0 دو ماهي مي‌شود که شروع کرده‌ام به انگليسي نوشتن. وبلاگ انگليسي هم افتتاح کرده ‌بودم. ولي ترجيحن محتويات ذهني را مي‌ريزم توي دفترچه‌ي 15×10 سانتي‌متري. چون مي‌دانم اين چيزهايي که دارم به انگليسي مي‌نويسم، پر است از غلط غولوط املايي، نگارشي و دستوري. ترجيح مي‌دهم هر چه از آن دستگاه توليد کلمه که توي مغزم نصب شده است، بيرون مي‌آيد، مستقيمن و بدون واسطه بنويسم. نمي‌خواهم آن را سانسور کنم. جلوي خروجي‌اش فيلطري نمي‌گذارم. هر چه خارج شد، نوشته مي‌شود. بدون سانسور. بدون فکر در مورد اين که فعل اول باشد يا ضمير. و الي آخر.
تنها وقتي مي‌توانم ادعا کنم که رابط خوبي بين دستگاه توليد کلمه در مغز و خودنويس خزنده روي کاغذ هستم، که سريع بنويسم. به اين‌که جمله‌ي بعد چيست فکر نکنم. اين‌که کلمه‌ي بعد چيست. اين‌طوري مي‌شود به همان راحتي که توي مغزم فکر مي‌کنم، روي کاغذ فکر کنم. روي کي‌برد همچنين... فکر کردني که ثبت مي‌شود. و به محض ثبت شدن مقداري از آن سنگيني مفرط که به سلول‌هاي مغزي وارد مي‌شود خالي. خلا دوست‌داشتني‌اي در مغز ايحاد مي‌شود. لذت نوشتن همين جا تجربه مي‌شود. ولي به قول رولان بارت نوشته‌اي که با لذت نوشته مي‌شود الزامن با لذت خوانده نمي‌شود. هر چند عکس قضيه صادق است: متني که با لذت خوانده مي‌شود، حتمن با لذت نوشته شده است. اين بده‌بستان لذت، از طريق متن، شايد همان هدف غايي نوشتن باشد.
وقتي که مغزم از يک خروار فکر و خيال بيرون مي‌آيد، مي‌شود اندازه‌ي مغز يک گوريل شايد. مغزي که کمتر فکر مي‌کند. و بيشتر مي‌بيند. مي‌شنود. مزه‌ها را تشخيص مي‌دهد. بين بوها تمايز قايل مي‌شود.
براي همين است که صاحبان کله‌هاي پوک هميشه‌ خوش‌بختند. به عکس صاحبان کله‌هاي فکور، کله‌هاي سنگين، افسرده. رنجور. بيمار.

۰ خدا را چه دیدید. شاید صد سال، دویست سال دیگر همین دو صفحه‌ای که توی عکس می‌بینید، توی موزه‌ی پرینستون به قیمت چند صد میلیون دلار به فروش رسید.

 

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۰۷ |