برادرم کلا آدم جالبی است. خوشم می‌آید ازش. یکی از عادت‌های خاص و منحصر به فردش دلیت کردن راحت آدم‌ها است از زندگی‌اش. دو دفعه به یکی زنگ بزند و طرف گوشی‌ را برندارد شماره‌اش را از توی گوشی دلیت می‌کند و کات. یکی بخواهد جلوی او خودش را از دماغ فیل بیاندازد پایین، به راحتی و با دو سه تا جمله‌ی آب‌ کشیده طرف را درب و داغان می‌کند و می‌گذارد کنار. لیست دوست‌های یاهو مسنجرش را ببینید، شش هفت تا آدم را بیشتر اد ندارد. هر چند که زیاد چت می‌کند (به چت کردن به عنوان یک سرگرمی یا وسیله‌ی پر کردن اوقات فراغت نگاه می‌کند).

علت اینکه این رفتار تا حدی اغراق‌آمیز و افراطی برای من تحسین برانگیز است آن است که خودم 180 درجه مقابل آن قرار گرفته‌ام. لیست دفترچه‌ موبایلم خودش یک مخزن 118 است. حتی شماره‌ی یک نفر از آدم‌هایی که در بازه‌ای از زندگی‌ام باهاشان برخورد داشته‌ام را پاک نکرده‌ام. لیست آی‌دی‌های یاهومسنجرم هم همین‌جوری است. یک دفعه می‌بینی آن وسط لامپ یک نفر روشن است و تو اصلا یادت نیست همچین آدمی چه جور و کی وارد لیست دوستانت شده است.
از امشب تصمیم گرفتم یک مقداری خودم را به سمت موضع برادرم انتقال بدهم. در اولین اقدام آی‌دی دو نفر از دوستان مونث را از توی یاهو مسنجرم پاک کردم. یکی‌شان که کلا نور لامپ آنلاین بودنش چشمم را اذیت می‌کرد. روی آی‌دی‌اش کلیک راست کردم، آمدم پایین و آیکون Delete را کلیک کردم. به همین راحتی از توی لیست دوستانم پاک شد و دیگر لازم نیست هر دفعه‌ آنلاین بودنش اعصابم را خورد کند.
می‌دانید، احساس می‌کنم یک جور ترس باطنی در درونم ریشه دوانده؛ جوری که انگار می‌ترسم به یکی بگویم بالای چشمت ابرو است. که مثلا بهش برنخورد. یا بهم نگوید آدم مزخرفی هستم. یک جور ترس افراطی رفته‌ است توی وجودم. سعی می‌کنم همیشه خودم را خوب جلوه بدهم تا آدم‌های دور و برم ترکم نکنند. از اینکه تنها بشوم می‌ترسم و برای همین به نحو کاملا افسار گسیخته‌ای زور می‌زنم "آدم خوبه" باشم. زور می‌زنم ارتباطاتم را با "آدم خوب بودن" حفظ کنم. در حالی که انگار این استراتژی جواب کاملا وارونه‌ای نصیبم می‌کند. وقتی که بر می‌گردم می‌بینم کسی دور و برم نیست. تنهاتر از همیشه شده‌ام و حتی یک نفر هم حاضر نیست باهام بیاید میدان انقلاب تا دو سه تا کتاب بخرم.
تصمیم گرفته‌ام یک مقداری آدم بدی بشوم. به محض مواجه شدن با آدمی که بخواهد جلویم سوسه بیاید، مثل کاغذ چرک‌نویس مچاله‌اش کنم و پرتش کنم توی سطل آشغال. چه تو دنیای مجازی، چه تو دنیای حقیقی...
تو دنیای مجازی در پیش گرفتن همچین روشی ممکن است باعث کمتر شدن مخاطب آدم بشود. خوب بشود. به جای چهل تا لایک، سی تا لایک می‌خورم. به جای سی تا کامنت، بیست تا کامنت می‌گیرم. به جای پانصد تا بازدید کننده تو طول روز، دویست نفر به وبلاگم سر می‌زنند. و چند نفر هم می‌روند پشت سر آدم بد می‌گویند که فلان گوریل، آدمِ سوسک و خر و میمونی است. خوب بگویند. مهم این است که خودم نسبت به خودم حس بهتری پیدا می‌کنم. خیلی راحت کامنت‌های انتقادی و کامنت‌هایی که به قبایم بر بخورد را دلیت می‌کنم. اصلا کی گفته باید آدم انتقادپذیری باشی. کی گفته مثلا باید تمرین دموکراسی بکنیم و به آزادی بیان دیگران احترام بگذاریم؟ کلا فکر می‌کنم غریزه‌ی آدم‌ها و در نتیجه روحیات آدم‌ها کاملا دیکتاتورمنشانه‌ است. ما آدم‌ها با دموکراسی مشکل داریم. دوکرات‌ترین کشور دنیا که مثلا می‌گویند کشورهای دیگر هم از روی آن دموکراسی‌شان را کپی کرده‌اند را در نظر بگیرید. تو جریان انتخاباتی‌شان، کمپین جان ‌مک‌کین راه به راه ویدیوهایی منتشر می‌کرد که مثلا با فتوشاپ لباس بن لادن را تن اوباما کرده بودند. همین یک نمونه نشان می‌دهد آدم‌ها وسط دموکرات‌ترین سیستم حکومتی هم مثل گرگ می‌خواهند همدیگر را پاره کنند و ببلعند. (پدرم همیشه هر جا می‌دید گند زده‌ام به چیزی یا نتوانسته‌ام دستورات دلخواهش را انجام بدهم نصیحت مزخرف و حال به هم زنش را نثارم می‌کرد: "مثل گرگ باش!". و یا اینکه "مواظب مال خودتون باشید")
برگردیم به دنیای واقعی. تو دنیای واقعی هم از همین ساعت، سه و چهل دقیقه‌ی صبح، دقیقا متد برادرم را در روابط با آدم‌های دیگر اجرا می‌کنم. با هیچکس مشکل یا کانترستی ایجاد نمی‌کنم ولی به محض اینکه حدس زدم یکی می‌خواهد از سر و کولم بالا برود، از زندگی‌ام پرتش می‌کنم بیرون. جوری هم پرتش می‌کنم که یکی دو تا از دنده‌های قفسه‌ی سینه‌اش بشکند. همین است که هست. دیگر هم نخواهم ترسید که اگر فلان رابطه را به هم بزنم تنهاتر از اینی می‌شوم که هستم. هر چه باشد الآن تقریبا در منتهی الیه تنهایی به سر می‌برم و چیزی که مسلم است آن است که بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
پ ن1: حوصله‌ی ویرایش متن ندارم. اگر غلط غولوطی توی این یادداشت بود به کسی ربطی ندارد. کسی هم نمی‌خواهد یادآوری کند که یک عالمه از این عصبانیتم به خاطر ایراد گرفتن‌های مکرر این و آن از اشتباه خواندن مصراع "که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها" تو برنامه‌ی رادیویی بوده است. یعنی فقط کافی‌ است با همچین یادآوری‌ای توی کامنت‌ها مواجه بشوم. به آخر کامنت نرسیده، دکمه‌ی حذف را کلیک می‌کنم و تمام.
پ ن2: الآن حس خوبی دارم.
پ ن3: برای اینکه حس خوبی داشته باشی، گاهی باید آدم خوبی نباشی.
پ ن۴: می‌روم بخوابم. شب بخیر.
بعدالتحریر: امروز به طور رسمی کتاب لغت 1100 را نیز در کنار کتاب 504 شروع کردم به خواندن.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۴ |

زمان: ۲۴ دقیقه                حجم: ۴.۱ مگابایت

۱۳

لینک دانلود:            box.net        4shared.com

لینک عکس از طرح آتشباری یک تونل
نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۲۳ |

چند تا دانشجوی کالج را برای پیک‌نیک به جنگل بفرستید. موقع جمع کردن هیزم یکی دو تا جسد درب و داغان جلویشان قرار دهید...آن‌ها به پلیس زنگ می‌زنند. و بعد یک عالمه پلیس و خبرنگار جمع کنید تو محل حادثه...
فقط اینکه یک دستمال کاغذی دماغی از قاتل را لای شاخ و برگ‌ها قرار بدهید تا پلیس بتواند از طریق آن او را پیدا کند.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۲۳ |


