
|
یک چیزی شبیه رمان، گوریل فهیم، Something like a novel/ Wise Gorilla |
به: خانم ویلسون
رمان نوشتن، بیرون جهیدن از صف مردگان است.
پیش نوشت: ماجرا از اینجا شروع شده است که چند روز پیش با بکتاش (دوستم است) داشتیم صحبت میکردیم و بعد بهم گیر داد که بزنم تو کار نوشتن رمان. بعد من هم تصمیم گرفتم بزنم تو کار نوشتن رمان. حالا احتمالا چهار پنج روز دیگر حال و هوای رمان نوشتن هم از سرم میافتد و میروم پی یک کار دیگر را میگیرم.
کلا، یک همچین آدمی هستم.
یک
همه میگویند پاراگراف اول رمان خیلی مهم است. اولین پاراگراف رمان آدم باید یک چیز متفاوتی باشد. آنقدر متفاوت که دویست سال بعد از اینکه مردید هم باز موقع حرف زدن در مورد شما، آن را از زبانتان نقل کنند. عجالتا من که دارم گند میزنم به پاراگراف اول رمانم. به جای اینکه بنشینم فکر کنم یک چیز درست و حسابی و دندانگیری پیدا کنم اول کتابم بنویسم، مثلا "در زندگی شیاطینی پیدا میشوند که مثل خوره میروند تو جمجمه و سلولهای مغزی آدم را در انزوا آهسته آهسته میجوند و میبلعند " و از این جور چیزها، زد به سرم که اینطوری رمانم را شروع کنم. به هر حال مهم این است که در حال حاضر رمانم شروع شد و حالا با خیال راحت میتوانم این پاراگراف لعنتی را تمام کنم و بروم سر پاراگراف بعدی.
خوب... حالا که آمدهایم تو پاراگراف دوم رمان، راستش را بخواهید هنوز نمیدانم که اصلا میخواهم در مورد چه چیزی بنویسم. چه داستانی را شرح بدهم. و مثلا شخصیت پردازی و گره افکنی و اینجور جنگولکبازیها را چه جور تو رمانم جا بدهم. یکی دو بار قبل از حالا هم هوس رمان نوشتن پیدا کرده بودم. سی چهل صفحهای هم نوشتم اتفاقا. جریان راجع به یک پسرهی دانشجو بود که عاشق یکی از همکلاسیهایش میشد و زندگیاش میریخت به هم و با مادر و خواهرش هم بدجور در افتاده بود. پدرش هم یک پیرمرد قذمیت تمام دیوانه بود که چهار سال کز کرده بود تو زیرزمین خانهشان و دلش به این خوش بود که نویسنده است. یا رمان نویس. یا یک همچین چیزی.
خلاصه اینکه خیلی داستان بیخودی بود و بعد از سی چهل صفحه حالم از تمام شخصیتهایی که خلق کرده بودم به هم خورد و اصلا خوش نداشتم که بخواهم آنها را صد صفحه، دویست صفحهی دیگر هم ادامه بدهم، کش بدهم. حالا یاروی پیرمرد باز شخصیت بامزهای داشت و آدم زیاد بدش نمیآمد که نقش درست حسابیای تو رمان بهش بدهد. (برای اینکه رمانتان موفق شود شخصیت اصلی را بدهید دست یک آدم قذمیت، دیوانه و...) ولی شوربختانه همین که میخواستم از زیرزمین خانه درش بیاورم که مثلا دخترش را به خاطر روابط حال به هم زنش با یکی از این آدمهای مزلف کتک مفصلی بزند، جالبی شخصیتش میریخت به هم. اصلا جالبی شخصیتش تو این بود که کز کند تو زیرزمین و داستانش را بنویسد. ولی مستحضر هستید که این کار به شدت انفعالی نمیتواند هیچ تحرکی تو رمان آدم ایجاد کند.
پ ن: من کلا از یک سری کلمات بیشتر از یک سری کلمات دیگر خوشم میآید. بعد دیدم خیلی کار حوصله سر بری است که هر دفعه وقتی از یک کلمه خوشم میآید بپرم وسط رمان و پرانتز باز کنم و خوشم آمدن از آن را بهتان تذکر بدهم. برای همین تصمیم گرفتم از تکنولوژی تایپ استفاده کنم و به جای این جور کارها صرفا کلمهی کذایی را بولد کنم. یعنی درشتش کنم. گندهاش کنم. (دقیقا نمیدانم معادل فارسی این کلمه چی است.)