برای یک سری کارهای مالی چرت و پرت آمده‌ایم بانک. البته من کلا پولی ندارم که بخواهم باهاش کار مالی کنم. مادرم است که هی می‌رود پیش این رئیس و آن معاون و این مسئول حساب سپرده و آن مسئول حساب کوتاه مدت و مسئول یک عالمه حساب‌ دیگر که من اصلا نمی‌دانم فرقشان با همدیگر چی هست.
من فارغ از دنیای رسمی و واقعی روی صندلی راحتی کنار خانم رحیمی (که اتفاقا خانم خوشگلی هم هست) نشسته‌ام و توی عوالم خودم سیر می‌کنم... یک ربع، نیم ساعتی لغت‌های کتاب 504ام را خواندم و بعد چشم‌هایم سنگینی کرد و همانجا آرام و بی‌خطر مثل یک گربه خوابیدم. یک خواب گربه‌ای لذیذ، اندازه‌ی کباب برگ‌های  حاج عباس.
صدای ضبط شده‌ی خانمی که از داخل بلندگو شماره‌ی آدم‌های توی نوبت را می‌خواند خیلی دلنشین است. احتمالا آدم‌های توی صف دارند خودشان را پاره می‌کنند که پانصد و پنجاه و دو بشود پانصد و پنجاه و سه. ولی من می‌خواهم پانصد و پنجاه و دو همان پانصد و پنجاه و دو بماند و خواب گربه‌ای‌ام را در یک بستر ساکن شده در زمان نگه دارد.
شماره‌ی پانصد و پنجاه و دو.
صدای خانم بانکی شبیه صدای خانم‌های توی فرودگاه است: "پرواز تهران به مقصد استکهلم ساعت دو و چهل دقیقه". یاد سه چهار سال پیش افتاده‌ام که با عمویم به فرودگاه امام خمینی رفتیم تا داماد عمویم این‌ها را از کف فرودگاه جمع کنیم و ببریم خانه. بعد من همین‌طوری چرتی روی صندلی‌ نشسته بودم و داشتم حسرت می‌خوردم که بالاخره کی می‌شود یک بار به جای پیشوازی یا پس‌وازی از این و آن، خودمان چمدان به دست، از آن gate رویایی عبور کنیم و با اختلاف سه چهار ساعت وارد دنیایی شویم که اندازه‌ی هزار سال با اینجا فاصله‌ی زمانی دارد. و همین‌طور داشتم چشم‌چرانی می‌کردم و حسرت می‌خوردم که کی می‌شود [...]*.
عمویم البته انگار سلیقه‌اش در مورد خانم‌ها بیشتر شنوایی بود تا بصری. در گوشم داشت از مزایای صدای خانمی موعظه می‌کرد که از بلندگو، شماره‌ و ساعت پروازها را اعلام می‌کند. ببینید دیگر این صدا باید چه فرکانسی داشته باشد که عموی بالای چهل ساله‌ی من را که یک family man واقعی است هم حالی به حولی کرده بود.

شماره‌ی پانصد و پنجاه و پنج.
خواب گربه‌ای‌ از کله‌ام پریده است و من مثل آدم فضایی‌ها دارم به همه‌ی این آدم‌های کور و کچل به مثابه‌ی موجودات جدید و غریبه چشم می‌اندازم. پیرمردی جلویم نشسته است و لبخند زنان دارد من را نگاه می‌کند و زیر لب وز وز می‌کند. بعد از چند لحظه تازه می‌فهمم که دارد می‌گوید خوب برای خودم خوابیده‌ام. بهش می‌گویم نمی‌شود روی این صندلی‌های به شدت راحت و زیر این ایرکاندیشن فوق‌العاده که از بانک‌ ملی خیلی بعید است به جای کولرهای آبی زهوار در رفته از آن استفاده کند، نخوابید.
آقای بامزه‌ای است. اگر یک مقداری لباسش نو نوارتر می‌بود و صورتش را هم سه تیغه می‌کرد، پیش‌بینی می‌کردم از این دکترهای سهام‌دار بیمارستان پارس است که شش ماه ایران زندگی می‌کنند و شش ماه آمریکا.

شماره‌ی پانصد و پنجاه و شش.
مامانم می‌آید کنارم و بهم می‌گوید کار مالی‌مان تمام شده است. بلند می‌شوم که باهاش بروم. نگاهی به آقای پیرمرد بامزه می‌اندازم تا ازش خداحافظی کنم.
غیبش زده‌است و دیگر آنجا نیست.

*خودممیزی

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۳۰ |

پ ع: کالای سمساری گوریل فهیم همچنان روی دستمان باد کرده است (رجوج کنید به پست قبل).

