سه چهار سال پیش بود که یکی از همین غروبهای پاییزی با احسان رفته بودم انقلاب. برای گشت و گذار در کتابفروشیها و صرف قهوه و شیرینیای در کافه فرانسه و خلاصه بازآفرینی دنیای نوستالژیکی که بعدها میتواند یک خروار نوشته و خاطره باز تولید کند. مثل همین الآن.
داشتیم توی یکی از این کتابفروشیها میلولیدیم که یک آقای کتابفروش خوشچهرهی میانسال آمد طرفمان و شروع کرد با ما در مورد کتاب حرف زدن. که این کتاب خوب است و آن یکی فوقالعاده و دیگری شاهکار و... طرف از آنهایی بود که آدم دلش میخواست شمارهاش را بهش بدهد تا آخر هفتهای باهاش به توچالی برود و آن بالا سوسیس تخممرغی بخورد و گپی بزند.
کتابی را آورد و گذاشت توی دستم و گفت این شاهکاری است که باید آن را توی مدرسهها درس بدهند و در هر خانهای یک جلد از آن موجود باشد و همه آن را حفظ کنند و از این جور تعریفات. من هم تحت تاثیر این تبلیغات ذوق زده کتاب را از دستش قاپیدم و با یک نگاه به سر و رویش تصمیم گرفتم بخرمش.
"تنهایی پر هیاهو" بود. نوشتهی بهومیل هرابال نویسندهی چک و برگردان پرویز دوائی (پرویز دوایی). ترجمه مستقیما از زبان چکی بود. و این یعنی یک جور اتفاق نادر برای کتابی که در ایران چاپ میشود. در حالی که داشتم مقدمهی مترجم را میخواندم فکر و خیالم پرواز کرد به شهر پراگ. به کافهای قدیمی و دنج که فرانتس کافکا زمانی به آنجا میرفته و قهوهاش را مزه میکرده. و پلهای سنگی بینظیری که روی رودخانهی ولتاوا کشیده شده است و صف خوانندگان خورهای که پشت در کتابفروشیها ایستادهاند تا کتاب تازه چاپ هرابال را بخرند و بخوانند.
همینها بود که شهر آرمانی من از پاریس به پراگ انتقال پیدا کرد و باعث شد بعدها "بار هستی" میلان کوندرا را بیشتر با این ولع بخوانم که ببینم پراگ چه شکلی است و مردمش چه جوری. و کتاب "روح پراگ" ایوان کلیما را هم صرفا به خاطر عنوان جلدش بخرم. و بعد هم هی اسم پراگ را توی گوگل سرچ کنم و ببینم قیمت یک آپارتمان فسقلی در آنجا چقدر میشود و آیا میتوانم آب باریکهای با مدرک زپرتی مهندسی عمران برای خودم دست و پا کنم یا نه!!
اسم پرویز دوایی با این خاطراتی که نوشتم چند کیلوبایت از حافظهی ذهنم را به خودش اختصاص داده بود. و بعد تا همین چند وقت پیش هیچ اتفاق خاصی نیافتاد که خاطرات کذایی را رفرش کند. تا اینکه این پست توکا نیستانی را خواندم و دوباره نوستالژی پراگ ندیده و نبوییده و لمس نکرده تمام وجودم را در برگرفت.
درست مثل یک اسم دخترانه یا پسرانه که در طول عمرت تا حالا نشنیدهای و بعد برای مدت کوتاهی میبینی یک عالمه آدم آن اسم را دارند، اسم پرویز دوایی را هم فردایش توی مجلهی فیلم دیدم و یادداشتی از او که تا چشمم را گذاشتم روی کلمهی اول، تا آخرش را خواندم. دیروز هم کتاب هنر سینما با ترجمهی پرویز دوایی را توی قفسهی کتابخانهی عمومی عراقچی دیدم و آن را امانت گرفتم.
و بالاخره امروز کتاب "امشب در سینما ستاره" را توی شهر کتاب گلدیس دیدم که باز هم اسم پرویز دوایی رویش چاپ شده بود. اینبار نه به عنوان مترجم که به عنوان نویسندهی اثر. کتاب را باز کردم و ورقش زدم. دقیقا همان چیزی بود که من در به در دنبالش میگشتم. یک سری یادداشت ضد داستان، یک سری کوتاه نویسی که زیاد توی دنیای داستان و طرح و شخصیت و راوی و اینها نباشد. چیزی که از خود نویسنده و تجربهی شخص خودش نوشته شده باشد و با آدم حرف بزند. من این روزها دوست دارم نوشتههای کوتاه کوتاه کوتاهی را بخوانم که یک جورهایی مرا مخاطب قرار می دهند و باهام حرف میزنند. درد و دل میکنند و حالت خودمانی ای دارند. زیاد حوصلهی خواندن داستان یا رمان را ندارم.
"امشب در سینما ستاره" را خریدم و بعد رفتم ضلع دیگر برج گلدیس. رفتم توی مغازهی دوستداشتنیام که ذرت مکزیکیهای بامزه ای دارد. هوای گرمی که داخل مغازه (کافه تریا، کافی شاپ یا یک همچین چیزی) میوزید آدم را از مچالگی در میآورد. آخر سوز شدید این روزها، به خصوص دم غروب، تا فی خالدون آدم نفوذ و پوست و گوشت بدن را مچاله میکند. صورت آدم را هم بدجوری کرخت و لمس میکند.

آنجا نشستم، ذرت مکزیکیام را خوردم و یک ذره از کتاب را خواندم:
"از سنی به بعد ستون تسلیتهای نشریات از اولین ستونهایی است که آدم دنبال میکند"
میدانید، فکر میکنم خیلی ناراحت کننده است که خودت توی پراگ باشی و کتابت توی ایران چاپ شود. من یکی اگر کتاب چاپ کردم، دوست دارم کتابم را توی ویترین کتابفروشیها ببینم. و دوست دارم بروم تو یک شهر کتاب و به کسی که دارد کتابم را میخرد بگویم من نویسندهی آن هستم و برای اثبات به یارو عکس روی جلد را نشانش بدم. حالا می خواهد این کار خوره بازی باشد یا نشانه ی ندید بدیدی؛ به هر حال دوستش دارم.
+امشب در سینما ستاره، نوشته ی پرویز دوایی (پرویز دوائی)، انتشارات روزنه کار