تو همیشه توی رستوران نصف پیتزایت را می‌خوردی و سیر می‌شدی. بعد فقط به نی نوشابه ا‌ت مک می‌زدی و برای من کلی شرح و بسط می‌دادی که آدم احمقی هستی و هیچ هدفی توی زندگی‌ا‌ت نداری. و اینکه زندگی‌ا‌ت به گه کشیده شده و یک اپسیلون استعداد تو هیچ زمینه‌ای نداری. اینکه توی این جهان یک تکه گوشت اضافی هستی و کلا یک موجود بدبخت فلک زده‌ای.
در همین حال من که پیتزای خودم تمام می‌شد، ظرف پیتزای تو را می‌سراندم طرف خودم و شروع می‌کردم به خوردن آن. به حرف‌های تو گوش می‌دادم و به این فکر می‌کردم چه کسی با برجستگی‌ پصتانت و با پاهایی که به ناخنشان لاک قرمز زده‌ای و با شلوار جین آبی رنگت که بوی زنانگی می‌دهد، می‌تواند خوشبخت‌تر از تو باشد.
+ برچسب: داستان

نوشته شده توسط گ ف | در شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۱ |