                                                                                     طرح: فاطمه صداقت

پانزده سال پیش بود. شاید هم بیشتر. من و برادرم داشتیم سرپایینی یکی از خیابان‌های خلوت و نسبتا متروکه‌ی عظیمیه‌ی کرج را پایین می‌آمدیم. نمی‌دانم چرا آن موقع شب داشتیم توی آن خیابان راه می‌رفتیم. یادم نیست. شاید مثلا باید می‌رفتیم از سوپرمارکت، سه تا نوشابه‌ی شیشه‌ای کوکاکولا می‌خریدیم (آن وقت‌ها از این نوشابه‌های خانواده نبود و چونکه مادرم همیشه می‌گفت «نوشابه دوست ندارم، آب خوشمزه‌تره» فقط سه تا از آن نوشابه‌ها را می‌خریدیم). شاید قرار بود آن موقع شب برویم استخر یادآوران. من احتمال این یکی را بیشتر می‌دانم. چون کوچه‌ای که ما داشتیم در آن راه می‌رفتیم فاصله‌اش با خانه‌ی ما خیلی زیاد بود و بین مسیر چند تا سوپرمارکت دیگر هم قرار داشت.
داشتیم سرپایینی آن خیابان را پیاده و آرام طی می‌کردیم. شب معمولی‌ای بود. نه سرد. نه گرم. ولی سکوت و خلوتی‌ خاصی که مختص محله‌ی عظیمیه‌‌ی ده پانزده سال پیش بود را به خوبی در خودش جا می‌داد. بعد دیدیم که دو نفر دارند به ما نزدیک می‌شوند. آن‌ها را زود شناختیم. آقای باستانی بود با دختر چهار پنج ساله‌اش. دیدن‌ آن‌ها دور از انتظار نبود. چون‌که خانه‌شان دقیقا توی همان خیابان روبروی استخر یادآوران یا چند متر بالاتر از آن قرار داشت. آقای باستانی همکار پدرم بود و جزء کله گنده‌های شهر محسوب می‌شد. آدم درست و حسابی‌ای هم بود. از آن فارغ‌التحصیل‌های قدیمی دانشگاه تهران که به خاطر تجربه و سواد زیاد هنوز هم با ریش تراشیده و کت و شلوار تر و تمیز و اتو کشیده بهشان پست و مقام بالا می‌دادند. من هم همیشه آقای باستانی را توی اداره‌ی پدرم این‌ها با همان وضعیت رسمی و اداری می‌دیدم. ولی آن شب نسبتا معمولی و بیش از حد خلوت او، شلوار و گرمکن ورزشی پوشیده و کفش‌های کتانی پایش بود. دست دخترش، نیلوفر را گرفته بود و با لحن مهربان و دلنشینی داشت برایش قصه می‌گفت. قصه در مورد حسن کچل، دیو سپید، سفید برفی و هفت کوتوله یا یک همچین کاراکترهای فانتزی‌ای بود. به همدیگر که رسیدیم سلام و علیک نسبتا صمیمی‌ای با همدیگر کردیم. به هر دو تایمان دست داد و روبوسی و از این حرف‌ها. و در آخر اینکه من و برادرم باید به پدر و مادرمان سلام آقای باستانی را می‌رساندیم و ما البته موظف بودیم که بزرگی‌شان را برسانیم.
از کنار همدیگر گذشتیم و تا چند متر که دورتر شدیم می‌توانستیم بقیه‌ی قصه‌ی حسن کچل یا ... را بشنویم. صدای نیلوفر را هم شنیدم که داشت مثل یک گربه‌ی کوچولو دنبال پدرش راه می‌رفت و دستش را کلی بالا آورده بود تا بتواند دست او را بگیرد.
 آن شب یک جورهایی به آن رابطه‌ی دختر و پدری حسودی‌ام شد. یادم هست که از برادرم پرسیدم مگر نه آنکه می‌گویند این آقای باستانی توی خانه آدم بداخلاقی و مستبدی است. و برادرم جواب داد که اصولا رابطه‌ی دخترها با پدرهایشان خوب است و از آن‌طرف رابطه‌ی پسرها با مادرانشان. همان‌طور که مثلا ما هم به مادرمان نزدیکی بیشتری داشتیم تا به پدرمان.
من قانع شدم. ولی همان موقع آرزو کردم که کاش به چهار پنج سالگی‌ام بر می‌گشتم و پدرم من را تو یک همچین شبی به پیاده‌روی می‌برد و برایم قصه تعریف می‌کرد.
آن موقع‌ها هر وقت حوصله‌مان توی خانه سر می‌رفت، ساعت پنج عصر نشده، آفتاب با عجله و هول هولکی غروب می‌کرد و توی هر سه شبکه‌ی تلویزیون هیچ برنامه‌ی درست و حسابی‌ای دیده نمی‌شد پدرم می‌گفت که «برویم دور بزنیم».
