همانطور که استحضار دارید رژیم غذایی اینجانب از بیست و نهم شهریور ماه شروع شد. اینبار به خاطر حرف بعضی از دوستهایم قضیه خیلی جدی شد. یعنی من قضیه را خیلی جدی گرفتم. به این خاطر که یک جورهایی به غرور گوریلیام برخورده بود. اینکه بهم بگویند خیلی چاقم، یا اینکه بگویند شکم آوردهام و از این جور حرفها.
متاسفانه از شروع رژیم غذایی با یک سلسله از ریاضتها مواجه شدم. تو خیابان از کنار سوپرمارکت که رد میشوم انگار که یک نامحرم سانتیمانتال دیده باشم: سرم را بر میگردانم آنور و ناخودآگاه، ضربان قلبم بالا میرود. تا اینکه سوپر مارکت را رد کنم. و من نمیدانم چرا از بیست و نه شهریور تعداد سوپر مارکتها در مسیر رفت و آمدم بیشتر شده است. و همینطور تعداد رستورانها و اغذیه فروشیهای کثیف و بهداشتی، چاله میدانی و میردامادی.
تو خانه هم یک سری حالگیریهای دیگر. مثل بالا و پایین کردن بیهودهی کانال تلوزیون، هر یک ربع یک بار میروم در یخچال را باز میکنم و به موز، گردو، شیرکاکائو، ماکارونی توی قابلمه، کیک، ساندیس و یک عالمه چیز دیگر نگاه حسرت آمیزی میاندازم. آخر سر هم دولا می شوم و با ناامیدی کامل یک سیب فسقلی بیبخار بر میدارم. نمیدانم چرا اینقدر تازگیها از سیب بدم میآید. انگار که دارد به آدم فحش خواهر مادر میدهد.
غیر از رژیم غذایی، به سرم زد که یک باشگاه ورزشی هم اسم نویسی کنم. میدانید... جدا از اینکه رژیم غذایی چقدر سخت است ولی احساس کردم نام نویسی تو یک باشگاه ورزشی به آدم حس بورژوازانهای میدهد. اینکه ساعت هشت شب از شرکت چند ملیتیام (یعنی همان کتابخانه) برگردم به پنتهاوسم تو برج بینالملل تهران (یعنی آپارتمان فسقلیمان تو بلوار س) . بعد مورانوی سیاهم را روشن کنم (یعنی با پای پیاده) و بروم به سمت باشگاه تنیس مجموعه انقلاب (یعنی باشگاه تنیس روی میز سر خیابانمان.)
خلاصه اینکه وقتی از کتابخانه برگردم و پیاده بروم به باشگاه پینگ پونگ یک جورهایی میتوان دنیای بورژوازی را شبیه سازی کرد.
تقریبا میشود دنیای خرده بورژوایی. و ما هم فعلا به همینش راضی هستیم.

عکس نوشت: طرح اولیهی خودم توی ترازو از سایت کید کارتونیست قاپیده شده است.