ساعت هفت و سي دقيقهي صبح. کنار آن دکهي روزنامهفروشي از تاکسي پياده ميشوي. توي خيابان بنبستي که منتهي ميشود به ايستگاه مترو. حالا بايد با عجله از بين تعداد زيادي ماشين، آدم، موتورسيکلت که توي همديگر ميکس شدهاند، راستهي راهت را بگيري، تا برسي به در ورودياش.
توي سالن بليط فروشي. آدمهايي با چشمان پف کرده و صورت خوابآلود. هر کدامشان دارند در يک جهت حرکت ميکنند. اگر بليط اعتباري نداشته باشي، مجبوري پشت يکي از آن صفهاي طولاني بايستي. در حالي که ساعت را نگاه ميکني، اين پا و آن پا کني و کيفت را به آن يکي دست پاس دهي.
جلوي پلهي برقي. ده بيست نفر جمع شدهاند و دارند غرولند ميکنند. آن جلو پيرزن چادري بغچه به دست، مردد مانده است. ترس پاهايش را فلج کرده. آخر سر تصميم ميگيرد برگردد، يک جمعيت متراکم و عصبي را پس زند و در حالي که همهي چشمها دارند نگاهش ميکنند، برود سمت پلههاي ثابت. ميروي روي پله برقي ميايستي، چند دقيقه بعد سرت را برميگرداني و به پيرزن نگاه مياندازي. موفق شده است هفت هشت تا از پلهها را بالا رود.
روي سکوي مترو کم مانده است که انفجار جمعيت رخ دهد. ديگر راهي براي اينکه بشود در امتداد سکو حرکت کرد، باقي نمانده. همان جا بايد بايستي، تا يکي دو تا از قطارها بيايند، کنار سکو بايستند، مسافرگيري کنند. و بعد حرکت نمايند. تا از تراکم جمعيت جلويت مقداري کاسته شود.
وقتي که قطارها ترمز ميکنند، صداي اصطکاک چرخهاي آن با ريل توي هياهو، داد و بيداد، و جيغ و فرياد مردم گم ميشود. وقتي که در باز ميشود، ميتواني ببيني که چه طور نزاع واقعي و بيرحمانهاي براي تصاحب آن چند صندلي به وقوع ميپيوندد. و چهطور واگنها، هنگام ورود ناگهاني جمعيت، روي ريل، اين ور و آن ور ميشود؛ در حالي که نزديک است تعادلش را از دست بدهد...
حالا ميشود به لبهي سکو نزديکتر شد، و اميد داشت که ميتوان چند سانتيمتر مربع را، توي قطاري که دارد نزديک ميشود به خود اختصاص داد. صداي مامور مترو توي بلندگو: "لطفا از لبهي سکو فاصله بگيريد". "لطفا پشت خط قرمز بايستيد". در اين حين است که پشتيهاي آدم بيشتر هول ميدهند. در اين وضعيت ايستادن پشت خط قرمزي که ديده هم نميشود، يک جورهايي بار طنز دارد. فقط بايد تقلا کني تا وقتي که هولت ميدهند، جلوي آن غول فلزي که دارد به طرفت ميآيد پرت، و زير چرخهايش له و لورده نشوي.
حالا قطار ايستاده. در قطار باز ميشود. از بين آن داد و بيدادها بيشتر اين کلمات به گوش ميرسند: "آقا هول نده"، "وحشي"، "گله"، "تمدن 2500 ساله".
در همين لحظه بايد حواست را بيشتر از هميشه جمع کني، کيفت را سفت بچسبي و جيبهايت را بپايي. بدنت را سفت و نفست را توي سينهات حبس کني. تا بعد از وارد شدن به داخل واگن، قفسهي سينهات هنوز سر جايش باشد.
به اندازهي يک چشم روي هم گذاشتن است؛ تا ببيني تمام آن صندليها تصاحب شدهاند . صندليهايي که قبل از باز شدن در و از پشت پنجرههاي واگن، حکم قلههاي مرتفع و صعبالعبور را دارد. براي تصاحب اين صندليها بايد تجربهي متروسوارهاي حرفهاي، فرز و چالاک را داشت. با مقدار معتنابهي قدرت بدني.
حالا است که بايد با يک دست کيف سنگينت را بگيري و با دست ديگر خودت را به ميلهي بالاي سرت، آويزان کني.
يکي دو ايستگاه بعد: "آقايان، خانمها، سرگرمي بچهها دويست." مرد چاق و سي و چند ساله با آن صداي نکرهاش اين جمله را تکرار ميکند. با دو سه تا بادکنک ِ باد شده که دستش گرفته است، دارد خودش را از جمعيت چپيده شده عبور ميدهد.
تقلا ميکني تا از اين فاصلهي يک متري، ستون ورزشي يا خبري روزنامهاي را بخواني که توي دست يکي از همانهايي است که صندليها را تصاحب کردهاند. درحالي که فونت ريز کلمات روزنامه و بر عکس خواندن مطالب آن، دارند چشمهايت را از حدقه درميآورند. ولي کارياش نميشود کرد، توي اين حالت، حتي بيمزه و بيمحتواترين گزارشها هم جذابيت خاصي پيدا ميکنند. همين لحظه است که تصاحب کنندهي صندلي، با خونسردي کامل، روزنامه را ورق ميزند. بدون آنکه به اين موضوع توجه کند که مطلبي که داشتي ميخواندياش نصفه و نيمه باقي مانده است.
حالا بايد تراکم جمعيت موجود در واگن را تحمل کرد. و دردي که کمکم دارد به پا و کمر آدم نفوذ ميکند. همينطور هواي مرطوب و بوهاي تهوعآور را. و کلافهگي بيش از حد را.
تا اينکه بعد از انتظاري طولاني برسي به ايستگاه مقصد. از واگن پياده شوي و درحالي که به برنامه و کارهاي طول روز فکر ميکني به طرف پلهي برقي حرکت کني. روي پلهي برقي که ايستادهاي، توي دلت، کاملا ناخودآگاه اين جمله را زمزمه و تکرار ميکني: "آقايان، خانمها، سرگرمي بچهها دويست."