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۷ |
نرمش صبحگاهی با یک موزیک فرانسوی (Yves Montand A Paris)
البته در ساعت 2:15 بعد از ظهر
پ ن: به نظر من صبح یک مفهوم کاملا نسبی گرایانه دارد.
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۴ |
یه دختر مهربون، توی من دقیقا همون حسی رو ایجاد می‌کنه که یه پسر ده ساله
یا یه پیرمرد هشتاد ساله
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۴ |

تنهایی یعنی اینکه چراغ یاهویت را اینویزیبل کنی و تمام ساعات شب را به آمد و رفت آدم‌های توی ادلیست‌ خیره شوی و به صدای خاموش و روشن شدن‌ها گوش کنی.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۱ |

 کاش الآن تو اسپانیا بودم.
یا توی ژوهانسبورگ و جای این یارو، مربی شکم گنده‌ی سبیلو که اینقدر آدامس جوید تا بالاخره تیمش برنده‌ی جام جهانی شد. حتما الآن چند میلیون دلار به ثروتش اضافه شده است و می‌تواند خانه‌ی ویلایی‌اش را عوض و دو سه تا از جدیدترین مدل‌های فراری را به کلکسیون ماشین‌هایش اضافه کند.
فرض کنید که چقدر پیشنهاد کار از این تیم و آن تیم بهم داده می‌شد. باید روی تک تک آن‌ها فکر می‌کردم و هیچکدام را با عجله انتخاب نمی‌کردم. دیگر نیازی نبود برای چندرغاز پول به این و آن رزومه بفرستم و آخر سر هم هیچ اتفاق شغلی جدیدی برایم نیافتد.
تو دوره‌های قبلی -مثلا سال نود و چهار- یادم است دلم می‌خواست فوتبالیست می‌شدم و قهرمان جام جهانی و از این حرف‌ها. بعد همین‌طور بزرگ شدم و با این واقعیت تلخ روبرو شدم که کمترین استعدادی در بازی فوتبال ندارم. همیشه تو دوره‌ی راهنمایی دروازه‌بان می‌شدم و اگر می‌خواستند خیلی بهم لطف کنند پست دفاع را بهم می‌دادند. کلا زنگ ورزش بیشتر از یکی دو بار پایم به توپ نمی‌خورد.
اعتراف این قضیه یک مقداری دل و جرات می‌خواهد. به نظرم نقش کلنگ داشتن در بازی‌های فوتبال دوران بچگی چیزی در حد بیش از حد خنگ بودن یا بیش از حد خرخوان بودن است و من ترجیح می‌دهم در خارج از دنیای مجازی در مورد عدم استعداد فوتبال در دوران بچگی‌ام چیزی نگویم.
با تفاسیری که در اینجا بهش اشاره شد امید تبدیل شدن به ستاره‌ی فوتبال در حال حاضر بیشتر شبیه یک جوک مبتذل و زننده است. و به همین خاطر است که الآن دوست دارم به جای آن یارو بازیکن کچل که تنها گل بازی را زد و بعد پیراهنش را درآورد، جای مربی سبیلوی تیم اسپانیا می‌بودم. البته فقط برای همین سه چهار روز آینده و فقط به خاطر افزایش چند برابر میزان پول و شهرت. وگرنه اصلا دوست ندارم بنشینم صبح تا شب فوتبال نگاه کنم و مسابقات مختلف را تحلیل کنم و به آن همه بازیکن اسپانیایی فوتبال یاد بدهم. در حالی که خودم هیچی ازش سر در نمی‌آورم و احتمالا به خاطر تجارب ناخوشایند دوران بچگی از آن متنفر هم هستم. تازه از کجا معلوم این آقای اسپانیایی سبیلو به خاطر کهولت سن به هزار و یک مرض نفرت آور از سنگ کلیه و خون ادراری بگیرید تا سرطان پروستات و اختلال نعوظ آلت (!) دچار نشده باشد. در چنین شرایطی اصلا خوش ندارم جای این آقای مربی باشم.

نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۱ |

امروز زودتر از خواب بیدار شدم. ساعت دوازده ظهر. به زور زنگ موبایل. دیشب (در حقیقت یعنی ساعت شش صبح) بلندترین و دوم‌دام‌ترین آهنگ موبایلم را برای زنگ آلارم انتخاب کردم. وقتی که در لایه‌های عمیق خواب غرق شده‌ باشی و  یک دفعه آهنگ «دموکراسی» شروع کند به پخش شدن (آهنگ، مال این یارود لئونار کوهن است که من همیشه به داداشم می‌گویم یک جورهایی شبیه آل پاچینوی خودمان است). اولش با صدای طبل و درام و اینجور چیزها شروع می‌شود. خواب را مثل تف توی حلق آدم می‌خشکاند. هیجان انگیز است.
نه دندان‌هایم را مسواک می‎زنم، نه صورتم را می‌شورم، نه صبحانه می‌خورم و نه هیچ کار دیگر. هول‌هولکی شال و کلاه می‌کنم و می‌زنم بیرون. تا بتوانم حداقل آخرین نسخه‌ی نیازمندی‌های همشهری را از روی دکه‌ی روزنامه‌فروشی بقاپم. لامصب مثل برق غیبش می‎زند.

