تقریبا مطمئنم که سرما خوردهام. بینی و تمام آن دم و دستگاهی که توی آن است، آزارم میدهد. همهاش مثل صدام حسین آب دماغم را بالا میکشم. دوروبریها از صدای حاصله عاصی شدهاند. حداقل من اینطور فکر میکنم. عضلات شانهام، آن عضلهای که از طرفین کناری گردن شروع شده و به کتف میرسد، بیش از حد کرخت است. درد ناخوشایندی هم پیچیده است تویش. دوست دارم یکی اینجا بود و این عضلهی کذایی را مشت و مال میداد. اینطوری بهتر میشدم.
من با کرختی و کسالت، و دردی که توی این عضلهها حس میکنم، دارم درس میخوانم. جوری که انگار دارم جان میکنم. یا مثلا، فیل هوا میکنم.
دو سه تا دختر دیگر هم این جلو پیدایشان شد. پشت به مناند. و تکیه دادهاند به پیشخوان کتابدار. چادر سرشان است. در من همان حسی را بر میانگیزانند که این پسرهی کناریام.
ما دیگران را دوست داریم، فقط به این خاطر که از این دوست داشتن، تنها حس خوبی به خودمان دست میدهد.
---
باز هم توی کتابخانهام. آخر وقت است. من میخواهم تعطیل کنم. بیشتر از این نمیتوانم ادامه دهم. اینجا سرد است. من تنها یک تیشرت پوشیدهام. سرما از ساعد و بازوهایم نفوذ میکند توی بدنم. یک جور ترس میاندازد توی قلبم. مخاط دماغم همین طور سرازیر میشود. تمام دستمالکاغذیها مصرف شدهاند. همه خیس و مچاله روی پوشهی بنفشی که تویش کاغذ و جزوه است تلانبار شده. هر که رد میشود به این منظرهی کریه نگاه میکند. همه را مشت میکنم و میچپانم توی جیبم. دیگر هیچ دستمالی نمانده. نمیتوانم فین کنم. مخاط و ترشحات، تمام حجم دماغم را پر کرده و در آستانهی سرازیر شدن است.
چه فاجعهی بزرگی. از آن ور تهران آمدهام این ور. و در کل روز تنها یک ساعت و بیست و پنج دقیقه درس خواندهام. یا دقیقتر: یک ساعت و بیست و سه دقیقه. تازه خیلی از همین دقیقهها را به آن دختری نگاه میکردم که پانزده تا بیست متری از من فاصله دارد. سرش را انداخته پایین و دارد درسش را میخواند. و من سرم همهاش به طرف او بلند میشود. آن حالت فیزیکی یکنواختش را زیر و رو میکنم. الآن دستش را برده به طرف دهانش. دارد مفصل انگشت وسطش را گاز میزند. یک دسته موی لخت قهوهای تیره از روسریاش زده بیرون. از این فاصله، زیاد نمیشود جزئیات صورتش را رصد کرد. تنها میتوان تخمین زد که خوشگل است. خیلی هم خوشگل. نفوذناپذیر هم هست. توی یک دنیای دیگر. در فاصلهی پانزده متری از من، روی یک سیارهی دیگر. شاید ونوس.
تعطیل میکنم.
من توی کتابخانه نشستهام. پشت یک میز مطالعه. اطرافم خالی است. آن چند نفر از من خیلی فاصله دارند. این فاصله باعث میشود من بیشتر نسبت به فضای اطراف احساس تملک کم. شعاع دایرهای که فضای خصوصی آدم است، بیشتر میشود. اینجا یک جورهایی به دفتر کار میزند. یک دفتر فنی. جزوه، کاغذ سفید، کاغذ چرکنویس، انواع رواننویس و خودکار. یک جامدادی کیفی. این دفترچهی یادداشت. ماشینحساب، موبایل و دو سه کتاب قطوری که روی هم قرار گرفتهاند. کتاب قطور به آدم حس خوبی میدهد. اعتماد به نفس. غرور. خودبزرگبینی. اینجا، من، توی کتابخانه، روی یکی از درسها تمرکز میکنم و جلو میروم. مسئله پشت مسئله. حالتهای جدید. روابط نو. فرضیههای مختلف. رابطهی مستقیم و معکوس کمیتهای مختلف با هم. هندسه. مثلثات. فرمول پشت فرمول. وقتی که سرعتم خوب است، همه چیز خوب پیش میرود. من احساس خوبی دارم. از اینکه خودم را و ذهنم را درگیر مسئله میکنم. چلنج میکنم. یا به عبارت دیگر به چالش میکشانم. مثل یک بازی شطرنج. من جلو میروم. مطالب را میفهمم. یک ورق را که تمام کنم، میزنم صفحهی بعد. این یک ورق هم تمام شد. احساس سبکی بهم دست میدهد.
توی مترو نشستهام. ساعت نه شب است، و مترو خلوت. روبهرویم یک پیرمرد با یک پسربچه نشستهاند. پسربچه به دخترها میزند. پیرمرد یک من ریش دارد. ریش سفید و صاف. بلند، شاید 50 سانتیمتر. دارند چیپس میخورند. من دارم روی این کاغذ کوچک مینویسم. زاویهی کاغذ را طوری گرفتهام که نه آن دو ببینند و نه دو نفری که یکی دو متر آن طرفتر کنار من نشستهاند. من میخواستم موبایلم را در بیاورم و از پیرمرد و بچه عکس بگیرم. از ترکیب و اختلاط ریش، پیری، بچهگی و نایلونهای خرید. ولی جسارت یک عکاس حرفهای را ندارم. جسارت اینکه بهشان بگویم میخواهم ازتان عکس بگیرم. پیرمرد با آن دستهای چروکیده و زمختش ریشهایش را صاف میکند. مثل کسی که بخواهد پصتان گاو را بدوشد.
