به نظرم کمک کردن به دیگران هم کار خوبی است. در حقیقت یک ساعت پیش فهمیدم کمک کردن به دیگران کار خوبی است. بهم یک جور حس آرامش داد. برای یک لحظه حس کردم تبدیل به یک قدیس محترم و روحانی شده ام.
قدیس گوریل فهیم، مثل قدیس آگوستین یا قدیس آکویناس یا یک همچو کسی. بعد مردم می آیند پیش من و از من درخواست کمک می کنند. و من به آن ها کمک می کنم. زندگی شان را نجات می دهم. شوهرهایی که زن هایشان را ترک کرده اند بر می گردانم خانه. بچه های جن زده را که بیاورند پیشم، می خوابانمشان روی تخت و چند تا تف می اندازم تو صورتشان و یک وردی می خوانم تا حالشان خوب شود.
برای بچه های یتیم و بی پناه، یتیم خانه ی باحالی تو لواسانات درست می کنم. یک یتیم خانه ی مختلط که توش میز بیلیارد و استخر مختلط و گروه های تئاتر و کانون نویسندگی و وبلاگ نویسی هم موجود باشد. هر کدام از بچه ها برای چاشت نیمروزی باید یک شکلات مغزدار با طعم بادام زمینی بخورند. شام ها همیشه سیصد تا پیتزای مخصوص با یک عالمه گوشت و سوسیس و کالباس تهیه شود. همین طور دویست کیلوگرم کنتاکی. که بچه ها طرف استخوانی ران مرغ های سوخاری را با دست بگیرند و نوک پرملاتش را به نیش بکشند. بعد قلپ قلپ کوکاکولای یخی بریزند روش و قاه قاه سر بی مزه ترین چیزها بخندند.
تازه اگر قدیس گوریل فهیم شدم، یک دفعه دیدید مثل مادر ترزا جایزه ی صلح نوبل را هم گرفتم و یکی دو میلیون دلار زدم به جیب و کلی هم تو جهان معروف شدم. آن وقت حتما یک مورانوی نارنجی می خرم. و یک آپارتمان دویست متری چهار خوابه تو فرمانیه. یک اتاق برای نویسندگی و مطالعه. یک اتاق برای فیلم دیدن. و یک اتاق که توش میز پینگ پنگ بگذارم.
خوب... ببینید، درست است که یک رگه هایی از پدرسوختگی هم تو جریان قدیس شدنم وجود دارد، مثلا همین ایده ی یتیم خانه ی مختلط یا طمع پول جایزه ی صلح نوبل. ولی به هر حال این دلیل نمی شود که من مثل یک قدیس دوست نداشته باشم به دیگران کمک کنم.
همین یک ساعت قبلی را که گفتم در نظر بگیرید. یکی در آپارتمانمان را زد. من تو خانه تنها بودم و داشتم یکی از این داستان های مزخرف ریموند کارور را می خواندم. اصلا حوصله ی این را نداشتم که یکی بیاید در خانه ی آدم را بزند و کاری چیزی با آدم داشته باشد. راستش را بخواهید همانجا نشستم و به کتاب خواندن ادامه دادم. یارو دوباره در زد. حتما کار مهمی باهام داشت. برای همین بلند شدم و رفتم دم در. از تو چشمی راه پله را نگاه کردم. یک آقای با قد متوسط ایستاده بود پشت در. قیافه اش اصلا آشنا نبود. آدم تو این موقع نمی داند چی کار باید بکند. شاید دزد ناکسی باشد که تا در را برایش باز کنی چاقو را بگذارد بیخ گلوی آدم و بیاید تو. پیش خودم فکر کردم حالا فوقش بیاید تو. می خواهد چی تو این خانه ی هفتاد متری پیدا کند؟ می خواهد کی را بخواباند زمین و ترتیبش را بدهد. من که ده دوازده سال از بچه بودن و مزلف بودنم می گذرد. دختر و این ها هم که گذرشان به هفتاد کیلومتری اینجا نمی افتد. برای همین آخر سر در را باز کردم. نه... یارو از آن آدم حسابی ها بود که با طرفشان خیلی مودبانه حرف می زنند. من هم که از مودبانه حرف زدن آدم ها خیلی خوشم می آید. آن ها کاملا مودبانه حرف بزنند و من هم تریپ مودب بودن بر دارم و کلی تعارف و خنده به هم پاس بدهیم و چندین تا هندوانه زیر بغل هم دیگر بگذاریم. تو این مواقع می توانم یک عالمه کلمه ی احترام آمیز را بار طرف کنم: خواهش می کنم قربان، استدعا دارم، تمنا می کنم، لطف فرمودید، همانگونه که التفات دارید و از این جور چیزها. بهم حس خوبی می دهم. بهم حس آدم حسابی بودن می دهد. حس مهم بودن.
