من از کافی نت پاساژ آریاشهر در ساعت ده و ده دقیقه‌ی شب با شما تماس می‌گیرم. کل آریاشهر را زیر و رو نمودم و هیچ جا غیر از اینجا باز نبود. الآن این آقای کافی‌نتی حمیرا گذاشته است و ما در حال گوش دادن به حمیرا داریم آپ می‌کنیم. فقط این دکمه‌ی اسپیس لعنتی را باید بدجوری بکوبی تو سرش تا چند میلیمتر این خط عمودی را که نمی دانم اسمش چی است ببرد جلو...
راستش را بخواهید مادرم رفته است اصفهان و من توی خانه تنهای تنها بودم و هیچ کس را توی این شهر خراب شده نداشتم که ساعت ده شب بروم باهاش حرف بزنم. برای همین بود که در به در دنبال کافی‌نت می‌گشتم. حداقل اینجا می‌توانستم با دویست سیصد نفر حرف بزنم. ایده‌ی خيلي خوبی بود. الآن هم یک مقداری تمرکز اعصابم را از دست داده‌ام. به این خاطر که آقاي كافي‌نتي كه قيافه‌ي به شدت مزلفي دارد حمیرایش را بیش از حد زیاد کرده است.
الآن رفتم پی‌ام‌های یاهو مسنجرم باز كنم. خيلي وقت بود كه نرفته بودم توي مسنجر. تا اين آقاي مسنجرباشي بچه مثبت كه هميشه نيش لبخندش تا بناگوشش باز است باز شد، تمام پي‌ام‌هايم پريد و محور شد. کلی حسرت خواندنشان به دلم ماند.
خوب... من حالم خوب خوب خوب است. اصلا در اين مورد شک نکنید. نه مستم نه عاشق‌پیشه، نه مواد كم آورده‌ام، نه هیچ چيز دیگر... فقط یک مقداری قاطی کرده ام امروز. همین.
پایان پیام.
+پيام در ساعت نه صبح روز بعد ويرايش شد.

نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۰۶ |