 آخرین نسخه‌ی نیازمندی‌ها بهم می‌رسد. بعد با یک عالمه امید و آرزو به پارک کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌روم و روی یکی از نیمکت‌ها می‌نشینم. سرم را می‌اندازم تو بخش استخدام و هر کدام از باکس‌های کوچک را به مثابه‌ی بخت و اقبالی جهت ادامه‌ی زندگی ورانداز می‌کنم. بعد از چند دقیقه می‌بینم که هیچ‌کدامشان شامل حال من نمی‌شود. پدرسگ‌ها هر کدامشان حداقل پنج سال، شش سال سابقه‌ی کار می‌خواهند. و البته تعداد بیشترشان فقط می‌خواهند مدرکت را بگیرند و بابت آن مثلا برای یک سال، یک میلیون تومان بهت بدهند.  دقیقا از همینجا می‌شود فهمید که چه نکبتی سرتاپای بازار کار را گرفته... شما فرض کن: تو صفحه‌ی استخدام فلان شغل، چیزی حدود هشتاد درصد آگهی‌ها فقط برای این است که مدرک آدم را برای رتبه‌بندی شرکتشان تصاحب کنند.
روزنامه را پرت می‌کنم توی سطل آشغال کنار نیمکت پارک... سرم را بلند می‌کنم و نگاهی به دور و برم می‌اندازم. خودم را در وضعیت رقت‌باری کشف می‌کنم. در رقت‌بارترین وضعیت ممکن.
بچه دبستانی‌ها تازه تعطیل شده‌اند و کنار سرسره و اله کلنگ و تاب دارند از سر و کول هم بالا می‌روند. مادرهای جوان و نسبتا خوشگلشان با نایلون‌های خرید دور هم جمع شده‌اند و با همدیگر گپ می‌زنند... شش هفت تا پیرمرد بازنشسته هم آنطرف. و دو سه تا از این آدم‌هایی که ساعت یک بعد از ظهر هوس ورزش کردن به سرشان زده است و با لباس ورزشی  و شیشه‌ی آب معدنی و هدفون ام‌پی‌تری پلیر مشغول ور رفتن با دستگاه‌های ورزشی پارک هستند.
خودم را توی پارک تک و تنها کشف می‌کنم. در حالی که به بچه‌های دبستانی و مادران نسبتا خوشگل و پیرمردهای بازنشسته و آدم‌های ورزشکار خیره شده‌ام و در حالی که تا آخر شب هیچ برنامه یا کار درست و حسابی‌ای‌ برای گذراندن این وقت کذایی ندارم.

بهترین کاری که در چنین لحظه‌ای می‌شود کرد این است که بروی سوپرمارکت بغل پارک و هله‌ هوله‌ای، چیزی بخری. و بعد دوباره برگردی و روی همان نیمکتی که رویش نشسته بودی بنشینی و پفک‌ها را دانه دانه بیاندازی توی دهانت، یا بستنی را لیس بزنی و لیس بزنی و همین‌طور به آدم‌ها نگاه کنی.
موقعی که از خانه زدم بیرون پانصد تومان بیشتر توی جیبم نبود. دویست تومانش که برای روزنامه و نیازمندی‌های بیخود و مزخرفش حرام شد و سیصد تومان بقیه را می‌شد باهاش یک بستنی شکلاتی خرید، یا یک پفک اشی‌مشی. الآن بیشتر دوست دارم پفک بخورم. پفک آدم را سرگرم‌تر می‌کند. آدم را بیشتر توی بی‌خیالی و بی‌قیدی دوران بچگی فرو می‌برد. و این مهم‌ترین چیزی است که بهش احتیاج دارم: بی‌خیالی، بی‌قیدی. به اضافه‌ی مقداری سرخوشی. هر چند الکی و بدون دلیل درست و حسابی.

دوباره روی نیمکت نشسته‌ام و این‌بار پفک در دست به جنگ بی‌حوصله‌گی و یکنواختی می‌روم. انگشت‌هایم که پفکی شده‌اند، خرت خرت جویده شدن پفک‌ها، همه‌شان باعث می‌شود مقداری اعصاب خوردی چند دقیقه پیشم از بین برود. اگر الآن تخمه آفتاب‌گردان داشتم می‌توانستم با پفک و تخمه همان بازی بچگی‌هایم را بکنم. یک تخمه را پوست می‌کندم، نصفش را توی یکی از پفک‌ها فرو می‌کردم و نصف دیگرش را در پفک دیگر. اینجوری دو تا پفک را به همدیگر وصل می‌کردم و بعد تمام سازه‌ی تشکیل شده را می‌اندختم بالا و دخلش را در می‌آوردم.
گاهی هم پوست یک عالمه تخمه را می‌کندم و آن‌ها را روی تمام سطح یک پفک فرو می‌کردم. یک چیزی تو مایه‌های جوجه‌تیغی از آب در می‌آمد. بعد هله‌هوله‌ی ابداعی خودم را می‌بردم دور تا دور خانه می‌چرخاندم و ابتکار منحصر به فردم را به رخ مامان، بابا و گیتی (خواهرم است) می‌کشاندم. آن‌ها هم اگر حالشان خوب بود و سر دماغ بودند یک عالمه به به و چه چه می‌کردند و قربان صدقه‌ام می‌رفتند. و من خودم را لوس می‌کردم و جلویشان محصول ابداعی‌ام را می‌خوردم. اگر هم حال و حوصله‌ام را نداشتند یکجوری دست به سرم می‌کردند. یک تعریف چس فیلی مثلا. چیزی شبیه این.

