می کنم که سه چهار تا تریلی از رویش رد شده باشد. نزدیک بود برگردم به یارو بگویم روی شلوارش خاکستر سیگار ریخته است. ولی زیپ دهانم را بستم. معلوم بود که خودش می داند این اتفاق افتاده است. و به کسی هم که چنین چیزی را بهش بگوید به چشم یک بچه مزلف نگاه می کند.
همین جوری کنارشان ایستادم و به بازی شطرنجشان نگاه کردم. طرف مقابلِ این یاروی سیگاری که یک من ریش داشت و قیافه اش خشن و پوست صورتش آفتاب سوخته بود، یک پیرمرد زهوار دررفته نشسته بود. یاروی سیگاری با وزیرش کیش داد و بعد یک پک عمیق به سیگارش زد. یاروی پیرمرد اول اخ تفش را با صدای نکره ای قورت داد و بعد شاهش را پس کشید به یک خانه عقب تر. بعد یاروی سیگاری سیگارش را گذاشت بیخ لبش و یک پک عصبی دیگر زد. پک عصبی، یعنی جوری که دستی که سیگار را به سمت لبش می برد بلرزد. یعنی جوری که لبش را چنان به سیگار برساند انگار که تو عمق ده متری زیر آب بخواهد لوله ی اکسیژن را بگذارد تو دهنش. بعد فیل سفید را از یک سوراخ سنبه ای درآورد و سراند طرف شاه حریف. و کیش مات.
پیرمرد زهوار در رفته از میز شطرنج بلند شد. یاروی سیگاری دستش را برد تو جیب پیراهن مردانه ی سیاهش. پاکت سیگار را برداشت. یک نخ سیگار دیگر از توی آن درآورد و بعد با صدای گرفته و تریاکی گونه ای داد زد: عباس بشین، نوبت توئه. همه تون سوسکید.
بعد عباس که کنار من ایستاده بود نشست جای پیرمرد زهوار در رفته. فی الفور مهره ها را چیدند و دست بعدی شروع شد. خیلی تند بازی می کردند و به همان تندی، ستون لاغر و شل و ول خاکستر سیگار جدید دراز و دراز تر می شد.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۰۱ |