ساعت ده شب که گشنگی توی معده ی همه مان فشار منفی ایجاد کرده است، با دختر عمویم می رویم فلافل بخریم. سوار رنوی زن عمویم می شویم. من پشت فرمان ام و دختر عموی یازده ساله ام کنار من. ماشین را روشن می کنم و می اندازم توی تاریکی کوچه.
بله... امشب باید یک شبیه سازی پاریسی داشته باشیم. به خاطر کهنگی مفرط رنو، شبیه سازی پاریسیمان باید برگردد به دهه ی هفتاد، هشتاد میلادی. یک آلبوم موزیک فرانسوی را از توی موبایلم می اندازم بالا و صدایش را تا ته زیاد می کنم.
مخلوطی از صدای آکاردئون و ویولون. آکاردئون، ساز مورد علاقه ی فرانسوی ها. به گمانم اگر توی آهنگ هایشان صدای آکاردئون نباشد اصلا به آن گوش نمی دهند. شاید هم به عنوان موسیقی به حسابش نیاورند. بودن یا نبودن صدای آکاردئون توی یک آهنگ فرانسوی مثل بودن یا نبودن زن آدم است تو بستر زناشویی.
به هر حال. امشب سنندج به اندازه ی کافی پاریسی شده است. آن همه چراغ که مساحت شهر را کاملا روشن کرده است، از بالای دامنه ی آبیدر خیلی خوب و زنده به نظر می رسد.
من و سحر داریم با یک رنوی دهه ی هفتادی به فلافل فروشی می رویم و با ریتم تند آکاردئون سرهایمان را توی هوا تکان می دهیم. چپ و راست. بالا و پایین.
یک ساعت بعد: اگر الزاما از سلیقه ی دیگران پیروی نمی کردم هرگز برای خودم فلافل نمی خریدم. ترجیحا سگ داغ، یا کوکتل.
مخصوصا فلافل آن سگ پزی نفرت آور.
حالا هر گازی که از ساندویچ می زنم انگاری که دارم زهری می نوشم که تا دقایقی دیگر معده ام را ضربه فنی می کند.