می‌دانید الآن دارم چی می‌بینم؟ امیدوارم هیچوقت توی زندگی‌ چنین اتفاقی برایتان نیافتد: خانم میم به همراه دختر بیست و چند ساله‌اش دارد به طرف من می‌آید. من ساعت یک ظهر، اینجا مثل پیرمردهای هشتاد ساله روی نیمکت‌های پارک نشسته‌ام و مثل بچه‌های قذمیت و لوس چهار ساله دارم پفک می‌لمبانم.  منی که الآن باید به مثابه‌ی یک مهندس عمران، سر کارگاه ساختمانی باشم، در مراحل جوش بادبندها نظارت داشته باشم و دستورات لازم را به عوامل اجرایی تجویز کنم. الآن: یک منهدس عمران بیکار در حال پفک خورد در ساعت یک ظهر.

بیست متری من هستند. هر دو تایشان دارند من را نگاه می‌کنند. خانم میم دارد لبخند تمسخرآمیزی می‌زند. زیر لب به پارمیدا (دخترش) چیزی می‌گوید. آره. مطمئنم. شاید یک مقداری مالیخولیا و پارانوئیا داشته باشم. یک مقداری وسواس. ولی الآن مطمئنم، مطمئنم دارد می‌گوید این پسر خانم آرم‌استرانگ (این فقط یک شوخی اسمی است) یک بیکاره‌ی به تمام معناست. بی‌کار و بی‌عار. خنده‌اش هم مسلما به خاطر مراسم پفک‌خوری من است. نمی‌دانم باید همین الآن از جایم بلند شوم و سلام کنم یا بگذازم کاملا نزدیکم بیایند و بعد. اصلا نمی‌دانم من باید به آن‌ها سلام کنم یا آن‌ها به من. فرض کنید من منتظر سلام کردن آن‌ها باشم و بعد آن‌ها هم اصلا به روی خودشان نیاورند و از کنارم رد شوند. این دیگر خیلی قضیه را بغرنج می‌کند. کاش اصلا اینجا نبودند. کاش مثل قارچ جلویم در نمی‌آمدند. سلام کردن برای من خیلی سخت است. اینکه الآن در این وضعیت کسالت‌بار و بغرنج از جایم بلند شوم، نیشم را به گونه‌ی مودبانه‌ای باز کنم؛ کله‌ام را بالا و پایین کنم...

سلام، حال شما چطوره؟ مرسی ممنونم. خوبن. سلام می‌رسونن. خواهش می‌کنم. بزرگی شما رو می‌رسونم.
نه... فعلا جایی مشغول نیستم. چرا. حالا قراره یک جایی درست بشه. تا ببینیم خدا چی می‌خواد. (همیشه باید دید خدا چی می‌خواهد. همه‌ی این شرکت‌ها مشخصاتت را می‌نویسند و بعد می‌گویند «اگر نیاز بود باهاتان تماس می‌گیریم.» البته این بیشتر یعنی اینکه «غریبه توی شرکت راه نمی‌دهیم. حداقل باید یک پارتی‌ای چیزی داشته باشی.»)

همه‌ی این کلمات را به زور از زبانم در می‌آورم و پرت می‌کنم توی صورت خانم میم. در حالی که به شدت هول شده‌ام و صورتم سرخ شده است. پارمیدا همین‌جوری داشت بر و بر من را نگاه می‌کرد. جوری که انگار دارد حرف‌های یک آدم بی‌بخار اسگل را می‌شنود. فاجعه‌آمیز این است که ما تا حالا حتی یک کلمه هم با هم حرف نزده‌ایم. حتی سلام هم نکرده‌ایم. من اعتقاد دارم وقتی همدیگر را می‌بینیم او باید بهم سلام کند. ولی هیچوقت چنین اتفاقی نیافتاده است.
یک بار مادرم به خانم میم گفته بود که خیلی خوب است که من با پارمیدا ازدواج کنم و از این جور حرف‌ها. بعد خانم میم نظر پارمیدا را پرسیده بود و برگشته بود به مادرم گفته بود که پارمیدا می‌خواهد به درس خواندنش ادامه بدهد و فعلا قصد ازدواج ندارد. این‌ها البته هر کدامشان معنی خاص خودشان را دارند. «می‌خواهم به درسم ادامه بدهم.» یعنی «قیافه و هیکلت بیشتر شبیه یک گوساله‌ی قحطی زده است.» «فعلا قصد ازدواج ندارم». یعنی «چیزی در حد صمد آقا یا آن یارو فرهاد پایین برره‌ای هستی.»
مسئله‌ی فاجعه آمیزتر این است که من هنوز پارمیدا را یک مقداری دوست دارم. وقتی دارم با خانم میم صحبت می‌کنم و وقتی او در همان حال دارد به من نگاه می‌کند، صورتم داغ می‌شود، سرخ می‎شود و ضربان قلبم دوم‌دامش می‌گیرد. اوج فاجعه‌آمیزی وقتی اتفاق می‌افتد که آن‌ها سرخ شدن صورتم تا بنا گوشم را ببینند و بعد که ازم فاصله گرفتند و رفتند پی گارشان در این مورد با همدیگر حرف بزنند.
لعنتی. دلم می‌خواهد سرم را بکوبم توی شیشه. دلم می‌خواهد «اجی مجی لاترجی» می‌گفتم و بعد ازشان یک جینگولی صدا در می‌آمد و بعد خانم میم و پارمیدا برای همیشه غیبشان می‌زد. پودر می‌شدند و می‌رفتند هوا و دیگر هیچ حضور فیزیکی یا اولترافیزیکی نمی‌داشتند. الآن دقیقا همین را می‌خواهم.

پنج دقیقه‌ای می‌شود که رفته‌اند. و من دارم با خوردن پفک‌ها آرامش قبل از آمدن  آن‌ها را به خودم بر می‌گردانم. داغی صورتم تقریبا از بین رفته است و قلبم کمتر دوم‌دام می‌کند. فکرم از موضوع پارمیدا به سمت پیدا کردن کار تغییر جهت داده است. البته می‌دانید... پارمیدا آنقدرها هم فکرم را درگیر نمی‌کند (آنقدر که مثلا خانم ویلسون اعصابم را داغان می‌کند.) دوستش داشتم ولی عاشفش نبودم. بعدا که پیشنهاد ازدواج کذایی را رد کرد یک مقداری خورد توی بال و پرم. از آن به بعد هر موقع توی راه پله یا تو خیابان من را می‌بیند، خودش را بیشتر از گذشته می‌کشد کنار، فاصله‌اش را زیادتر می‌کند و بعد رد می‌شود. انگار من آن وسط، مثلا از خودم ویروس اچ‌آی‌وی پرت می‌کنم توی حلقش.
امروز هم صرفا چون خانم میم کنارش بود تا این فاصله به اچ‌آی‌وی‌ها نزدیک شده بود.
همیشه وقتی در چنین موقع‌هایی چیزی می‌خورد توی پرم، به شدت حس انتقام جویی‌ام گل م‌کند. در وهله‌ی اول دوست دارم با تفنگ طرف را آبکش کنم. یا مثلا با اره برقی بدنش را قطعه قطعه کنم و بعد آن‌ها را آبپز کنم و با هویج و نخودفرنگی و سیب‌زمینی توی روغن سرخ کنم و بخورمش. ولی نهایتا فکرم می‌رود طرف یک انتقام گیری قانونی و متمدنانه، که حتی می‌تواند غلظت توحش آن از مثله کردن بدن با اره برقی هم بیشتر باشد. مثلا تصور کنید دو سال دیگر من و پارمیدا همدیگر را توی کوچه ملاقات کنیم. من سوار یک بی‌ام‌دبلیوی m3 آنچنانی هستم (صمیمانه اعتقاد دارم BMW را باید بی‌ام‌دبلیو تلفظ کرد و نه بی‌ام‌و) و همسرم که مثلا جراح قلب است و از لحاظ درجه‌ی سانتی‌مانتالیسم هم یک چیزی شبیه کلئوپاترای هفتم است کنار دستم نشسته باشد. بعد این یارو پارمیدا هنوز شوهر گیرش نیامده باشد و هنوز با مادرش برای دوخت لباس برای شرکت در عروسی فلان دخترخاله‌اش به خیاطی محل برود.
انتقام دلپذیری است. اگر یک کار درست و حسابی گیر  بیاورم، می‌توانم تا دو سال دیگر بار خودم را ببندم و یکی از همین بی‌ام‌دبلیوها را بخرم و یک کلئوپاترای هفتم و یک انتقام‌گیری جانانه از پارمیدا میم.

