نمی‌دانم می‌دانید یا نه. تازگی‌ها خیلی خوب درس می‌خوانم و شده‌ام کپی برابر با اصل دکتر جسمانی که می‌گفت مثل تراکتور هفت ساعت می‌نشیند پای میز و مطالعه می‌کند. البته یک مقداری اسب بخارم از دکتر جسمانی کمتر است... ولی همه‌اش سعی می‌کنم که رکوردش را بشکنم.
آن‌چیزی که باعث می‌شود مثل تراکتور درس بخوانم سیاه کردن کاغذ چرک‌نویس است. یک دسته کاغذ سفید می‌گذارم سمت راست کتاب تست. هر بار یک برگ از آن را بر می‌دارم و چهار پنج تا تست که حل می‌کنم و کل کاغذ را که خط خطی می‌کنم می‌گذارمش روی دسته‌ی کاغذهای چرک‌نویسی که سمت چپ کتاب قرار دارد. یک جور فرایند سیاه کردن کاغذ. و بعد از دو سه ساعت از سر جایم بلند می‌شوم، کاپشنم را تنم می‌کنم، هدفون ام‌پی‌تری پلیر را می‌زنم تو گوشم و کاغذهای سمت چپی را که خط خطی شده‌اند بر می‌دارم و به سمت سطل بازیافت واقع در حیاط فرهنگسرا حرکت می‌کنم.
لحظه‌ای که کاغذها را می‌اندازم تو سطل بازیافت به این فکر می‌کنم که حتما جمع‌آوری می‌شوند و بعدها از آن دفتری روزنامه‌ای چیزی ساخته می‌شود... و همین تصور باعث می‌شود که با خودم کلی حال کنم و به این فکر کنم چه آدم کار درست و فرهنگ دوستی هستم.
اصولا تمام ساعتی که در طول روز درس می‌خوانم به این خاطر است که بتوانم کاغذ چرک‌نویس مصرف شده تولید کنم و آن را طی یک مناسک آیینی خاص توی سطل بازیافت بریزم.
شاید اگر این سطل را گوشه‌ی حیاط فرهنگسرا نمی‌گذاشتند و گزینه ی چهارمی روی آن به چشم نمی خورد روزی یک ساعت هم درس نمی‌خواندم.

نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۱ |