
+در این گزارش به نور شدید فلاش دوربین اشاره شده است.
1- این ها چهار تا نیمکت هستند که دور هم جمعشان کردیم. خود نیمکت ها سبز رنگ بودند. ولی برای تفکیک جنصیتی رنگشان را تغییر دادم. روی نیمکت های قرمز آقایان نشسته بودند و روی نیمکت های آبی خانم ها. مربعی که در وسط جمع وبلاگی قرار دارد عبارت است از یک عالمه شیرینی دانمارکی، یزدی و ساندیس آلبالو که روی زمین گذاشته بودندشان. من هم همان نقطه ی سیاهی هستم که روی نیمکت قرمز رنگ نشسته و به مربع کذایی چشم دوخته. یک مقداری فاصله ی عکسبرداری زیاد بوده. وگرنه من اینقدرها هم ریز نیستم.
2- این مستطیل خاکستری جزء جنگولک بازی های شهرداری است. تلویزیون گنده ای که داشت یکی از سریال های آبکی صدا و سیما را پخش می کرد. بیشتر از آنکه صدای خودمان را بشنویم، دیالوگ های سریال توی گوشمان فرو می رفت.
3- نقطه های نارنجی آدم هایی هستند که از کنار ما رد می شدند و یک جورهای خاصی نگاهمان می کردند.
4- ایشان هم باغبان پارک بودند که هرازگاهی می آمدند و گیری سر جابجا کردن نیمکت ها بهمان می دادند و می رفتند.
مشروح گزارش:
چهارشنبه ساعت چهار تا هشت یک میتینگ وبلاگی بود کنار دریاچه ی پارک ملت. با احسان قرار گذاشتیم که برویم آنجا. طرف های ساعت شش رسیدیم کنار دریاچه. هوا کاملا تاریک شده بود. به پوریا منزه زنگ زدم که بیاید ما را پیدا کند ببرد توی جمع.
او آمد و ما را برد جایی که گذر هیچ پرتوی نوری به آنجا نمی افتاد. من و احسان با یک سری سایه ی متحرک روبرو شده بودیم که بعدا فهمیدیم آن ها همان بر و بچه های وبلاگ نویس هستند. جمعیت ترسناکی که نمی شد چهره ی هیچکدامشان را دید. بعد در آن تاریکی مطلق و در حالی که مردمک چشم هایمان به بیشترین قطر خود رسیده بودند، در یک لحظه یک عالمه نور شدید فلاش دوربین تمام فضای مردمک ها را پر کرد. تا چند دقیقه ما تبدیل شده بودیم به کاراکترهای رمان کوری ژوزه ساراماگو. یک فضای نامتناهی سفید احاطه مان کرده بود.
چند دقیقه ی بعد که اوضاع نسبتا عادی شد از ما با یک جعبه پر از شکلات مغزدار آیدین پذیرایی شد. شکلات مغزدار آیدین همان چیزی است که می تواند من را از یک گوریل هیجان زده و شوکه شده به یک گوریل انسان فرندلی تبدیل کند. به هر حال تاریکی مفرط یک سری مزایای خاص خودش را هم دارد. مثلا اینکه من توانستم یک مشت شکلات آیدین بریزم توی جیبم و تظاهر کنم که فقط یک عدد از آن برداشته ام. خوب دیگر... یک مقداری نسبت به شکلات های آیدین عقده ای شده ام. مادرم می گوید یک روزه دخل تمام آن را در می آورم و برای همین اصلا راه ندارد که از این جور چیزها بخرد.
بعد خوشبختانه توافق شد که برویم یک جای پر نور و چهار تا از نیمکت های پارک را دور هم بچینیم و آنجا به میتینگ وبلاگی ادامه بدهیم. خیلی جمع خوب و دوستانه ای بود. به این نتیجه رسیدم که اکثر وبلاگ نویس ها و وبلاگ خوان ها مثل هم هستند. چه از نظر سطح اجتماعی و مادی، چه از لحاظ سطح فکری، چه از نظر سلیقه ها و علایق شخصی. کلا ترجیح می دادم به جای اینکه بروم تو دانشگاه یک رشته ی فنی بخوانم و با هم کلاسی هایم در مورد انتگرال و ممان اینرسی و مدول الاستیسته حرف بزنم، می رفتم لیسانس وبلاگ نویسی ای چیزی می گرفتم و با یک سری دانشجوی وبلاگ نویس مصاحبت می کردم...
آخر سر که می خواستیم برویم پرهام کلی لطف کرد و یک جعبه ی پر کیک یزدی مارک دار را به من و پپری داد تا ببریم خانه. واقعا پارتی بازی خیلی خوبی بود.
لینک دوستانی که آمده بودند را اینجا می گذارم. اگر دوستی را یادم رفت لطفا بهم بگوید تا لینکش را اضافه کنم.
مداد نوکی، پوریا منزه، دلا و زندگی، پپری، وارژه، دفتر ر د ک، مردی از مترو، توهمات یک دانشجو، بانو، نگاه ها باورها و روزنوشت هایم، گره کور، آرام تر از شعر و نیسم، دلفین چپ دست، به کسی بر نخوره، نیمه پنهان، نقطه سر خط، چرخش پوچ، راه بی پایان، آرمین، روزنامه ی من، گسکیزوفرنیا، گوریل فهیم، احسان و یک خانم روانشناس متولد ۱۳۶۱ که می خواهد به زودی وبلاگ درست کند.
مثل اینکه خانم ها آنی دالتون و مرحومه مغفوره هم قرار بوده که بیایند. عجالتا خانم مرحومه مغفوره به خاطر رفتن من به این میتینگ طی یک کامنت خشونت آمیز سهمیه ی موز و شکلات صبحانه ی من را قطع کرده است.