باید یک کار درست و حسابی گیر بیاورم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۵ |
 
WOW

نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۰ |

کتاب 504 به همراه خودکار zebraاز این به بعد موقعی که توی خیابان راه می‌روم، یا سوار تاکسی هستم سرم توی کتاب 504 ای هست که امروز خریدمش. مثلا فرض کنید. عصر، موقعی که راننده‌ی ون پشت ترافیک وحشی ستارخان گیر کرده بود، من مثل جنتلمن‌های تحصیل کرده، کتاب جیبی 504 را دستم گرفته بودم، می‌خواندم و زیر کلماتی که بلد نبودم را با خودکار آبی zebra خط می‌کشیدم. یک صفحه، متن کامل و بدون خلاصه‌ی کتاب 504 است و صفحه‌ی روبرو ترجمه‌ی آن. البته من زیاد موافق ترجمه‌ی اینجور کتاب‌ها نیستم. ولی خوبی‌اش این است که دیگر آدم زیاد احتیاج به دیکشنری پیدا نمی‌کند و می‌تواند معنی لغت‌های سخت را از توی همان ترجمه بفهمد.
کلی بهم احساس مهم بودن و تحصیل کرده بودن دست داده بود. به خصوص وقتی که دیدم خانم نسبتا خوشگل بغل دستی‌ام دارد من را به همراه کتاب 504ام برانداز می‌کند. احتمالا توی دلش می‌گفته طرف (یعنی من) از آن‌هایی است که زبانش در حد نوآم چامسکی قوی است. بعد حتما به خودش می‌گفته باید برود مثل این پسره‌ی جنتلمن (یعنی من) زبانش را ادامه بدهد و برای امتحان آیلتس یا تافل آماده شود.
وقتی دیدم برای چندین دقیقه سرش را انداخته است توی کتاب من و دارد زبان خواندن من را دنبال می‌کند، مجبور شدم زیر یک سری کلمات که معنی‌اش را بلد نبودم یا شک داشتم، ولی ساده و ابتدایی بودند خط نکشم. زیر کلماتی ساده و در پیت. یک جورهایی آبرویم پیش او می‌رفت که مثلا با این ضریب جنتلمنانه‌ام معنی detective  یعنی کارآگاه یا intense  یعنی شدید را بلد نیستم. آبروریزی بزرگی بود. همین‌طور آبروریزی بزرگی است که دارم این‌ افکار خاله‌زنکی درونی‌ام را در اینجا بازگو می‌کنم: زیر فلان لغت را خط نکشیدم تا دختره فکر کند زبانم خوب و قوی است.
به هر حال امروز از میدان انقلاب سایز پالتویی کتاب 504 را خریدم و تمام وقت‌های پرتم را با آن پر کردم. توی تاکسی، موقع پیاده گز کردن کوچه‌، موقع بالا آمدن از پله‌ها. وقتی که داشتم شام می‌خوردم و وقتی که داشتم به بازی پرتغال و اسپانیا نگاه می‌کردم. می‌دانید، علاوه بر اینکه کتاب خوب و دوست‌داشتنی‌ای است، این سایز پالتویی آن خیلی حال و هوای نوستالژیک و بامزه‌ای دارد. این سایز مخصوص آدم‌هایی است که می‌خواهند از وقتشان به بهترین نحو استفاده کنند.
من حداقل از دیشب تبدیل به یک چنین آدمی شده‌ام.
غیر از این موضوع، یکی از دلایلی که ثابت می‌کند من در حال حاضر آدم درست و حسابی‌ای هستم این است که دیروز نرم‌افزار یاهو مسنجرم را از روی حافظه‌ی عسل (لپ‌تاپم) پاک کردم. اینجوری دیگر وقتی که پای عسل می‌نشینم، زمان مثل آدامس به شدت جویده و نرم شده همین‌طوری کش نمی‌آید. آنقدر که مثلا ببینم چهار ساعت چت کردن مثل برق گذشته است و من جسارتا هیچ گهی نخورده‌ام.
الآن ساعت سه و نیم صبح است و می‌خواهم بروم بخوابم. اینکه ساعت سه و نیم صبح بخوابم مثل این است که یک بچه دبستانی که همیشه تا ساعت دوازده شب بیدار است، ساعت نه شب برای لالا کردن برود توی تختش. ساعت سه و نیم شب برای منی که همیشه تا شش و هفت صبح بیدارم خودش رکورد بزرگی محسوب می‌شود.
منتهی قبل از اینکه بروم بخوابم می‌خواهم یک صفحه‌ی دیگر از کتاب 504 قطع پالتویی‌ام را بخوانم و کلماتش را حفظ کنم. البته قبل از آن یک چیز خیلی هیجان انگیز بگویم. اولین حرکت جهت اینکه من تبدیل به یک نویسنده‌ی جهانی و بین‌المللی بشوم برداشته شد. «جغجغه»، یکی از داستان‌های مینیمال من توسط خانم Delaram Rhm، به زبان اسپانیایی ترجمه شده است و در وبلاگ ایشان منتشر شده تا مخاطبان اسپانیولی از اسپانیا گرفته تا کلمبیا و آرژانتین بتوانند داستانم را بخوانند. مطابق دانش‌نامه‌ی ویکی‌پدیا زبان اسپانیای 420 میلیون نفر گویش‌ور دارد و چنانچه مخاطبان فارسی زبان به تعداد حدود 100 میلیون نفر را به این عدد اضافه کنیم، تعداد مخاطبان بالقوه‌ی من می‌شود 520 میلیون نفر. یعنی چیزی بیشتر از نیم میلیارد نفر. و حالا درست است که این مقدار بالقوه هیچ‌وقت به بالفعل تبدیل نمی‌شود، ولی مطمئنا همینش هم غنیمتی است برای خودش.
تازه خانم مترجم اسپانیولی یک پاراگراف هم در آخر داستان نوشته و من را به مخاطبان اسپانیایی معرفی کرده است (بماند که خودم ازشان خواهش کردم چنین پارتی‌بازی‌ای را در حقم انجام بدهد!). به هر حال کلی هیجان زده‌ام که داستان جغجغه به زبان اسپانیایی ترجمه شده است. و این‌ها.
داستان جغجغه به زبان اسپانیایی
وبلاگ Poemas Y Cuentos Persas
داستان جغجغه به زبان فارسی در وبلاگ گوریل فهیم

