آزمون آزمايشي دارم. ديشب ساعت سه خوابيدم. ساعت شش صبح: دلنگ دولونگ زنگ موبايل، خواب نازنينم، خواب عميق و گوريلانهام را با بيرحمي تمام به هم میزند.
ساعت هفت آرش، دوستم، با ماشين ميآيد دنبالم، دم در خانه. الآن ساعت شش و پنجاه دقيقه است. و نه صبحانه خوردهام، نه آن کارت کوفتي آزمون پيدا ميشود. در به در دنبالش ميگردم. با صورت خوابآلوده و چشمهاي پف کرده. آوخ. پيدا نميشود که. تمام جزوات، کتابها و دفاتر روي هم تلنبار شدهاند و من بايد يک تکه کارت ريغو را از زير يک خروار بکشم بيرون. يادآوري ميکنم: ساعت شش و پنجاه دقيقه.
براي يک لحظه فکر ميکنم که کلن آزمون را بپيچانم و بروم توي تخت به ادامهي خوابم بپردازم. ولي نميشود که. جلوي خانواده توي عمل انجام شده قرار گرفتهام. حتا اگر آزمون هم نخواهم بدهم بايد ساعت هفت بزنم بيرون و ساعت يک و دو بعد از ظهر برگردم خانه. وگر نه جلويشان دمغ ميشوم. روي سرم خراب ميکنند که به يک موجود لمپن تبديل شدهام. مثل مردهايي که از کارشان اخراج شدهاند، ولي براي حفظ آبرو هم که شده، همچنان سر صبح لب و لوچهي همسرانشان را ميبوسند و از خانه ميآيند بيرون.
آرش دم در منتظر است و من با هول و ولا کارتم را پيدا ميکنم، يک تکه کيک مياندازم توي حلقم و يک ليوان شيرنسکافهي کم رنگ و ولرم ميريزم رويش.
ساعت هشت: آزمون شروع ميشود. دفترچه را باز ميکنم. با يک انگيزهي بولدوزر- وار ميافتم روي سوالها. که حلشان کنم و بروم جلو. ولي اين بولدوزر گونهگي چند دقيقه بيشتر دوام نميآورد. نيم ساعت بعد، انگيزه و شوق اول آزمون، زير يک خروار سوال حل ناشدني و مزخرف له ميشود. زير يک خروار عدد، يک خروار شکل. کلهي پوکم بين سوالهاي چهار گزينهاي، که تمام گزينههايشان شبيه هم هستند، هنگ ميکند.
توي پاسخنامه فقط يکي از آن مربعهاي کوچک سياه شدهاند. مثل يک لک سياه، روي پيراهني سفيد و تميز. بدجور توي ذوق ميزند. دقيقن وضعيت مشابه آزمون قبلي دارد تکرار ميشود. و من به چهار ساعتي فکر ميکنم که بايد روي صندلي وول بخورم، اين ور و آن ور شوم، و با حسرت به ماتحت دخترهايي زل بزنم که تند و تند دارند مستطيلهاي پاسخنامه را سياه ميکنند.
توي کلهام دنبال يک آلترناتيو مناسب ميگردم، براي اينکه از اين برزخ زهرماري بيرون بيايم. انواع کارهايي را که ميتوانم در اين لحظه انجام دهم مرور ميکنم:
1- در فضاي خالي بين سوالها، شروع کنم به نوشتن و نقاشي کشيدن.
2- همچنان با سوالها کلنجار بروم و با روشهاي درب و داغان مهندسي معکوس سعي کنم جواب دو سه تا سوال را از توي گزينهها بکشم بيرون.
3- پاسخنامه را تحويل دهم، از سر جلسه بيايم بيرون و متعاقبن يکي از اقدامات زير را در پيش بگيرم:
الف: بروم انقلاب و توي کتاب فروشيها يکي دو تا رمان يا شعر بخرم.
ب: بروم خانه، يک صبحانهي مشتي بخورم و بعد توي تخت، يک خواب نيمروزه و لذيذ را تجربه کنم... چيزي فراتر و عميقتر از يک قيلولهي مفنگي.