این دور زدن‌های چهار نفره تقریبا در طول تمام عصرهای کسالت‌آمیز سال بدون هیچ تغییری در شکل اجرای آن، تکرار می‌شد. راستش را بخواهید ما توی کرج هیچ فامیلی نداشتیم. فامیل‌هایمان یا تهران بودند یا سنندج. سال به سال هم هیچ کدامشان را نمی‌دیدیم. و مستحضر هستید که همین الآنش هم کرج و البته بقیه‌ی شهرها هیچ جایی برای اینکه یک خانواده‌ی چهار نفره بتواند عصرهای کسالت‌آمیزش را در آن یک جور آبرومندانه‌ای بگذراند ندارد. چه برسد به دهه‌ی شصت و هفتاد.
 برای همین تنها برنامه‌ی سرگرمی‌ ما شده بود همان دور زدن‌های عصرگاهی، با سبک و شیوه‌ای که خاص خانواده‌ی چهار نفری ما بود. پدر و مادرم جلوی پیکان سفیدمان می‌نشستند و من و برادرم عقب آن. بعد برای یک ساعت، دو ساعت همین‌طور خیابان‌های شهر را دور می‌زدیم. خیابان قزوین را تا پایین می‌رفتیم، چرخی تو جهان‌شهر می‌زدیم؛ بعد، از گوهردشت می‌آمدیم بالا و از کنار زندان به سمت عظیمیه بر می‌گشتیم. همه چیز تکراری و قابل پیش‌بینی بود. مادر و پدرم آن جلو با همدیگر حرف می‌زدند و من و برادرم هر کدام از پنجره‌ی کناری خودمان به بیرون نگاه می‌کردیم. آنقدر به ماشین‌ها و آدم‌ها و مغازه‌ها نگاه می‌کردیم که به حالت تهوع می‌رسیدیم. من حداقل دوست داشتم بعد از آن همه دور زدن خوراکی‌ای نصیبم می‌شد. ولی خیلی کم پیش می‌آمد که بابا از ماشین پیاده شود و با دو تا شکلات مترو از سوپرمارکت به سمت ما برگردد (پدرم همیشه شکلات مترو می‌خرید در حالی که مادرم شکلات هوبی. من سلیقه‌ی پدرم را در خریدن شکلات بیشتر دوست داشتم ولی هر چه باشد مادرم در امر خریدن شکلات دست‌ و دلبازتر بود و برای همین از بچگی به صورت یک هوبی‌خور حرفه‌ای رشد کرده‌ام.)
بعد از یکی دو ساعت بدون شکلات به خانه برمی‌گشتیم. ساعت نه شب می‌شد و من تازه باید می‌نشستم یک عالمه درس و مشق مسخره‌ی مدرسه را می‌نوشتم و می‌خواندم. در حالی که دور زدن کسالت‌بار در شهر بیشتر از موقع بعد از ظهر حالم را گرفته و مزخرف می‌کرد.
---
یک ساعت پیش همین‌طوری محض بی‌کاری اسم و فامیل اصلی شخصیت نیلوفر باستانی را توی فیس‌بوک جستجو کردم. صفحه‌اش بالا آمد. خودش بود. یک دختر بیست ساله‌ی خوشگل و جذاب شده بود. روسری سرش بود و انگار تو حیاط دانشگاه نشسته بود. همین‌جوری برای چندین دقیقه بهش زل زدم. داشتم مقایسه‌اش می‌کردم با وقتی که مثل گربه‌ی کوچولوی دوست داشتنی‌ای کنار پدرش می‌دوید تا خودش را به قدم‌های تند و بلند او برساند. همین‌طور داشتم به چند باری فکر می‌کردم که ما به خانه‌ی آن‌ها رفته بودیم یا آن‌ها به خانه‌ی ما. از این رفت‌ و آمدهای خانوادگی گاه و بی‌گاه بین همکارهای یک اداره.
نشان‌گر ماوس را روی گزینه‌ی "اضافه کردن به لیست دوستان" حرکت دادم. توی مسیر و در حالی که هنوز به گزینه‌ی مذکور نرسیده‌ بودم از کاری که می‌خواستم بکنم منصرف شدم. باز هم به عکسش نگاه کردم. و بعد صفحه‌ی فیس‌بوکش را بستم.
---
الآن خودم را در خیابان تاریک و خلوت کنار استخر یادآوران تصور می‌کنم. دارم راه می‌روم و از تو هدفون پلیر دارم آهنگ پریا از سهیل نفیسی را گوش می‌دهم.
دارد این قسمت شعر شاملو را می‌خواند:
«خوب، پریای قصه!
مرغای شیكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چایی و قلیون‌تون نبود؟
كی بتون گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه‌تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ »
---
همین‌طور دارم در امتداد استخر یادآوران راه می‌روم. انتظار نداشته باشید که نیلوفر باستانی یا پدرش را امشب، مهر ماه 89 در آن خیابان ببینم. چون آقای باستانی و خانواده‌اش طرف‌های سال هشتاد به سعادت آباد تهران رفتند و آنجا ساکن شدند.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۵ |