خلاصه... یارو گفت که یکی از همسایه های جدیدمان است که آپارتمان واحد چهار یا پنج را اجاره کرده است. حالا دارند اسباب کشی می کنند و می خواهند وسایلشان را بیاورند تو خانه. ولی مسئله اینجا است که لنگه ی کوچک در شیشه ای ورودی آپارتمان قفل است. مدیر ساختمان هم که حفاظ آپارتمانشان بسته است. آقای محمدی هم که خرش تو آپارتمان می رود، خانه نیست. و برای همین می خواست که اگر ما کلید لنگه ی کوچک در را داریم، بهش بدهیم تا کارش راه بیافتد.
من البته باید مقداری فکر می کردم تا ملطفت بشوم که آن در شیشه ای، لنگه ی کوچکی هم دارد که همیشه قفل است. راستش را بخواهید هیچ وقت به لنگه ی کوچک در شیشه ای توجه نکرده بودم. هیچ وقت درست و حسابی وراندازش نکرده بودم. آخر آدم این همه کار را بگذارد کنار و به در شیشه ای ورودی آپارتمان دقیق شود؟ چه کاری است؟
وقتی که به نتیجه ی مثبت رسیدم، تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که اجازه بدهد تا من زنگی به موبایل مادرم بزنم و از او بپرسم که آیا کلید آنجا را داریم و اگر داریم کجا است که من آن را پیدا کنم و به یاروی آدم حسابی بدهم. دم در منتظر شد. تعارف هم زدم که بیاید تو و جلوی در همین جوری مثل چنار نایستد. ولی خوب... آن فقط یک تعارف خشک و خالی بود و خود یاروی آدم حسابی هم این موضوع را بهتر از من می دانست.
رفتم تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم. تن صدایم را هم عمدا بلند کردم تا طرف بشنود که من دارم جدی جدی بهش کمک می کنم. مامان گفت که کلید کذایی را ندارد و به آقاهه بگویم برود از مدیر ساختمان یا آقای محمدی بگیرد. و من هم بهش گفتم که آن دو نفر تو آپارتمان نیستند. برای همین مادرم بهم گفت ترجیحا برود در خانه ی خانم سبزواری را بزند.
گوشی را قطع کردم و برگشتم دم در. دوباره یک عالمه کلمه ی مودبانه ریختم بیرون: قربان واقعا از حضورتون عذر می خوام. متاسفانه مادرم گفتند که کلید در شیشه ای رو نداریم. شما ترجیحا التفات بفرمایید، تشریف ببرید طبقه ی بالا در واحد ده را بزنید و از خانم سبزواری بپرسید. احتمالا ایشان کلید را دارند.
یارو گفت: واحد ده، خانم سبزواری.
من گفتم: بله قربان. واحد ده، خانم سبزواری. باز هم از حضور مبارکتون عذر خواهی می کنم. اگر اجازه بفرمایید خدمتتون برسم و در جابجایی اسباب و اثاثیه همراهیتون کنم.
معلوم بود که چه تعارف گنده ای پیش کشیدم. من با این وضعیت روحی و این کرختی مفرطی که بهش دچار شده ام، حتی حوصله ندارم وقتی که دراز می کشم کتاب ریموند کارور را تو هوا روبروی چشم هایم نگه دارم. دنبال اختراع ماشینی می گردم که کتاب را برای آدم تو هوا نگه دارد. چه برسد به اینکه بیایم برای طرف حمالی کنم. ولی خوب... این همه مودبانه حرف زدن به آدم حس خوبی می دهد.