این طرفتر این دو نفر، مردهای جوان، دارند راجع به بیزینسشان حرف میزنند. و تنها از دیالوگشان کلمات هویتداری مثل خانه، موتور، چک، تعطیلی و زیرزمین را میشنوم.
---
همین لحظه بود که در باز شد و یکی از مسافرها آمد دقیقا کنار من نشست. من هم آن تکه کاغذ را قایم کردم توی کیفم. از این میترسم که کسی اینجور نوشتهها را از نزدیک آدم بخواهد بخواند. ترسی که همیشه وجود داشتهاست. یک حس معذب بودن. من کتاب "زنی که هر روز راس ساعت شش صبح میآمد" را از کیفم درآوردم. از مارکز. چند صفحهی دیگر ماندهبود که تمام شود. نرسیده به ایستگاه توپخانه تمامش کردم. آنجا بود که باید از قطار پیاده میشدم.
بوی روغن سوخته، با آن مگسهای ویراژ رونده. بیشتر آدم را وسوسه میکند برود توی آن ساندویچی. ساندویچ هاتداگ با قارچ سفارش دهد. رویش فلفل بپاشد و سس قرمز بریزد؛ در راستای آن هاتداگ طولانی. یک گاز گنده ازش بزند و نوشابهی سیاه تگری را هم بریزد رویش. آن وقت میشود با خیال راحت، زندگی، کار، زن و هزار کوفت و زهرمار دیگر را با دستمال کاغذی دماغی انداخت توی سطل آشغال کنج دیوار ساندویچی.
حداقل فکرش را میتوانی بکنی. اگر نه، من که میتوانم تصورش را بکنم: شدهایم دو تا گدای آسمان جل. شبها از ساعت یک راه میافتیم و کل خیابانهای تهران را گز میکنیم. از ستارخان بگیر تا انقلاب، ولیعصر و جردن. من آکاردئون میزنم و باهاش سلطان قلبها را میخوانم. تو یک کاسهی برنجی رنگ و رو رفته دستت گرفتهای و به روحهایی که تازه روزشان شروع شده است میگویی تا توی کاسه پول بیندازند.عینک آفتابی هم زدهای تا نور ماه و ستاره ها، چشمهای قشنگت را اذیت نکنند. آنها از خواب بیدار میشوند، کلههایشان را از پنجره میآورند بیرون. حتما پیش خودشان میگویند چه آدمهایی پیدا میشوند این دوره و زمانه.
ولی نمیدانند که ما داریم توی شهر روحها حال میکنیم. حسابی پول در میآوریم؛ آواز میخوانیم و آکاردئون میزنیم.
یادت میآید؟ وقتی که توی شرکت بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟ فردایش که روی میزم یک جغجغه گذاشته بودی؟ مگر چه اشکالی داشت؟ از تو کوچکتر بودم که بودم. دیپلمه بودم که بودم. مگر بهت نگفتم آدم حساسی هستم؟ از این شوخیها بدم میآید. فردایش هم که جلوی همکارها زدم بیخ گوشت برای همین بود. این که هیچ کس بهتر از من پیدا نمیکردی. حتی اگر کل دنیا را هم می گشتی، باز هم هیچ کس بهتر از من پیدا نمی کردی.
خودت هم گفتی که من دیوانهام. ولی نمیدانستی دیوانهها همیشه عاشق میمانند. حتی وقتی که تو با یکی دیگر ازدواج کرده باشی. حتی وقتی بچهدار شده باشی. حتی وقتی توی جادهی چالوس تصادف کرده باشی و خاکسترت هم پیدا نشده باشد.
روحت که فعلا به این طرفها رفت و آمد دارد ان شاء الله؟ خیلی خوب. میتوانی بروی و ببینی، شوهرت، آقای مهندس، هر شب پیش یک لکاته میخوابد. میتوانی التماسهایش را بشنوی وقتی که به یک روسپی میگوید یک شب دیگر هم پیشش دوام بیاورد. و میتوانی بیایی من را ببینی که اینجا توی این تیمارستان لعنتی، شبها که میخواهم بخوابم، خانم پرستار باید بیاید و برایم جغجغه بزند.
- جلد کتاب تهوع را روزنامه گرفته ام. طبق عادت یکی از معلمهای دبیرستانم، که همان وقتها هم مرد.
- تازهگیها احساس میکنم که توی موزیک جاز، یک نوع طنز پنهان شده است. یک طنز سبک و خنک.
- یکم مهر، امروز، تولد محمدرضا شجریان است. بیشتر از کاریزمای قویاش خوشم میآید تا آن تحریر دادن صدایش. کاریزمایی که رفته است توی خطوط درهم و برهم صورتش. و البته، آن ابروها.
- از این توصیف سارتر خیلی خوشم آمد: فکرهای خرچنگی. تعبیرش نکنم بهتر است. بگذارم کلمهی فکر با آن صفت منحصر به فردی که جلویش لم داده، به همان صورت، مرموز، باقی بماند.