چراغ‌ها را خاموش مي‌كنم. موبايلم را براي 6:45 صبح كوك مي‌كنم. دراز مي‌كشم. هوا گرم شده است. ولي باز پتو را مي‌كشم روي خودم. عرق مي‌كنم. از پهلوي راست قل مي‌خورم. طاقواز مي‌شوم. پتو را پس مي‌زنم. پلك‌هايم را باز مي‌كنم. به پهلوي چپ مي‌روم. بالش را برعكس مي‌كنم. پتو را مي‌كشم روي پايم. دوباره طاقواز مي‌شوم. دستم را مي‌اندازم توي موهايم و چنگ مي‌اندازم. پلك‌هايم را مي‌بندم. از 100 به سمت يك مي‌شمارم. طرف‌هاي شماره‌ي 80 عددم را گم مي‌كنم. موهايم خيس عرق شده‌اند. صداي شرشر آب از توي لوله‌اي، جوبي جايي مي‌آيد. يك ماشين از توي خيابان رد مي‌شود... پتو را پس مي‌زنم. از جايم بلند مي‌شوم. چراغ بالاي تخت را روشن مي‌كنم. اين دفتر را بر مي‌دارم و تويش اين‌ها را مي‌نويسم. شايد خواب بيافتد توي چشم‌هايم.
بايد حداقل شش ساعتي بخوابم. كه فردا توي آن همه كلاس از صبح تا بوق سگ چرتي نباشم. ولي مي‌دانم، باز هم بي‌خوابي مي‌آيد سراغم. اگر هم خوابم ببرد، از كجا معلوم كابوس‌هاي ديشب تكرار نشود.
يكي مجبورم كرده بود خودكشي كنم. دنبال روش خودكشي كردن مي‌گشتم. يك بارش خودم را انداختم زير اتوبوس. زيرم گرفت و بعد با كاردك جمعم كردند. رگ دستم را هم توي حمام زدم. يك بار هم توي اتوبوس سنندج به تهران بودم. چپ كرد. آتش گرفت. توي آتش سوختم. حدقه‌ي چشم‌هايم خالي شده بود. مي‌شد دستم را بكنم تويش و جداره‌ي داخلي كاسه‌ي خالي‌اش را لمس كنم. يادم هست كه قبل از اينكه همه‌ي اين بلاها سرم بيايد، آمده بودم توي همين وبلاگ يك پست گذاشتم كه بايد خودكشي كنم. كه همه چيز تمام شده. هم خودم و هم وبلاگم.
از خواب پريدم. صداي زوزه‌ي گربه مي‌آمد. دوباره سر و كله‌اش پيدا شده بود. دوباره آمده بود توي پاركينگ. ساعت شش صبح بود. بلند شدم. قرص ضد حساسيت را انداختم بالا. آب شير را باز و ليوان را پر آب كردم. مثل  هميشه آب ولرم و حال به هم زني كه مزه‌ي كلر هم مي‌دهد. برگشتم توي تختم.
ساعت دوازده ظهر بيدار شدم. رفتم پايين پاركينگ را نگاهي بياندازم. پدرسگ توي يك كارتن قايم شده بود. با ميله ضربه‌ي شديدي زدم به كارتن. مثل فنر پريد هوا و از در پاركينگ كه باز گذاشته بودم فرار كرد. توي كارتن را نگاهي انداختم. گندش بزنن. بچه‌اش هم آنجا بود. جم نمي‌خورد. انگار تازه زاييده بودش. همان‌جا شايد. ديشب شايد. فقط يك تكه گوشت بود كه با ضربان نبض تكان مي‌خورد. بيرون برو نبود. نمي‌توانست تكان بخورد. آخر سر با يك نايلون گرفتم و پرتش كردم توي خيابان.
بدجور چندشم شده بود.
