امروز رفتم یک سری از مطالب گذشتهي وبلاگم را سرسري خواندم.
از دو يا سه سال پيش تا الآن.
به اين نتيجه رسيدهام كه وبلاگم شده است مرثيهنامهاي براي دخترهايي كه باهاشان قهر کردهام. و اين در حقيقت نشان ميدهد زندگيام به موازات نوشتههاي اين وبلاگ تبديل شده است به تلاشي پايان ناپذير براي دوستي با دخترها، بودن در كنار آنها و بعد از مدتي قهر و جدايي. و بعد بازهاي زماني كه در يك خلسهي تنهايي فرو رفتهام. در چنين بازهاي از تنهايي و جدايي است كه راه به راه ميآمدم اينجا و مرثيهنامههاي بلندبالايي مينوشتم. وقتي كه مطالب قبلي را ميخوانم ميبينم كه چطور هميشه از تنهايي زار ميزنم و تبديل ميشوم به يك بچهي شش ساله كه روي زمين غلط ميزند و عرعركنان گريه ميكند.
حالا هم يك همچين شرايطي دارم. در همان خلسهي كذايي فرو رفتهام. فكر كنم تا سي چهل سال آينده هم همين شرايط را داشته باشم. و مدام روي دايرهي تنهايي، آشنايي و دوستي با يك دختر و بعد به هم زدن با او و دوباره تنهايي دور بزنم.
چهار روز ديگر به خودم ميآيم و ميبينم تمام دور و وريهايم آدمهاي درست و حسابياي شدهاند و آن وقت من همچنان مثل يك دونژوان بياستعداد و كله پوك دنبال اين و آن ميدوم و عطرشان را از پشت بو ميكشم و ح.ش.ري ميشوم. احتمالا وقتي پيرمرد فوفويي هم بشوم كارم اين ميشود كه بروم كنار مدرسههاي دخترانه بنشينم و با چشم به دخترهاي پانزده شانزده ساله تجاوز كنم.
اصلا بدم آمده است از خودم. كنكور سراسريام را هم سر رابطهام با خانم ويلسون گند زدم. تا بيست سي روز قبل از كنكور داشتم مثل بولدوزر درس ميخواندم و بعد سر فاجعهي كتابخانه ملي گند زده شد به همه چيز.
به قول دلا (دوستم است) وقتي يك رابطه به گند كشيده شد ديگر نميشود آن را جمع و جور كرد. يك ليتر چسب رازي را هم بياوري ديگر نميشود ماگي را كه شكاندهاي به هم وصل كني و آن را تبديل كني به يك ماگ سالم و درست و حسابي. قضيهي من هم با خانم ويلسون به همين حالت درآمده. ديگر ايشان خانم ويلسون آذر ماه نيست. بايد روزي ده بار به موبايلش زنگ بزني و بر ندارد تا بالاخره يك بار تلفن تو را بگيرد و تازه بيشتر از پنج دقيقه هم نتواند با آدم حرف بزند. خيال ميكنيد تو اين ده دوازده روز هميشه دست تو دست هم خيابانهاي تهران را گز ميكرديم؟ اصلا. هر روز ميگفت كه فردا ميتوانيم همديگر را ببنيم. و بعد وقتي فردا ميرسيد گوشياش را تا ساعت دوازده شب جواب نميداد. كلا احساس كردم زالويي، انگلي چيزي هستم. تا سه چهار روز پيش اين حس زالو بودن به اوج خودش رسيده بود. احساس ميكردم زنبور كارگري هستم كه هر يك هفته يك بار ميتواند براي دو ثانيه ملكهي كندو را ملاقات كند. همين.
براي همين است كه الآن سعيد جراح هم بياد با انبردستي ناخنهايم را بكشد ديگر به اين رابطه بر نخواهم نگشت. واضحتر بگويم: اينكه همه چيز تمام شده است. اينبار خودم اين تصميم را گرفتهام.