مرض خطرناک‌تر از بیماری دوقطبی (‌Bipolar Disorder) آن است که ذرات افسردگی و شیدایی به صورت یک ترکیب امولسیون در وجود آدم ظاهر شود.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۵ |

زمان: ۱۶ دقیقه                حجم: ۲.۸ مگابایت

۱۲

لینک دانلود:            box.net        4shared.com

در این برنامه راجع به کلوب بام تهران و برنامه‌ی دویدن‌هایم در شهرک آپادانا حرف زده‌ام. در ضمن شوربختانه صدای موسیقی پس زمینه تا دقیقه‌ی چهارم برنامه یک مقداری زیادی بلند است و باعث اعصاب خوردی می‌شود.
پ ن: برنامه‌های رادیویی گوریل فهیم، جمعه‌ها، یک هفته در میان.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۰۹ |


                                                                                       طرح: فاطمه صداقت

ساعت دو شب است. توی خانه تنها هستم. چند روزی می‌شود که تنها هستم. در پذیرایی روی مبل نشسته‌ام و نوت‌بوک را گذاشته‌ام روی پایم. تلویزیون را گذاشته‌ام رو یک شبکه‌ی رادیویی که 24 ساعته موسیقی جاز پخش می‌کند. در حال حاضر یک اجرای ساکسیفون با ریتم نه چندان سریع. قبل از این از گرسنگی یخچال را زیر و رو کردم و نهایتا کاسه‌ای را که تهش مقداری ماست مانده بود، بیرون کشیدم. دو تکه سنگک یخ‌زده هم از توی فریزر. کنار اوپن آشپزخانه ایستادم و نان و ماست خوردم...

