سالووی نازنین،
هوای بارسلون آفتابی بود با نسیم خنکی که گاه و بیگاه میوزید. با قطار خودم را به میدان اسپانیا رساندم. یا به قول اسپانیاییها، پلازا د اسپانیا. یکی از مهمترین میدانهای منطقه کاتالونیا هست. ولی محوطه میدان در حال ساخت و ساز بود و پر از ماشینهای خاکبرداری و بلوکهای سیمانی نه چندان خوش منظره. پیاده اطراف میدان را پرسه زدم. بعد سوار اتوبوس شدم و به بالاترین نقطه از تپه مونتجوک رسیدم. مونتجوک یعنی کوه یهودیها یا تپه یهودیها. از اینجا میشود تمام منظره بارسلون و دریای مدیترانه را دید. تپه یهودیها در دوران قرون وسطا در نزدیکی محله یهودیها بوده و روی تپه آرامگاه یهودیها قرار داشته است. بعدها در قرن شانزدهم قبرستان را تخریب میکنند و جایش یک قلعه نظامی میسازند.
به در ورودی قلعه رسیدم. دوازده یورو دادم و وارد قلعهای شدم که زمانی یک مرکز نظامی بود برای محافظت از شهر بارسلون و منطقه کاتالونیا. داخل قلعه سوت و کور بود. چند تا توریست در محوطه بزرگ آن پرسه میزدند و با توپهای نظامی زنگزده و از کار افتاده سلفی میانداختند. یک موزه کوچک در یکی از اتاقهای قلعه بود. تو موزه یک سنگ قبر از قرن دوازده گذاشته بودند که روی آن به زبان عبری درباره دختری نوشته بودند که در قبر متعلق به آن سنگ قبر دفن شده بود: "به یاد امیلی که در شانزده سالگی در یک روز پاییزی در سال 1237 از این دنیا رفت. اسم او همیشه در یاد ما خواهد ماند." این جمله را بازماندگان امیلی روی سنگ قبرش نوشته بودند. و حالا نه کسی چیزی از امیلی میداند و نه از بازماندگان او که آنها هم احتمالا در همان آرامگاه مونتجوک به خاک سپرده شده بودند.
یادداشت راهنمای موزه را کنار سنگ قبر خواندم. نوشته بود که بعد از تخریب آرامگاه یهودیها و ساخت قلعه مونتجوک، از سنگهای قبرستان یهودیها برای ساخت سازه قلعه استفاده شد.
به یک سمت دیگر موزه رفتم و هشتصد سال به جلو پرتاب شدم. سال 1940، پانزدهم اکتبر. روزی که لوئیس کومپانیس درقلعه مونتجوک، همانجایی که من با دوازده یورو اجازه پرسه زدن در آن را پیدا کرده بودم زیر تیرباران اعدام شد. کومپاتیس رئیس جمهور کشورکاتالونیا بود. اینجوری که منطقه کاتالونیا برای هفت سال در اویل قرن نوزده به استقلال رسیده بود. بعد جنگ داخلی اسپانیا اتفاق میافتد. فرانکو میشود رئیس جمهور فاشیست و دیکتاتور اسپانیا. کاتالونیا را دوباره به اسپانیا میچسباند. بعد رئیس جمهور خلع شده کاتالونیا را به قلعه کذایی میبرد و در آنجا تیرباران میکند.
به کافهتریای خلوتی که در گوشه قلعه قرار داشت رفتم و یک نوشیدنی جین سفارش دادم با آب پرتقال. نوشیدنیام را در گیلاس تکان دادم تا مکعبهای یخ آن را کاملا خنک کند. آفتاب پوست صورتم را داغ کرده بود. جین پرتقالی یخیام را توی گلویم خالی کردم و از داخل خنک شدم. به دیوارهای قلعه سوت و کور نگاه کردم و همزمان به امیلی و خانوادهاش و اعدام ترسناک رئیس جمهور خلع شده کاتالونیا فکر کردم.
دو روز است که خانهنشین شدهام. باطری ماشینم خالی شده است و نمیتوانم با ماشین جایی بروم. اطراف آپارتمانم تا چشم کار میکند بزرگراه است و برای رسیدن به نزدیکترین اثر از تمدن باید صد سال پیادهروی کنم. یاد دوران کووید افتادم که برای ماهها تو همین وضعیت به سر میبردم و شبها و روزها را بین دیوارهای خانه سپری میکردم.