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۹ |

زندگی این نیست که زور بزنم و مطلب خوب بنویسم تا یک عالمه لایک توی گوگل ریدر بخورم.
زندگی این نیست که جان بکنم و هر روز وبلاگم را آپدیت کنم تا مبادا نمودار آمار بازدیدم نزولی شود.
زندگی این نیست که صبح تا شب و شب تا صبح پای این دستگاه لعنتی بنشینم، چت کنم، صد صفحه - هزار صفحه وبلاگ و فیس بوک و گوگل ریدر باز کنم و ببندم. باز کنم و ببندم.
اصلا می‌دانید؟ زندگی این نیست که بروی دنبال علاقه‌ات و زور بزنی کتاب بنویسی و زور بزنی ناشر پیدا کنی و زور بزنی هزار تا یا دو هزار جلد از کتابت را چاپ کنی. که نهایتا مثلا توی موتور سرچ گوگل تعداد اسم و فامیلت بشود پنج هزار تا، ده هزار تا.
به نظر من زندگی این است که مثل آدم صبح بروی سر کار و سگ دو بزنی و عصر برگردی و شامی بخوری و تلویزیونی نگاه کنی و بعد زود، ساعت ده شب بخوابی تا فردا دوباره ساعت شش بروی سر کار. اینجوری حداقل می‌توانی برای تعطیلی آخر هفته‌ات برنامه‌ریزی کنی. که مثلا با چهار تا دوست بروی توچال یا اینکه با خانم و بچه‌هایت بروی شمال یا یک همچین جایی.
وقتی آدم تمام روزهایش تعطیل باشد و صبح تا شب‌اش دنیای مجازی باشد و باز هم دنیای مجازی، دیگر جمعه با سه شنبه چه فرقی می‌کند؟ شنبه‌ی تعطیل رسمی با شنبه اول هفته چه فرقی می‌کند؟ صرفا در یک طیف ممتد و یکنواختی از رنگ خاکستری غوطه‌ور شده‌ای و تماما به یک کوری همیشگی که رنگش نه سیاه است و نه سفید، که خاکستری است، مبتلا شده‌ای.
به فکر سر به نیست کردن لپ‌تاپم هستم. یک جایی توی انباری، خانه‌ی خاله، یا کمد دانشگاه قایمش کنم، بچپانم‌اش، تا دیگر از این فضای وب که مثل بختک می‌افتد به جانم خلاص شوم. بعد می‌خواهم مثل یکی از این آلمانی‌ها یا ژاپنی‌ها که برنامه‌ی روزمره‌شان را با Excel 2010 مدیریت و منجمنت می‌کنند، عمل کنم. صبح بروم سر کارآموزی و تا بوق سگ کار کنم. بعد بیایم و بعد از یک شام مختصر تا جیک جیک گنجشک‌های ساعت شش صبح درس بخوانم و زبان انگلیسی بخوانم. تا بالاخره با این کارها و با این زور زدن‌ها یک گه مختصری از آب در بیایم.
برویم ببینیم چه می‌شود.
PS: دو ساعت دیگر یک سری از بچه‌ها برای توچال قرار دارند و من هم دعوت کرده‌اند و از این حرف‌ها. ولی الآن ساعت شش صبح است و ترجیح می‌دهم بروم توی تابوت تختم و بمیرم تا اینکه هلک هلک تا توچال بروم و بعد آفتاب دیوانه‌ کننده‌ی تیر را توی سرم تحمل کنم.

