توی اتاق، یکی از اپراهای مشهور راخمانينوف در حال پخش است. عباس معروفی پشت میز نشسته‌. بسته‌ توتون مرغوب کاپتان بلک را که از خیابان بلاین‌اشتایخ (اسم، من‌درآوردی) خریده‌ است از کشو در می‌آورد. با وسواس خاصی زر ورق‌اش را باز می‌کند. مقداری از آن را داخل کاسه‌ی پیپ‌ می‌ریزد. با سنبه‌ی مخصوص،‌ توتون را داخل کاسه می‌کوبد. با فندک اتمی‌اش آن را روشن می‌کند و پک‌های جان‌داری بهش می‌زند.

نوک پیپ را با دندان‌ نگه می‌دارد. دست‌نوشته‌های رمان جدیدش را مرتب می‌کند. آن را می‌گذارد کنار چراغ مطالعه. یک کاغذ سفید می‌گذارد جلویش، خودنویس پارکر را بر می‌دارد و شروع می‌کند به نوشتن بقیه‌ی رمان. اسمش را هنوز انتخاب نکرده است. شاید چیزی توی مایه‌های "فردریک دو و نیم دختر دارد" باشد.

اپرای راخمانینوف به نقطه‌ی اوج رسیده است. صدای سریدن نوک خودنویس بر روی کاغذ این اوج را دنبال می‌کند. همین‌ جاست که رمان به نقطه‌ی عطف‌اش می‌رسد و شخصیت اصلی داستان، خودش را از یک آسمان‌خراش مرتفع می‌اندازد پایین. بدنش روی پیاده رو متلاشی مي‌شود. عباس معروفی به پیپ‌اش پک عمیقی می‌زند...

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۵ |