میشود گفت که تقریبا هیچ شهری را درست و حسابی بلد نیستم. همیشه که بخواهم بروم جایی حس گم و گور شدن بهم دست میدهد. امروز خیلی سر این موضوع دپرس شدم. یک دفعه خودم را بین چند صد یا چند هزار تا ماشین و آدم گم کردم. احساس کردم از پای درختی که برای سالها زیر سایهاش لم دادهام و شپشهایم را درآوردهام، پرت شدهام وسط یک ابرشهر بی در و پیکر که ماشینها میخواهند زیرم بگیرند و آدمها میخواهند با چشمهایشان بهم تجاوز کنند.
یک چیزی را باید میرفتم از یک کسی میگرفتم. بهم گفت بروم دم پل آزمایش یا پل چمران یا هر اسم زهرمار دیگری که دارد. گفت تا ده دقیقهی دیگر میرسد آنجا. خیلی هم با یارو تعارف داشتم. بند و بساطم را گذاشتم تو کتابخانه و از آنجا زدم بیرون. بدو بدو رفتم تا رسیدم سر بزرگراه. دو سه تا کورس تاکسی تا آنجا راه داشتم. سر هر کدامشان ده دقیقهای معطل شدم. خیلی دیر شده بود. دو بار زنگ زد که چرا هنوز نرسیدهام سر قرار.
با هزار بدبختی که شد خودم را رساندم سر شهرآرا. موبایلش را گرفتم و بهش گفتم ماشینش را نمیبینم. مودبانه غرولند کرد و بعد گفت آن ور پل است، طرف غرب به شرق. سر اینکه دارد سرم منت میگذارد که آن "چیز" را برایم آورده است و من هم این همه وقت معطلش کردهام بدجوری اعصابم خورد شده بود. اینکه آنطرفها را هم درست حسابی بلد نبودم بدتر. جهت یابیام را هم از دست دادم. فکر کردم غرب به شرق یعنی طرف دیگر پل. تصمیم گرفتم از زیر پل بروم که مسیرم کوتاهتر باشد. داشتم میدویدم که زودتر برسم به آنجا... تو یک قسمت خاکی پایم گیر کرد به سنگی و ولو شدم روی زمین. نفسم بند آمد. درد مثل یک ابر رسانا با سرعت خیلی زیادی پیچید توی تمام بدنم. انگار که استخوانهایم خرد خاک شیر شدهاند. بدجوری خوردم زمین. تمام لباسم خاکی شده بود. برای یک لحظه احساس کردم کاملا ناک اوت شدهام...
آخرش زورم را زدم و از زمین بلند شدم. باید خودم را میرساندم به طرف دیگر پل لعنتی. برای همین باید از گاردریل میپریدم آنور و عرض بزرگراهی را که ماشینها دیوانهوار از آن عبور میکردند رد میکردم. لاین جنوب به شمال نسبتا خلوت بود. توانستم زود فلنگ را ببندم و برسم وسط بزرگراه. از رو دو تا گاردریل دیگر هم پریدم. حالا کنار لاین شمال به جنوب بغل گاردریل ایستاده بودم و منتظر بودم یک مقداری تعداد ماشینها کم بشود تا بتوانم از آن هم رد بشوم. ولی مگر خلوت میشد؟ همهشان داشتند سر میبردند. آنهایی که از لاین سبقت میآمدند با فاصلهی ده بیست سانتی متری از کنارم رد میشدند. خودم را چسبانده بودم به گاردریل که لهام نکنند. برای یک لحظه احساس کردم که هیچوقت نمیتوانم از عرض آن رد بشوم. و "چیز" را هیچوقت نمیتوانستم از یارویی که منتظرم بود بگیرم. احساس کردم این شهر لعنتی با این بزرگراههای مریضگونهاش مثل یک جور سرطان میماند که آدمها را زجر میدهد تا بکشدشان.
با هزار بدبختی خودم را رساندم آنطرف بزرگراه. باز هم باید از یک قسمت خاکی دیگر میدویدم تا میرسیدم به محل قرار.
بعد که رسیدم آنجا، هیچ پژوی 206 نقرهایای آن گوشه کنارها پارک نکرده بود. نگاهی به ساعت موبایلم انداختم. طرف چهل دقیقه به خاطر من علاف شده بود. بهش زنگ زدم که بگویم نمیبینمش. یک جورهایی حس زالو بودن بهم دست داده بود. گوشی را برداشت. محل دقیقم را بهش گفتم. واقعا یک تراژدی بود. طرف همان وری بوده که من اول از همه در آنجا از تاکسی پیاده شده بودم. یعنی اصلا نباید بزرگ راه لعنتی را رد میکردم. یعنی دوباره باید میرفتم آنور پل. این دفعه به پیشنهاد خانم میانسالی که ازش آدرس را پرسیدم از روی پل رفتم تا دوباره مجبور نشوم عرض بزرگراه را رد کنم. باز هم دویدم که چند دقیقهای زودتر برسم.
آخرسر ماشین طرف را پیدا کردم. داشتم میرفتم سمتش که بهم زنگ زد. بدون اینکه چیزی بگویم گفت که زودتر بیایم و اینکه یک عالمه معطلش کردهام و از اینجور حرفها. اصلا انتظار نداشتم اینجوری باهام حرف بزند. درست است که خیلی معطلش کرده بودم ولی حداقلش این بود که همیشه احترام همدیگر را نگه میداریم و تازه یکی دو ماه پیش کلی برایش کار انجام داده بودم. برای همین چند تا فحش خفیف نثارش کردم.
بالاخره با یک عالمه تاخیر رسیدم سر قرار و "چیز" را ازش گرفتم. خندهی مصنوعی و مردهای تحویلم داد، گاز داد و رفت. حتما در آن لحظهای که راه افتاد کلی فحش بهم داده بود.
حالم خیلی گرفته شده بود. سر زمین خوردن، رد شدن از بزرگراه، پیدا نکردن آدرس، ماشینهایی که میخواستند زیرم بگیرند، یکی دو نفری که آدرس اشتباهی بهم داده بودند، منت کشیدن یارویی که باهاش قرار داشتم و مهمتر از همه اینکه چیز کذایی اصلا ارزش این همه دردسر را نداشت.
برگشتم کتابخانه. از سوپرمارکت سر کوچه ماست موسیر خریدم که با استنبولیای که توی کیفم روی میز کتابخانه و داخل قابلمه انتظارم را میکشید بخورم. باید با خوردن استنبولی با ماست در سکوت کاملا تمام اتفاقات را از لای شیارهای مغزم میکشیدم بیرون و میانداختم دور.
با کلی ذوق و شوق وسایل ناهار را آماده کردم و رفتم طرف ناهارخوری کتابخانه. ولی با کمال سرخوردگی دیدم حفاظ فلزیاش قفل است و مستخدم آنجا که به آدم محل سگ هم نمیگذارد دارد زمین کف غذا خوری را تمیز میکند. قابلمه و ماست را نشانش دادم و گفتم میخواهم ناهار بخورم. با بیتفاوتی تمام گفت: "ساعت دو و نیم تعطیله." هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم و عهد بستم اگر زمانی تو شهرداری استخدام شدم اول از همه این یاروی مادر به خطا را که خیال میکند از دماغ فیل افتاده از نان و آب بیاندازم. با ظرف پر از غذا و شکم خالی آمدم تو کوچه و دنبال جایی گشتم که بساط ناهار را پهن کنم. ولی محیط کوچه به شدت مسکونی بود و هر چند من یکی از طرفداران پر و پا قرص طبیعت گرایی و حتی توحش گرایی و همین طور منش کلبیون هستم ولی اصلا موقعیت غذا خوردن متوحشانه فراهم نبود.
دوباره اعصاب خوردی بیخ خرم را گرفت. رفتم تو کتابخانه. بار و بندیلم را جمع کردم و به طرف خانه راه افتادم. از هر چه درس خواندن و کتابخانه رفتن و زندگی کردن بود زده شده بودم...
مادرم خانه نبود. قابلمهی غذا را گذاشتم رو گاز و آن را گرم کردم. ماست موسیر و ترشی و پیاز و آب یخ هم گذاشتم تو سینی. بعد آمدم لم دادم روی مبل جلوی تلویزیون. کانال را گذاشتم روی روتانا تیوی تا یک مقداری دخترهای لبنانی برایم آواز بخوانند و جلویم برقصند و عشوه کنند.
بعد دیگر تمام اتفاقات بی مزه و حال به هم زن را از لای شیارهای مغزم کشیدم بیرون و انداختماشان دور. بعد حس شیوخ بادیه نشینی را داشتم که تو چادرشان لم میدهند، غذا میخورند و چند تا رقاصه و مطرب جلویشان ساز میزنند و میرقصند.
پ ن: در مورد اینکه آن چیز چی بوده است شفاف سازی نمیکنم. به قول اسمایلی گیلاس خانمی:
.