نوشته شده توسط گ ف | در جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۰۴ |

اینجانب تلاش بسیاری می‌کنم که زندگی‌ام را به روال آدم‌گونه‌ی آن برگردانم. ولی نهایتا وقتی به خودم می‌آیم می‌بینم همان گهی هستم که بودم. شما تصور کنید: ساعت هفت صبح به این نتیجه می‌رسم که بالاخره باید بخوابم. خودم را با اکراه به تخت می‌رسانم، دراز می‌کشم و پتو را تا خرخره می‌آورم بالا. در حالی که هنوز از لحاظ روحی و جسمی به خوابیدن قانع نشده‌ام.
بعد چشم که باز می‌کنم می‌بینم ساعت دو بعد از ظهر شده است. ساعت دو بعد ظهر. قاعدتا در چنین ساعتی تمام نسخه‌های روزنامه‌ی همشهری در دکه‌های روزنامه فروشی تمام شده‌است. و همان امید اندازه‌ی لوبیای چشم بلبلی من جهت پیدا کردن کار از صفحه‌ی نیازمندی‌ها هم کور و محو می‌شود.
خمار و گرفته و با صورت پف کرده لیست تلفن‌های گوشی‌ام را بالا و پایین می‌کنم تا یکی را پیدا کنم که بشود باهاش ده دقیقه‌ای حرف زد. یکی از همان دخترهایی که یک سال، دو سال است با هم تلفنی حرف می‌زنیم و با وجود اینکه هر دویمان توی یک شهر زندگی می‌کنیم و فاصله‌ی خانه‌هایمان هم کمتر از یک ربع، نیم ساعت است، هیچوقت، هیچوقت همدیگر را ندیده‌ایم. من به اینجور آدم‌ها می‌گویم آدم‌های تلفنی. آدم‌هایی که برای تو تنها یک جریان صوتی‌اند با ترکیب ناموزون و بی‌شماری از کلمه و خنده‌ و عر زدن‌ و پف کشیدن‌. وقتی که مدت زمان این رابطه به یک سال می‌رسد دیگر باید از دیدن‌ آن‌ها قطع امید کرد. یعنی اصلا نمی‌شود و نباید باهاشان قرار ملاقات حضوری گذاشت. چرا که شخصیت طرف با همان جریان صوتی‌ای که از سوی او ساطع می‌شود شکل گرفته، محکم و جا افتاده شده است. او دیگر برای آدم مساوی است با یک منبع مولد صوت... بدون صورت یا بدنی از جنس آدم‌ که بشود آن را دید، بوسید یا لمس کرد.
بعضی روزهای دیگر که زودتر از خواب بیدار می‌شوم (مثلا یک ساعت زودتر)، هول‌هولکی شال و کلاه می‌کنم و می‌زنم بیرون. تا بتوانم حداقل آخرین نسخه‌ی نیازمندی‌های همشهری را از روی دکه‌ی روزنامه‌فروشی بقاپم.
آخرین نسخه‌ی نیازمندی‌ها بهم می‌رسد.
بعد با یک عالمه امید و آرزو به پارک کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌روم و روی یک صندلی می‌نشینم. سرم را می‌اندازم تو بخش استخدام و هر کدام از باکس‌های کوچک را به مثابه‌ی بخت و اقبالی جهت ادامه‌ی زندگی ورانداز می‌کنم. بعد از چند دقیقه می‌بینم که هیچ‌کدامشان شامل حال من نمی‌شود. پدرسگ‌ها هر کدامشان حداقل پنج سال، شش سال سابقه‌ی کار می‌خواهند. و البته تعداد بیشترشان فقط می‌خواهند مدرکت را بگیرند و بابت آن مثلا برای یک سال، یک میلیون تومان بهت بدهند. دقیقا از همینجا می‌شود فهمید که چه نکبتی سرتاپای مملکت را گرفته... شما فرض کن: تو صفحه‌ی استخدام فلان شغل، چیزی حدود هشتاد درصد آگهی‌ها فقط برای این است که مدرک آدم را برای رتبه‌بندی شرکتشان تصاحب کنند.
روزنامه را پرت می‌کنم توی سطل آشغال کنار نیمکت پارک. سرم را بلند می‌کنم و نگاهی به دور و برم می‌اندازم. خودم را در وضعیت رقت‌باری کشف می‌کنم. در رقت‌بارترین وضعیت ممکن. بچه دبستانی‌ها تازه تعطیل شده‌اند و کنار سرسره و اله کلنگ و تاب دارند از سر و کول هم بالا می‌روند. مادرهای جوان و نسبتا خوشگلشان با نایلون‌های خرید دور هم جمع شده‌اند و با همدیگر گپ می‌زنند. شش هفت تا پیرمرد بازنشسته هم آنطرف. و دو سه تا از این آدم‌هایی که ساعت یک بعد از ظهر هوس ورزش کردن به سرشان زده است و با لباس ورزشی و شیشه‌ی آب معدنی و هدفون ام‌پی‌تری پلیر مشغول کار کردن با دستگاه‌های ورزشی پارک هستند.
خودم را توی پارک تک و تنها کشف می‌کنم. در حالی که به بچه‌های دبستانی و مادران نسبتا خوشگل و پیرمردهای بازنشسته و آدم‌های ورزشکار خیره شده‌ام و در حالی که تا آخر شب هیچ برنامه یا کار درست و حسابی‌ برای گذراندن این وقت کذایی ندارم.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۲ |