و آنگاه مریخی بر شهر فرود آمد...
مردمانی را دید که از کودکی شان با شتاب فاصله می گیرند. و با شتاب از زیر یوغ والدینشان رهایی می یابند. با شتاب کاری می یابند و زنی می ستانند. و آنگاه با شتاب به پیری می گرایند و می میرند.
مریخی مردمانی را دید, در بند. از آن ها پرسید جرم شما چیست؟
زن زیباروی گفت زیبارویی.
کاتب گفت نوشتن.
رقاص گفت پای کوفتن.
گدا گفت گرسنه بودن.
مطرب گفت نواختن.
دلقک گفت خندیدن.
دون ژوان گفت معاشقه کردن.
آدمی گفت آدم بودن.
مریخی به گربه های شهر نگریست. که آزادانه در جوی ها و پای ماشین ها به عشق بازی می پردازند. به گنجشگکانی که به هر جای بخواهند پرواز می کنند. به بلبلانی که با خاطری آسوده آواز می خوانند. به درختانی که در برابر دیده ی عابران, جامه هایشان را از تن می کنند و "برهنه" در بستر زمستان, به خواب می روند.
مریخی به غیر آدمیان نگریست و گوهری گرانبها نزد آنان یافت: غریزه.
آنگاه مریخی به آدمیان نگریست و معجونی زهرآلود در پیاله هاشان دید: عقلی که راه افسانه زده ست.
به مانند شهدی که با زهر در آمیخته باشد. مریخی نیک نگریست که آدمیان چه ساده لوحانه پیاله را سر می کشند. به این خیال واهی که پیاله شان لبریز است از شهد.
آوخ! آیا آن ها نمی دانند معجونی که در آن شهد و زهر در هم آمیخته باشد, زهر است, و نه شهد؟
مریخی در گوشه ای نشست, سر در گریبان فرو برد و به حال زار آدمیان سخت گریست.