آقاهه گفت: مرسی ممنونم. همین که برای اون کلید تلفن زدید و پرسیدید خیلی در حقم لطف کردید.
چه آدم خوبی بود. خوب شد زنگ در را زد و باعث شد مقداری با همدیگر مودبانه حرف بزنیم. جدا نیاز داشتم بعد چند روز حبس خانگی اختیاری، با غریبه ای مثل او چند دقیقه ای کاملا محترمانه حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم. تازه بهم گفت که من خیلی در حقش لطف کرده ام که به خاطر پیدا کردن کلید به مادرم زنگ زده ام. من کمکش کرده بودم. به جهنم که کلید را نداشتیم. به هر حال من بهش کمک کرده بودم و به صورت کاملا انسان دوستانه برای او کاری انجام داده بودم و بالاخره آدرس واحد ده را هم بهش دادم که احتمالا کارش آنجا راه می افتاد. تازه فقط به خاطر آن موضوع من به موبایل مادرم زنگ زده بودم و یکی دو دقیقه در این مورد باهاش حرف زدم. یعنی صد تومان، دویست تومانی هم برای کمک کردن به این آقای محترم هزینه کرده بودم. و این نتیجه می دهد که من واقعا قصد کمک داشته ام. واقعا بهش کمک کرده بودم و در این راه هزینه هم متحمل شده بودم. این خیلی مهم است. جدی می گویم...
---
در حال حاضر من از اینکه به همسایه ی جدیدمان کمک کرده ام واقعا خوشحالم. بهم حس خوبی داده است. همان طور که اول هم گفتم، بعد از خداحافظی کردن با او و بستن در احساس کردم یک قدیس تمام عیار هستم. قدیس گوریل فهیم، مرد خوبی ها. مرد اخلاق. مردی که به همنوعان خود کمک می کند تا کلید درهای قفل شده را پیدا کنند. مردی که نهایت تلاش خود را می کند تا مشکلات مردم حل شود.
البته باید توجه داشت که قدیس ها هم بعضی اوقات مجبورند هم نوعان خود را بپیچانند. می خواهم بگویم که گاهی پیچاندن مردم اجتناب ناپذیر است. حتی وقتی که شما قدیس اخلاق مداری باشید. برای نمونه می توانم در اینجا توجه شما را به مسئله ی شاهین جلب کنم. شاهین یکی از دوستان دانشگاهم است که به من چهار صفحه ی پر، متن انگلیسی داده است و ازم خواسته تا آن را برایش ترجمه کنم. کار ترجمه را باید به یکی از استادهایش تحویل بدهد. آخر شما تصور کنید منی که حوصله ی نگه داشتن کتاب دویست سیصد صفحه ای ریموند کارور را تو هوا ندارم چطور می توانم بنشینم و با این زبان دست و پا شکسته چهار صفحه تکست تخصصی مهندسی را برای شاهین ترجمه کنم.
درست است. همان اول باید بهش می گفتم قید مرا بزند. ولی آخر شاهین برای من چند تا کار انجام داده بود و بار منتش رو دوشم سنگینی می کرد. برای همین قبول کردم که آن چهار صفحه را ترجمه کنم. ولی متاسفانه مجبور شدم همین عصر امروز مقداری درجه ی پدرسوختگی خونم را بالا ببرم و بهش اس ام اس بدهم که ما امروز کاملا اتفاقی آمده ایم اصفهان و تا هفته ی دیگر هم اینجا می مانیم. و من یادم رفته است چهار صفحه ی انگلیسی و دیکشنری را با خودم ببرم اصفهان. برای همین نمی توانم آن کار را برایش انجام بدهم.
به هر حال قدیس ها هم گاهی درجه ی پدرسوختگی خونشان بالا می زند. ولی این دلیل نمی شود که به همسایه ی آپارتمانشان کمک نکنند. دلیل نمی شود که یتیم خانه ی مختلط و خانه ی سبز احداث نکنند. دلیل نمی شود که یکی دو میلیون دلار پول جایزه ی صلح نوبل را نزنند تو جیب حالش را ببرند.