برگشتم بالا. صبحانه‌ي ساعت دوازده ظهري را داشتم مي‌خوردم. صبحانه‌ي هميشه‌گي. صبحانه‌ي يكنواخت. صبحانه‌ي معمولي. معمولي. معمولي. كيك و كافي‌ميكس. همه اش لاشه‌ي بچه‌ گربهه جلوي چشمم بود. بدجور پرتش كردم. تالاپي افتاد و گوشتش روي زمين پخش شد. شايد تا آخر عمرش معلول شود. يك گربه‌ي معلول، معلول،‌ معلول. كيكم را كه مي‌خوردم ناخواسته به اين فكر مي‌كردم كه دارم گوشتش را خام خام مي‌جوم، مي‌جوم، مي‌جوم.
امروز هم روز گندي بود. بي‌رمق بود. خاكستري بود. يكنواخت بود. زندگي كپك زده. خودم هم كپك زدم. يك بچه گربه را هم ناك اوت كردم. شايد مجازاتم اين بوده كه حالا مورچه‌ها هم بهم هجوم بياورند. همه جا پخش و پلا شده‌اند. توي سينك ظرف شويي، كنار ظرف و ظروف آشپزخانه. روي زمين. توي لباس‌هايم...
حالا دفتر را پرت مي‌كنم كنار. چراغ را خاموش مي‌كنم و مي‌روم توي تخت. اگر بي‌خوابي‌ام بگذارد مي‌روم تا كابوس‌هايي را ببينم كه براي آشفته كردن حال و روزم ثانيه شماري مي‌كنند. و بعد دم صبحي بيدار مي‌شوم و مي‌روم توي كلاس‌هايي كه در آن چشم‌هايم پف كرده و خيره است به وايت‌بورد. فردا هم گندتر از امروز خواهد بود. كاش مي‌شد الآن پرتم مي‌كردند توي ساعت شش فردا عصر. حداقلش اين بود كه يك عصرانه مي‌خوردم. آهنگي مي‌انداختم بالا و يك مقداري روي پرو‍ژه‌ي فولادم كار مي‌كردم.

بعدا نوشت: خوب، من باید یک سری توضیحات را در مورد بچه گربه ی محترم ارائه بدهم. چون  اگر همین جوری پیش برود اسمم به عنوان گوریل منحرفی که ترتیب بچه گربه ها را می دهد، بد جور در خواهد رفت. برای همین صحنه ی جنایت را مقداری تشریح می کنم.
بچه گربه توی کارتن بود و جم نمی خورد. من کارتن را بلند کردم و بردم توی خیابان. کجش کردم تا با یک مقداری حرکت خودش بیرون برود و قال قضیه  کنده شود. ولی بیرون برو نبود. برای همین با یک نایلون گرفتم تا بگذارمش روی زمین. ولی به محض اینکه بلندش کردم، به این خاطر که یک مقداری چندشم شده بود از دستم افتاد و روی زمین ولو شد. در حقیقت من آن وسط نقش پرتاب کننده ی بچه گربه را بازی نمی کردم. فقط وقتی که افتاد بدجوری روی زمین ولو شد. نمی دانم... شاید هم خیلی بدجور ولو نشد. به هر حال ولو شد . نیم ساعت بعد هم که به محل حادثه مراجعت کردم، دیدم نشانی از بچه گربه ی محترم نیست. لذا به این نتیجه رسیدم که احتمالا مادرش برداشته و برده بودش. بعید به نظر می رسید توی لنگ ظهری زیر آن آفتاب، چه می دانم، شغالی، روباهی، کفتاری، چیزی ترتیبش را داده باشد. روز بعدش دوست محترم، خانم ش.ط. کلی دلداری دادند که بلایی سر بچه گربه نیامده است و از ارتفاع یک متری، یک و نیم متری که بیافتد زمین چیزی اش نمی شود. فقط این را اضافه کردند که ممکن است پدر گربهه ترتیب بچه اش را داده باشد و خورده باشدش. که البته من این احتمال را هم رد می کنم. چون به نظرم اگر خودم هم پدر شوم هیچ حاضر نیستم بچه ام را بگیرم و خام خام تیکه پاره و لقمه ی چربش کنم. چه برسد به گربه ها.
برای بار ان ام مستحضر هستید که... بچه گربهه را عامدا جوری که یک نارنجک را پرت می کنند طرف دشمن، روی زمین پرتاب نکردم.
همین دیگر.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۳/۰۶ |