من دوباره برگشتم به سوييت دنج و خلوتي که اينجا دارم. صبح هايم با تراشيدن ريش و دوش گرفتن شروع مي شود و با کافي ميکس ادامه مي يابد. همراه با چند قطعه ي موسيقي قديمي که از سي دي پلير متعلق به عهد بوق سوييتم پخش مي شود: هايده، ابرو و همين طور ناصر رزازي. خوب اينجا به علت تنهايي منحصر به فردي که دارم نيازي نيست حتمن به خواننده هاي باب روز گوش دهم. عزيز ويسي مي تواند جاي لئوناردو کوهن را بگيرد. هايده جاي ريحانا را. جواد يساري جاي کني راجرز را.
هر چند در تهران حسرت رفتن به نمايش سي کنج دلمان باقي ماند، و كلي جلوي امير عزيز شرمنده شدم، با اينحال اينجا توي سنندج، سه تارم را دوباره کشف کردم. همين طور صيد قزل آلا در آمريکا ي ريچارد براتيگان را. کتابی از اشعار برتولت برشت را. و نيز مداد رنگي دوازده رنگي را که همين جا توي کشوي ميزم گذاشته و تعطيلات عيدي با خودم نبرده بودمش تهران. امشب کاغذ آچهاري برمي دارم و از همان منظره ي مورد علاقه ام نقاشي اي خواهم کشيد. يک كلبه ي چوبي. يک درخت. دشتي پوشيده از چمن. دو تا کبوتر که دارند اوج مي گيرند و مي رسند به خورشيدي که مثل هميشه پريده است وسط آسمان.
روزها را تا ساعت هشت و نه شب توي کتاب خانه ي دنج دانشگاهمان طي مي کنم. با يک کتاب درسي، چند برگ کاغذ چرک نويس. و يک روان نويس فابرکستل آبي رنگ. ساعت ها همين جور دنبال هم مي آيند و مي روند و من کمتر از يک ماه ديگر وقت دارم تا بتوانم خودم را براي کنکور کارشناسي ارشد دانشگاه آزاد آماده کنم. کاش آن آمپول فاضله وجود داشت و خانم پرستار زيبارويي مي تپاندش بيخ ماتحتم و تمام اين فرمول ها و شيوه هاي حل مسئله مي چپيد لاي شيارهاي باريک و درهم برهم مغزم.
"شب است
زوج ها در بسترها می آرامند.
زنان جوان
کودکان یتیم خواهند زاد."
برتولت برشت
ترجمه: علي عبداللهي (علی عبداللهی را يك بار توي نشست ادبي شهر كتاب بوستان توي پونك ديدم. آدم خوبي است كلن.)