همیشه دوست داشتم پدربزرگم
یه کتاب فروشی قدیمی داشت
راسته ی خیابون کارگر شمالی
رو یه صندلی زهوار در رفته می نشست
قند رو توی چای اش خیس می کرد،
می نداخت تو دهنش،
و یه کتاب خیلی گنده ی تاریخی رو ورق می زد
یه کتاب خیلی خیلی گنده ی تاریخی رو
نوشته شده توسط گ ف | در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۹ |