اکثر بچهها دوست دارند يا خلبان شوند يا دکتر. ولي من در بچهگي شغلهاي متفاوتي را در روياهايم تجربه کردهام، ادايشان را درآوردهام، باهاشان بزرگ شدهام. توي بچهگي بارها تغيير شغل دادهام. از نانوا و شاطر، فروشندهي سوپرمارکت و اسباببازي فروش بگيريد تا باستانشناس، دانشمند، ستارهشناس، نويسنده، موزيسين و نوازنده، مجري، رييس جمهور و نمايندهي مجلس. همينطور نقاش دورهگردي که توي پارکها چهرهی مردم را نقاشي ميکند. همينطور گارسون رستوران و داور فوتبال. همينطور بازيگر تئاتر، سينما. کارگردان هم.
بازيگر و کارگردان را آخر نوشتم تا بتوانم پاراگراف بالا را ربط بدهم به بقيهي مطلب. به تئاتر کرگدن که ديروز ديديمش. به دو ساعت بازي زنده و پرهيجان مهدي هاشمي. به حنجرههايي که روي سن به مرز پاره شدن رسيدند. به آن ديالوگهاي عريض و طويلي که بايد همه را از بر ميشديد و بدون دادن حتا يک عدد "سوتي"، روي سن اجرايشان ميکرديد. همين دو تا، يعني فشار آوردن به حنجره و حافظه، خوشحالم ميکند که راه بازيگري را در پيش نگرفتم. و اين پاره شدن حنجره. آن هم براي شبهاي متوالي. واي. طاقت فرساست. تجربهي مجريگري را داشتهام. توي يک سالن شلوغ. بيشتر از پانصد نفر آدم. در حالي که ميخواهند سالن را بگذارند روي سرشان. و تو احساس ميکني که نميتوانند صدايت را به وضوح بشنوند. و براي همين مجبوري بيشتر فرياد بزني. آخرها صدايم بيشتر شبيه يک خروس جنگي شده بود.
براي مني که چهار پنج بار بيشتر به تئاتر نرفتهام، هنوز ديدن يک تئاتر، مرموز و هيجانانگيز است. هرچند که ميگويند راز تئاتر براي مخاطبهاي حرفهاي آن هم هيچوقت بر ملا نميشود. اين رازآلودهگي براي من بيشتر به خاطر زنده بودن بازيها است. اينکه توي سالن، بازيگر و کارگردان و بيننده، همهمان، ميدانيم که تمام آنچه که دارد روي سن اتفاق ميافتد دروغي و قلابي است. ولي هيچ کس به روي خودش نميآورد. همه باورش ميکنند. سر خودمان کلاه میگذاریم. به خصوص بازيگري که آن بالا توي نقشش محو ميشود. گاهي در حکم یک فيلسوف و روشنفکر، گاهي در حد جفتک پرانيهاي يک کرگدن.
به هر حال نقد کامل کرگدن را بگذاريم به عهدهي منتقدان. به خصوص اينکه نقد يک نمايش، فيلم يا کتاب، فقط براي آنهايي جذاب است که آن را ديده يا خوانده باشند. براي ديگران بيهوده و بيمزه. و خوانندهي اين سطور بيشتر در دستهي "ديگران"ميگنجد. ولي دلم نميآيد اين را نگويم که اگر ورقهاي کتاب "کوري" ساراماگو و "مسخ" کافکا را توي همديگر بُر بزنيم، يک چيزي در حد "کرگدن" يونسکو عايدمان ميشود. و اينکه آن بالا روي سن، بيننده شاهد اين است که آدمها دارند تبديل ميشوند به کرگدن. همه، غير از يک نفر. هماني که هميشه مست لايعقل است. اوه. خيلي نشانه و سنبل داشت اين نمايش کرگدن. که نميشود همهاش را توي يک پست چند خطي جا داد. همان بهتر که برويد و ببينيدش.
ولي توي سالن بايد يک چيزهايي را هم تحمل کنيد: اينکه کلي آدم که فقط به خاطر بازیگران مشهورش آمدهاند آنجا سر صحنههايي که مقداري رنگ و لعاب کمدي دارد هرهر ميخندند. همينطور بايد اين را تحمل کنيد که دو خانم خوشگلي که پشتتان نشستهاند دقيقن در تراژيکترين لحظهي نمايش، بستههاي چيپسشان را باز ميکنند و تو مجبوري در آن لحظه صداي باز کردن آن و خرتخرت جويدن چيپسها را هم بشنوي. همينطور تو مجبوري وقتي که داري مسخ شدن آدم به کرگدن را نگاه ميکني، ضربههاي مداوم پاي يکي از آن خانم خوشگلها را به پشتی صندليات هم تحمل کني.
و در لحظههاي آخر نمايش... توي جهان فقط دو نفر ميمانند که هنوز به کرگدن تبديل نشدهاند. به اين اميد دارند که زاد و ولد کنند و نسل بشر را پابرجا نگه دارند. ولي سرانجام با کرگدن شدن آخرين زن روي کرهي زمين، اين رويا هم از بين ميرود. و فقط به یک توهم صرف تبدیل میشود. و یک آروز و رویا.
وقتی که از سالن خارج شدم احساس میکردم پوستم کلفت شدهاست و روی پیشانیام شاخ درآوردهام. حس تهاجمی بهم دست داده بود. ولی الآن میبینم نه به آن کرگدنهای وحشی و مهاجم شبیهم و نه به حشرهی عظیمالجثه و حال به هم زن کافکا. بیشتر شبیه همین گوریل هستم. سرم توی لاک خودم است و شپشهایم را میلیسم. موزم را میخورم و اکثر اوقات به نقطهای در بیرنگی هوا خیره میشوم. و در عین حال نیرویی باورنکردنی در وجودم خوابیده است. که شاید روزی غلیان کند و همه چیز را بریزد به هم.
پ ن: اگر کارگردان تئاتر نیستید، بهتر است به جای خواندن نمایشنامهها، بروید و اجرای آن را از نزدیک ببینید و بشنوید. به قول میشل ویینی نمایشنامه را مینویسند تا دیده شود و نه خوانده.