دم عیدی. مادرم سرماخورده و افتاده است توی اتاق خواب. برادرم هم رفته است بیرون، دنبال عشق و حال خودش.
برای من از اول صبحی هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. الآن دم غروبی باید بروم توی آشپزخانه و کلی ظرف بشورم، چیز جابه‌جا کنم و کدمردی (مذکر کدبانو) کنم. در حالی که اصلن حوصله‌اش نیست.

عکس نوشت: آدم که حوصله‌ی جمع و جور کردن و ظرف شستن نداشته باشد، می‌رود از آشپزخانه عکس می‌اندازد و بلاگش را به روز می‌کند.

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۱ |