صبح ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدم (صبح یک مفهوم نسبی است). بدخواب شده بودم و سردرد داشتم. یکی دو ساعت توی اینترنت چرخ زدم. سردردم بدتر شده بود. فکر کردم اگر همان‌طور توی خانه تا شب بمانم و به در و دیوار نگاه کنم دیوانه خواهم شد. تنها جایی که می‌توانستم به آنجا بروم و وظیفه‌ی گذراندن ساعات روز را یک جوری از سر خودم باز کنم کتابخانه‌ی ملی بود.
ریش‌هایم را مثل تمام صبح‌های زندگی‌ام با تیغ و خمیر ریش تراشیدم و بعد  بدون اینکه صورتم را بشورم، از دستشویی بیرون‌ آمدم و پریدم توی حمام. بیرون که آمدم شدیدا احساس سرما می‌کردم. برای همین سردردم هم بیشتر شده بود. توی کل جمجمه‌ام پیچیده بود. خودم را بیشتر و بیشتر توی حوله‌ی پالتویی مچاله کردم.
 تو پذیرایی تلویزیون را روشن کردم. اخبار ساعت دو، کانال یک. صفحه‌ی تلویزیون کاملا برفک بود و فقط صدا را داشتم. تو آشپزخانه، دو تا گوجه فرنگی رنده و داخل ماهیتابه با روغن سرخ کردم و بعد دو تا تخم‌مرغ داخل آن شکستم. سرگرم آشپزی بودم و بدون اینکه حرفی بزنم یا اجزای صورتم را حرکتی بدهم به اخبار رسمی ساعت دو گوش می‌دادم. اخبار ساعت دو، وقتی که صدای تلویزیون خیلی بلند باشد همیشه مخصوص خانه‌هایی است که یک جور گرفتگی تویش موج می‌زند. مثلا مخصوص خانه‌ی اجاره‌ای‌مان، وقتی که دوازده سیزده سالم بود. من از مدرسه برمی‌گشتم و مادر و پدرم از اداره. و بعد در حالی که فضای خانه گرفته بود و مادر و پدرم مثل همیشه با هم قهر بودند، صدای سرسام‌آور اخبار ساعت دو با گویندگی بابان یا حیاتی را گوش می‌کردم و لقمه‌ی املتم را با اکراه و ترس می‌جویدم و قورت می‌دادم.
به کتاب‌خانه‌ی ملی که رسیدم سردردم همچنان ادامه داشت. با رمانی که مشغول خواندنش هستم به کافی‌شاپ آنجا رفتم. کافی‌میکس و کیک شکلاتی سفارش دادم. دو ساعت پشت میز همیشگی‌ام نشستم و سرم را به کتاب خواندن گرم کردم.

تو حیاط کتاب‌خانه آقایی را دیدم که دفعه‌ی پیش باهاش آشنا شده بودم. رفتم طرفش تا یک مقداری با هم حرف بزنیم. هم رشته‌ای‌ام است، دارد تافل می‌خواند و می‌خواهد برای آن‌ور اپلای کند. با ذوق و شوق حرف می‌زند و تمام اطلاعاتش را بدون اکراه در اختیار آدم می‌گذارد. می‌خواست به بیرون از کتابخانه برود و سیگار بکشد. من هم همراهش رفتم. بیرون از محوطه، توی پیاده رو نشستیم و نیم ساعتی با هم حرف زدیم.

به محوطه برگشتیم. مسیرهای جفتمان با هم یکی بود: دست‌شویی. من کارم زودتر تمام شد. چند دقیقه منتظرش ماندم. ولی انگار تو توالت گیر کرده بود. از همان بیرون گفتم: «مهندس جان! من می‌رم. خوشحال شدم از دیدنتون»
از توی توالت گفت «خواهش می‌کنم. موفق باشید.»
از پشت در توالت، تصورش کردم که دارد دست‌شویی می‌کند و در همان حال در جواب من می‌گوید: «خواهش می‌کنم. موفق باشید». با همین تصویر ذهنی، آقای مذکور به کلی از چشمم افتاد و احساس کردم دیگر خوشم نمی‌آید باهاش هم صحبت بشوم! (برای همین فکر می‌کنم نباید از این به بعد با کسی که در توالت است دیالوگی داشته باشم.)
تا ساعت نه توی سایت اینترنت و داخل محوطه‌ی کتابخانه می‌پلکیدم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم: دخترها، پسرها و کارکنان کتاب‎‌خانه.
به سمت خانه برگشتم. در راه سی‌دی مکالمات تافل گذاشته بودم. ولی بهش گوش نمی‌دادم.
گرسنه‌ام بود. شام هیچی نداشتم. کنار یک فست‌فود خیلی بزرگ و مجلل که تازه در نزدیکی‌های خانه‌مان افتتاح شده است پارک کردم. تا حالا غذایش را نخورده بودم. دوست داشتم تجربه‌ی رفتن به آنجا را داشته باشم. یک تکه سینه‌ی سوخاری سفارش دادم. با یک قوطی کوکاکولا.
خانم پشت پیشخوان گفت: «سیب‌زمینی؟ سالاد؟ قارچ سرخ کرده؟»
گفتم: «نه مرسی... فقط کوکاکولا»
بعد این سوال را پرسید، جوری که انتظار داشت بگویم بله: «با خودتون می‌برید دیگه؟»
گفتم: «نه، همینجا می‌خورم.»
به گمانم تا حالا ساعت ده شب با یک مشتری تنها و جوان برخورد نکرده بود.
گوشه‌ی دنجی گیر آوردم، نشستم و کتابم را باز کردم تا بقیه‌اش را بخوانم. دو سه صفحه‌ را با اشتیاق کامل خواندم. برای یک لحظه سرم را کج کردم و دیدم چند تا میز آن طرف‌تر سه تا خانم نسبتا جوان نشسته‌اند و دارند پیتزا می‌خورند. یکی‌شان داشت من را نگاه می‌کرد. چند ثانیه با هم چشم تو چشم شدیم. بعد من سرم را انداختم پایین و سعی کردم بقیه‌ی متن را بخوانم.
تا موقعی که شماره‌ی قبضم را صدا کردند هیچی از بقیه‌ی آن نفهمیدم.
سینه‌ی سوخاری سفارش داده بودم و انتظار داشتم دو تکه مرغ سوخاری (کنتاکی) با چند تا سیب‌زمینی سرخ کرده تحویلم بدهند. ولی توی سینی‌ای که متعلق به من بود یک ساندویچ مرغ قرار داشت. (من از بچگی از ساندویچ مرغ بدم می‌آید). اعصابم خورد شده بود. مجبور بودم شام، ساندویچ مرغ بخورم.
در عرض پنج دقیقه‌، ساندویچم تمام شد. اصلا نفهمیدم چی خوردم یا اینکه چه مزه‌ای داشت. در مدتی که داشتم ساندویچ مرغم را می‌خوردم سرم پایین بود. ولی یک احساس مالیخولیایی بهم می‌گفت که دختره هنوز دارد به من نگاه می‌کند؛ شاید سه تایی‌شان داشتند به من نگاه می‌کنند.
آخرین جرعه‌ی نوشابه را که سر کشیدم، به سمت سه تا دختر برگشتم تا با یک نگاه بهشان حالی کنم اینقدر به من زل نزنند...
کسی آنجا نبود. رفته بودند. شاید ده دقیقه‌ی پیش.

برنامه‌ام این بود که همانجا بنشینم و نیم ساعت بعد را کتاب بخوانم. اما یک خانواده‌ی شلوغ چهار نفره آمدند، پشت میز بغلی‌ام نشستند و آلودگی صوتی شدیدی ایجاد کردند. یک زن و شوهر جوان و دو تا بچه‌ی قد و نیم قد. بچه‌ی کوچک جیغ می‌زد و گریه می‌کرد.
یک صفحه بیشتر نتوانستم بخوانم. بلند شدم و از فست‌فود زدم بیرون.
به خانه که رسیدم، در را پشت خودم بستم و داد زدم: «سلام». بعد، از اینکه کسی خانه نیست و همین‌جوری با این اشتیاق به خودم سلام کرده‌ام خنده‌ام گرفت. یک ریشخند کوچک و زودگذر البته.
در و دیوار پذیرایی را با دقت نگاه کردم. دو روز پیش یک سوسک خیلی بزرگ روی دیوار دیدم که داشت شاخک‌هایش را توی هوا تکان می‌داد. وقتی در خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنم، با سوسک مواجه شوم احساس بدبختی بهم دست می‌دهد. دقیقا احساس بدبختی می‌کنم. به معنای واقعی این کلمه. مثل اینکه سیل خانه را برداشته باشد، یا زلزله بیاید و اعضای خانواده‌ام زیر آوار له و لورده شده باشند.
سوسکی روی در و دیوار دیده نمی‌شد (و فعلا هم نمی‌شود). ولی هیچ چیز نمی‌تواند ثابت کند که همین‌حالا یکی دو تا از این سوسک‌های حال به هم زن زیر مبل یا پشت تخت در حال وول خوردن نباشند. برای همین دقیقا سه روز است که انگار زلزله آمده و من دارم با اعضای خانواده‌ی جان باخته‌ام در زیر آوار زندگی می‌کنم.

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۰۱ |