ج: بروم کوه... توچال يا کلکچال. با اين کفش و لباس نيمه رسمي گزينههاي ديگر مانند درکه و دربند را نميشود انتخاب کرد. همينطور صبح جمعهاي، مردم با دوست دخترهايشان بيشتر ميروند درکه و دربند. توچال و کلکچال بيشتر مال پير و پاتالها است. و بچه مثبتها. براي همين براي مني که تنها و عزب ميخواهم راستهي کوه را بالا روم، انتخاب بهتريست.
آلترناتيو "الف" به کلي باطل ميشود. چرا که الآن نماز جمعه است و بلندگوهايي که توي خيابان کار گذاشتهاند تا ملت خطبهها را بشنوند، ژست ادبي و روشنفکري آدم را ميريزد به هم. به اضافهي اينکه کتابفروشيهاي روبهروي دانشگاه تهران هم تعطيل است.
آلترناتيو ب هم به کلي مردود ميباشد. به همان دلايلي که اول صبحي مجبور بودم از خانه بزنم بيرون. که من لمپن نيستم، من امتحانم را خوب ميدهم. من درسم را خوب خواندهام. من براي کنکور آمدهام. و توي کنکورهاي آزمايشي، مثل همان بولدوزر، مستطيلها را سياه ميکنم.
پس ميماند گزينهي ج... براي يک لحظه تصميم ميگيرم تا پاسخنامه را به مراقب بدهم و از سر جلسه بزنم بيرون. براي حفظ ظاهر مجبورم چند تاي ديگر از مستطيلها را هم سياه کنم. آن يک مستطيل سياه شده در بين پاسخنامهي سفيد بد جوري آبروريزي است...
نيم ساعت پس از آزمون، از سر جلسه که بيرون ميآيم، تمام داوطلبان سرشان را ميآورند بالا و به اولين موجود خنگي که پاسخنامه را تحويل داده به ديد حقارت مينگرند. سعي ميکنم نسبت به اين مسئله بيتفاوت باشم. براي همين اينجور خودم را توجيه ميکنم: هيچکدامشان مرا نميشناسند، اين اولين و آخرين باري است که باهاشان چشم تو چشم ميشوم.
ساعت، نه و نيم. ولنجک. ابتداي توچال. تايمر را ميزنم. تا ببينم چه تفاوتي با رکورد پارسالم داشتهام. پارسال، چلهي زمستان، توي کولاک برف و مه غليظ ، وسط هفتهاي، تنها که بالا ميرفتم، پنجاه دقيقهاي رسيدم به ايستگاه شمارهی دو. بدون توقف. و بدون خستهگی در کردن.
من وقتي از کنار مردمي که هن و هن ميکنند، ميايستند و دستهايشان را تکيه ميدهند به کمرهايشان، ميگذرم، به خودم فخر ميفروشم که گوريل کوهنوردي هستم.
يک ساعت و ده دقيقه طول کشيد تا به ايستگاه دو برسم. بدون توقف و بدون استراحت.
خيال ميکردم فقط منم که آزمون آزمايشي را ميپيچانم و ميآيم توچال. ولي نه. جالب توجه اينکه اين بالا يکي از همرشتهايهايمان را ميبينم که او هم آزمون را پيچانده و تنهايي آمدهاست توچال. هر چند که او از اول به کوه آمده و کلن سر جلسه نرفته است. بيچاره حتمن مجبور بوده که ساعت هفت به بهانهي آزمون دادن از خانه بزند بيرون.
به ايستگاه دو که ميرسم دلم بدجور هوس يک پُرس سوسيس تخممرغ ميکند. به همراه کلي فلفل و آبليمو و نمک. طاقت نميآورم. خودم را مهمان ميکنم به بهترين چيزي که اين بالا پيدا ميشود. توي هواي دلانگيز شبه بهاري، زير آسمان آبي و تميز. در کنار نسيم خنک، جانانه و دوستداشتني.
به لانگشات تهران نگاه ميکنم. به مادر و برادري که برايم عادي و کليشهاي شدهاند. به آنهايي که سر جلسه دارند بولدوزروار مستطيلها را سياه ميکنند. به آنهايي که توي دانشگاه تهران، دارند خطبههاي نماز جمعه را گوش ميدهند. همهشان را آن پايين جا گذاشتهام. احساس ميکنم خوشبختترين موجود روي زمينم.

عکسنوشت: در حال گرفتن اين عکس، آقاي محترمي که کنار من نشسته بودند، نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداختند.