+ یادش به خیر آن روزهایی که صبح جمعه از خواب بلند می‌شدیم و خانوادگی، چهار نفری، می‌نشستیم پای رادیو و صبح جمعه با شما گوش می‌دادیم. و دلمان را به این خوش می‌کردیم که جمعه ناهار قرمه سبزی داریم.
حالا البته نمی‌خواهم بگویم که الآن دیگر همه چیز تبدیل شده است به یک دنیای خاکستری و سیاه و سفید. نه... من اگر این کنکور لعنتی را بدهم می‌توانم با یک عالمه مداد رنگی زندگی‌ام را به بهترین شکل نقاشی کنم. و از روزهایم لذت ببرم.
صبح جمعه‌ی دیروز هم خوب بود. بد نبود. صبحانه خامه و نان بربری داغ داغ خوردم. و  چای تازه دم خوش طعم. بعد با برادرم رفتیم کرج و از آنجا با پدرم رفتیم چلوکبابی حاج عباس و بعد هم برغان و... کلا بد نگذشت. ولی خوب... من دلم صبح جمعه با شما می‌خواهد.

+ یکی دو سال پیش یک ام‌پی‌تری پلیر سونی خیلی با کلاس خریدم و بعد برای یک هفته‌ای عشق و حال دنیا را باهاش کردم. واقعا عالی بود. کلاسش در حد یک لامبورگینی زرد رنگ بود. ولی بدبختی این بود که آخرش هم نتوانستم درست و حسابی ازش استفاده کنم. یک مدتی قید گوش دادن به موسیقی تو خیابان را زدم و از آن به عنوان حافظه استفاده کردم. مثل این بود که لامبورگینی زرد رنگت را ببری تو انقلاب مسافر آریاشهر بزنی باهاش. بعد هم برادرم آن را از من گرفت تا برای امتحان نمی‌دانم چی چی‌ لیسنینگش را تقویت کند. و در همان موقع بود که برادرم ام‌پی‌تری پلیر نازنین من را که نود هزار تومان خریده بودمش زد و شکاند. داغش رو دلم ماند.
بعدها تعریف کرد که آن را زده تو یو اس بی کامپیوتر و بعد یک هو جرینگی صدا داده و دود ازش بلند شده. لامبورگینی بیچاره‌ی من. هیچ خوشی‌ای توی زندگی اش ندید.
برادرم رفت برای خودش یک ام‌پی‌تری پلیر کرییتیو خرید و بهم فقط این اجازه را داد که چند ثانیه‌ای لمسش کنم و دو تا از دکمه‌هایش را فشار بدهم ببینم دکمه‌ش چه صدایی می‌دهد. همین.
بعد خود برادرم هم ام‌پی‌تری پلیر کذایی را برای مدت‌ها انداخت تو داشبورد ماشینش و دست هم بهش نزد. تا اینکه امروز بهش گفتم آن را بدهد به من. و داد. به همین راحتی من صاحب یک ام‌پی‌تری پلیر بسیار مامان کرییتیو شدم.
دم شب سی‌دی‌ها را آوردم و یک عالمه آهنگ ریختم توی حافظه‌ی دو گیگا بایتی‌اش. تا خرخره پرش کردم. شجریان و پیتر گابریل و ابراهیم تاتلیس و افشین و کوهن و ابی و لیلی غفران جبار و سیما بینا و یک عالمه خواننده‌ی دیگر که هیچکدامشان با هیچ‌کدام دیگر هیچ سنخیتی ندارند.
این ام‌پی‌تری پلیر برادرم مثل آن قبلی نیست‌اش که کلی دنگ و فنگ نرم‌افزار و تنظیمات و این‌ها داشته باشد. کار باهاش خیلی راحت است و کلی هم خوشگل و تیتیش مامانی است. الآن آن را گذاشتم بالای میز کنار کیف پول و کوله‌پشتی و کتاب‌هایی که فردا باید با خودم ببرم. شارژش هم کاملا پر است.
فردا توی سوز سه درجه سانتی‌گرادی تهران می‌خواهم هدفون هایش را بزنم تو گوشم و تو خیابان راه بروم. الآن کلا هدف زندگی من این است که فردا ام‌پی‌تری کذایی را بزنم تو گوشم. هیچ هدف دیگری ندارم. شب را به این امید می‌خوابم که فردا تو خیابان می‌توانم آهنگ گوش بدهم و راه بروم...

نوشته شده توسط گ ف | در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸ |