
توی پذیرایی پشت میز ناهارخوری نشستهام. لپتاپ را آوردهام اینجا. خسته شدم از آن میز کوچک توی اتاق خواب که باید پشتش کز کنم و از یک زاویهی دید ثابت به در و دیوار نگاه کنم و چیز بنویسم. وقتی که زاویهی در و دیوار روبروی آدم عوض شود، احساس نوشتن هم یک جورهایی تغییر میکند؛ آپدیت میشود.
ایدهآل یک نویسندهی قرن بیست و یکمی این است که توی پذیرایی رو مبل تک نفرهی گندهای بنشیند و لپ تاپ کوچولوی مامانیای را بگذارد روی پاهایش و در حالی که دارد از ماگش چای یا نسکافه مینوشد برای وبلاگش مطلب بنویسد.
این لپتاپ من زیاد کوچولو و مامانی نیست. خیلی سنگین و مستطاب است. به درد این میخورد که بگذاریاش روی میز شرکت و با نرمافزار ایتبز، یک ساختمان فولادی شش طبقه را طراحی کنی.
یک بار که توی سنندج با کیان داشتیم در مجتمع تجاری به ویترین مغازههای کامپیوتری نگاه میکردیم، کیان مینی لپتاپی را بهم نشان داد که تقریبا اندازهی یک کتاب جیبی بود. گفت این برای منی که عشق نویسندگی و وبلاگنویسی هستم یک ایدهآل به تمام معنا است. از همان موقع دلم خواست آن مینی لپ تاپ مال خودم باشد... توی مبل لم بدهم و باهاش کلیدری، سه تفنگداری چیزی بنویسم.
ولی خوب، نوشتن با همین لپتاپ، در برنامهی وورد 2007 در حالی که برنامهی نیمفاصلهی "آرش رضاییزاده"ی آدم روشن است هم حس خیلی خوب دارد. حس خوبِ خوبِ خوبی دارد. به خصوص وقتی که آبنبات نعناییام را قل بدهم آنور لپم و بعد بیاورم زیر زبانم و دوباره پاسش بدهم اینور لپ. در حالی که این آهنگ خیلی باحال ویتنی هاستن را از توی هدفونم گوش میدهم.
خلاصه به قول شقایق این نوستالژیها را اگر از من گوریل صفت بگیرند دیگر چیزی برایم باقی نمیماند.
البته نوستالژی واقعی وقتی اتفاق میافتد که یک عدد ماگ کنار دست آدم باشد و توی آن چای داغی در حال سرد شدن باشد. من این ماگ کذایی را فردا از یک دوست عزیزی هدیه خواهم گرفت و از همین حالا برای خوردن چای با آن لحظه شماری میکنم.
دوست دارم وقتی که جایزهی نوبل ادبیاتم را گرفتم و بعد از اینکه مالیات چهارصد میلیون تومانیاش را پرداخت کردم با بقیهی پولش یک کارخانهی ماگ سازی بزنم. ماگهایی با طرح گوریل.