هوا که سرد شده خوابیدن زیر یک پتوی گرم برای هشت ساعت متوالی لذت نابی دارد. به خصوص وقتی که بخواهم از خواب بمیرم. آن وقت از سوز ترسناکی که از لای پنجره توی اتاق نفوذ می‌کند فرار می‌کنم و به زیر پتو پناه می‌برم. احساس آرامش می‌کنم. احساس هویت. امنیت.
 بچگی‌ها وقتی که هشت نه سالم بود، وقتی که ناوهای آمریکایی آمده بودند خلیج فارس و آدم بزرگ‌ها همه‌اش حرف از خطر حمله‌ی نظامی آمریکا می‌زدند با وحشت بمب‌باران جنگنده‌های آمریکایی می‌رفتم تو تخت. نصف شب با کابوس آژیر خطر و بمب‌باران و لت و پار شدن آدم‌ها از خواب می‌پریدم. تنها کسی که می‌توانست من را از آن کابوس‌ها رهایی بخشد مادرم بود. بیچاره را بیدار می‌کردم. و با ترس و لرز جریان کابوس را برایش تعریف می‌کردم. او بغلم می‌کرد، نازم می‌کرد، و کلی دلداری‌ام می‌داد. کلی دلیل سیاسی و غیر سیاسی می‌آورد تا مطمئن شوم آمریکا به ایران حمله نمی‌کند. آن وقت بود که آرام می‌شدم. ترسم از بین می‌رفت و دوباره با احساس امنیت به زیر پتو پناه می‌بردم.
دو سه شب پیش داشت خوابم می‌برد که یک هو یک سری صدای عجیب و غریب شنیدم. شبیه صدای ساییده شدن گسل‌ها بود. وحشت برم داشته بود. برای یک لحظه فکر کردم می‌خواهد زلزله بیاید. به زیر میز فکر کردم. به چهارچوب در. به راه‌پله. بعد به این فکر کردم که آپارتمان قزمیتمان را آقای علی‌وردی* ساخته است. به قیافه‌اش می‌آمد از این بساز بفروش‌هایی باشد که از میلگرد‌های مقطع بتنی تیر و ستون بزند و پولش را برای لیپاساکشن خانمش خرج کند. برای همین کلا بی‌خیال چهارچوب و میز و این‌ جور چیزها شدم. به این فکر کردم چه خوب بود یک کلت زیر بالش بگذارم تا با حس کردن کوچک‌ترین لرزه‌ای آن را بردارم و مغزم را سوراخ کنم. حاضرم پنجاه سال زودتر بمیرم و با این حال زیر یک مشت آوار گیر نیافتم.
*یک اسم دیگر دارد. چون نخواستم طرف را ضایع کنم فامیلی‌اش را عوض کردم.

 امنیت داشتن خیلی بکر است. عالی است. اندازه‌ی یک لامبورگینی قرمز مدل 2009 می‌ارزد. به خصوص وقتی که خودم را با دیگران مقایسه می‌کنم. با آقایی که همه‌اش رو پل عابر پیاده‌ی بزرگ‌راه آیت‌الله کاشانی دراز می‌کشد و گدایی می‌کند. صبح که از رو پل رد می‌شوم همان‌جا دراز کشیده و پارچه‌ی کهنه و پاره پوره‌ای را روی خودش کشیده است. شب که  بر می‌گردم خانه و دوباره از رو پل عبور می‌کنم می‌بینم که باز همان‌جاست. بدون هیچ تغییری. مثل جسد می‌ماند. مثل مگسی می‌ماند که تو یک لیوان سربسته به حبس ابد محکوم شده و در حال احتضار باشد. وحشتناک است. آسم دارد. تنگی نفس. سه چهار تا از این دم و دستگاه‌هایی که می‌کنند تو دهان و هوا می‌فرستند تو ریه‌هایشان کنارش افتاده است. و یک مقوا که کنار سرش گذاشته. رویش نوشته دستگاهش خراب شده و پولی ندارد که برود و نویش را بگیرد. یک چنین چیزی. یک بار دیدم نشسته و دارد عبارت روی مقوا را با خودکار بیک پر رنگ می‌کند. موقعی را تصور کردم که رو پل دراز کشیده، صدای بوق ماشین‌ها توی گوشش می‌پیچد و نفسش بالا نمی‌آید. زور می‌زند که نفس بکشد ولی راه گلویش بسته است. اگر جای او بودم خودم را از بالای پل می‌انداختم پایین و به همه چیز این زندگی سگی پایان می‌دادم. دنبال دلیل قانع کننده‌ای می‌گردم که او چرا این کار را نمی‌کند. شاید هنوز امیدی چیزی برای زندگی کردن داشته باشد. شاید خوابیدن بالای پل عابر پیاده تو خنکای یک شب خردادی حس خوبی به آدم بدهد. اما می‌خواهد با سوزهای گداکش دی و بهمن چکار کند؟

الآن دارم این‌ها را تو یک دفتر می‌نویسم. ساعت دو شب است. لامپ اتاقم خاموش است. دارم از نور موبایل استفاده می‌کنم. این کلمه‌ها حرف‌هایی است که قبل از خوابیدن باید به خودم بزنم. یک سری زمزمه‌ی ناخودآگاه که قبل از خواب از دهان آدم بیرون می‌آید. دفترم را می‌بندم و ومی‌گذارمش رو میز و می‌روم زیر پتو. مثل کرم زیر پتویم می‌لولم. تختم را در می‌نوردم. خودم را و جسمم را توی رخت خواب کشف می‌کنم. با بالشم عشق‌بازی می‌کنم. خوشحالم از اینکه هشت ساعت تمام مثل خرس می‌خوابم. از اینکه خوابم می‌گیرد. از اینکه کابوس‌ها سراغم نمی‌آید. از اینکه به فیلم‌های داستانی‌ای نگاه می‌کنم که مغزم توی خواب برایم به نمایش می‌گذارد. اغلب تو ژانر رمانتیک و ماجراجویی... احساس می‌کنم که آدم خوشبختی هستم. احساس می‌کنم دارم با آن لامبورگینی قرمز رنگ تو جاده‌ی فشم رانندگی می‌کنم و آیس کارامل می‌نوشم، و دود سیگار لوکس و خوشبوی خانم "آ"  را می‌بویم.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۰۵ |