از در آپارتمان که می آیم بیرون، به سر کوچه که می رسم، یک نگاهی می اندازم به سلمانی کوروش. آره... جهان همچنان ادامه دارد و هنوز به آخر الزمان خودش نرسیده است: صرفا به این خاطر که مثل همیشه می بینم او پراید آلبالویی اش را جلوی سلمانی پارک کرده و چادر سفید رنگ آن را با دقت رویش پهن کرده است. بعد می بینم کوروش مثل چهار سالی که توی این محل هستیم، پیراهن مردانه ی آستین کوتاه نارنجی یا قرمزی تنش است و دارد مثل زنبور دور مشتری اش وز وز می کند. مطمئنا آنجا از رادیو دارد افتخاری ای، مختابادی چیزی پخش می شود. و گوش مشتری از صدای قچ قچ قیچی کوروش و تحلیل های زپرتی سیاسی اش پر شده است.
بعد که نگاهی به داخل مغازه می اندازم و مطمئن می شوم هنوز همه چیز جهان سر جای خودش است و آن تعادل مسخره هنوز بر کل جهان حکم فرماست، می پیچم دست راست و پیاده تا سر خیابان اصلی راه می روم. احتمالا بروم از سوپرمارکتی آن دست خیابان و برای چند دقیقه فکر نکردن و آرامش داشتن هله هوله ای بخرم. شکلات هوبی، هیس، مترو، نینا یا اگر دیگر بخواهم خیلی ولخرجی کنم  کیت کت یا دایاموند.
بعد از بیست و اندی سال به این تجربه ی شخصی بزرگ رسیده ام که لحظاتی که شکلات می خورم – صرف نظر از اینکه چقدر شکلاتش درپیت باشد – تقریبا به هیچ چیزی فکر نمی کنم. یک جور آرامش یوگاوار بهم دست می دهد. باعث می شود به اینکه باید یک روز شهاب سنگ یا توپولوفی بخورد تو سلمانی کوروش فکر نکنم. به اینکه باید یک آخرالزمانی برسد تا پراید آلبالویی کوروش و پیراهن نارنجی اش تو زاویه ی دید من نباشد. آن موقع مطمئنا از آسمان شکلات های مرسی و کیت کت و دایاموند مثل باران می ریزد زمین. آن موقع می شود سرپرست کارگاه یک برج بیست طبقه ی بتنی شد و با مورانویت بروی و جلوی در کارگاه بوق بزنی تا نگهبان در را برایت باز کند... و همه ی این ها فقط روزی اتفاق می افتد که ببینی سلمانی کوروش و پراید آلبالویی اش پودر شده اند رفته اند هوا.

قیچی شکسته

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۱۸ |