آن موقعها وقتی بچه میخوابید میآمد توی بالکن، روی صندلی گهوارهای نونوار مینشست، موهای سیاه درازش را مثل آبشار با شکوهی از طرف راست شانههایش جاری میکرد و کتاب روانشناسی کودکان شیرخواره را میخواند. روی جملههای مهم را با مداد قرمز خط میکشید و آنها را واو به واو حفظ میکرد...
بعدتر روی همان صندلی گهوارهای و توی همان بالکن کتاب مراقبت و تربیت از کودکان دو ساله را خواند. و بعد هم کتاب مراقبت و تربیت کودکان سه ساله را. و چهار ساله، پنج ساله...
همینطور گذشت و گذشت و بوفهی کتابخانه پر شد از کتابهای روانشناسی، تغذیه و تربیت کودکان و نوجوانان.
بعد هم یک عالمه کتاب در مورد پدیدهی بلوغ خواند. آنها را بر خلاف کتابهای قبلی توی یکی از کارتنهای انباری قایم میکرد.
حالا صندلی گهوارهای زهوار در رفته توی آشپزخانه است. او توی این غروبهای پاییزی 1388 وقتی که پسر بیست و سه سالهاش از خانه میزند بیرون، روی آن مینشیند، موهای سفیدش را مثل یک بهمن ترسناک از طرف راست شانههایش سرازیر میکند و زیر نور بیرمق لامپ مهتابی کتاب ترک اعتیاد نوشتهی لیندا سوبل را میخواند.